چقدر همه چي عوض شده! راستش يه روزي براي دل خودم نوشتم كه:
[دخترم]
خيلي وقته راحت حرفات رو نمي نويسي مامانم. خيلي وقته انگار تو اونجا نيستي.هستي اما راحت نيستي، نمي نويسي حرفايي رو كه دوست داري بنويسي. پستات شده ثبت موقت . آخه چرا ماماني خوبم. اونجا مدت ها افكارت رو نوشتي اما حالا...
نكنه قصد رفتن داري از اونجا:(
ماماني من مامان خودم رو مي خواد، ماماني كه راحت مي نوشت، راحت حرف ميزد، چي شده اون ماماني ِ من؟
[من]
قصد گذاشتن و رفتن؟ شايد.
مي دوني مامان جان شايد اونجا هم يه دوره اي براي خودش داشته باشه و يه روزي تموم بشه. انكار نمي كنم آدم هاي اونجا و ارتباط هايي كه باهاشون دارم شده يه بخشي از زندگي من، يه بخش واقعي از زندگي من، اما اونجا هم ممكنه يه روز تموم بشه. انكار نمي كنم كه گاهي به تموم شدن اونجا فك مي كنم دلم مي گيره اما ممكنه با گذشت زمان همه از هم فاصله بگيرن و برن. مثل اون هايي كه روزي اونجا بودن و رفتن. مي دوني مامان جان هيچ چيزي توي اين دنيا پايدار نيست، به هيچ چيزي توي اين دنيا نبايد آدم وابسته بشه، كه وابسته ميشه اما بايد سعي كنه وابستگي رو از بين ببره.
نمي دونم دارم الان برات چي مي نويسم. نمي دونم چي ميگم اما همينقدر مي دونم كه همه ي اون هايي كه يه روز نقش خيلي پررنگي تو زندگيت داشتن ، رنگشون كمرنگ تر ميشه. اين مي تونه به واسطه ي شرايط كاري، اجتماعي و زندگي خصوصيشون باشه.
مراقب باش يه وقت فك نكني همه ي آدم هاي اونجا براي هميشه هستن، كه اگه رفتن كه اگه كمرنگ شدن ، تو نشكني.
كه دلم مي خواد هيچ وقت اونجا تموم نشه، كه آدماش براي هميشه باشن، مثل روزايي كه پررنگ بودن:)
كه شايد آرزوي محالي باشه! كه تحقق آرزوي محال كه محال نيست! :)
1: اما امروز مي دانم قصد گذاشتن و رفتن از اينجا را ندارم، بر مي گردم مثل زمان هاي گذشته ،به همين زودي ها، به همين زودي ها يعني يكي دو ماه ديگر شايد!
2:( مخصوص نوشت): مي ترسم زماني بيايي كه خيلي دير شده باشد!
« مي داني! گاهي براي بودن، بايد نبود »
] احوال پرســـي [
سلام:
مدتي ست به واسطه ي نيامدن در دنياي مجازي از حال دوستان بي خبر مانده ايم، هر چند اين بي خبري بسته به افراد متغير است، اما اكنون آمده ايم از ايشان احوال پرسي كنيم و از حالشان با خبر شويم، چرا كه خوب و خوش بودن ايشان موجب مسرت و شادي ما ست :)
دوستان 1حالتان خوب است؟ به قولي كيف ِتان كوك است؟ ما را نمي بينيد خوش ـــيد؟
1: تك تك افرادي كه نام وبلاگ هايشان در سمت چپ، زير قسمت دوستان آورده شده است!
+ هم چنان كمرنگ خواهيم بود در دنياي مجازي :)
اين پست شايد آغازگر شروعي دوباره باشد، شروعي متفاوت با قبل، آن هم پس از يك اُورهال1 چهل روزه !
« مي داني! گاهي اوقات حاشيه نشيني خوب است، خوب نه! لازم است، چرا كه در گرو اين حاشيه نشيني، معناي واقعي ِ متن هويدا مي گردد. »
پي.اس: پشت درياها شهري ست كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است . . .
پشت درياها شهري ست. . .
قايقي بايد ساخت
پي.اس پريم: " هر چند نويسنده براي دل خودش مي نويسد اما زماني كه نوشته اي مخاطب دارد، احترام به خواسته ي مخاطب هم واجب است."
به همين دليل حس مي كنم يه عذر خواهي به مخاطبان
اينجا بدهكارم بابت درخواست ايشان من باب آپ نمودن و آپ نشدن اينجا :)
پي. اس زگوند: همچنان حضورمان در دنياي مجازي كمرنگ خواهد بود :)
1: overhaul
+ عكس انتخابي از وبلاگ روياهاي يك مرد ، بخش سفر به قبله.
+ زل زدن به اين عكس و حرف زدن با صاحب خونه ي اين عكس براي همه آزاد است!
+ التماس دعاي فراوان از همه
بعد مدت ها ، این صفحه رو باز كردم! شايد واسه يادآوري خاطرات.
توي اين يك سال و نيم چقدر همه چي تغييــــر كرده!
داشتم سوالا و جوابا رو نگاه مي كردم، ديدم اگه امروز ازم همون سوالا رو بپرسن چقدر جوابام فرق مي كنه. . .
وقتي پايين اين صفحه جمله ی "همینطور تشکر می کنیم از . . ." رو خوندم، ديدم خيلي از اون بچه هايي كه تو مجله آنلاين باهاشون مصاحبه كردن و يه روزي بودن ، الان خيلي كمرنگ تر شدن ،خيلياشون پر رنگ تر شدن، خيلي هاشون خاكستري شدن ، خيلياشون محو شدن، خلاصه ديگه. . .
وقتي اين صفحه رو ديدم بعد مدت ها، به " ناپايدار بودن " فكر كردم. . .
همين!
انگار مجبورش كردن
بخنده تا ازش عكس بگيرن! 

طعم نوشته هاي اين روزهاي من گـــَس ِ گــــَس1 بود عين خرمالوهاي نرسيده :)
+ تا بهار ديگر صبر ببايد تا درختان خرمالو شكوفه دهند و خرمالو ها2 آنقدر سر ِ شاخه بمانند كه رسيده شوند و قابل چيدن و خوردن!!!

+ عكس شكوفه هاي خرمالو از يك وبلاگ برداشته شده است. . .
1: گـــَس ِ گــــَس استعاره از نصفه و نيمه بودن نوشته بدون رسيدن به يك جمع بندي خاص براي عمومي
شدن
2: خرمالو استعاره است از نوشته.
كشوي ميز رو بيرون كشيدم،جعبه ی مداد رنگی سال هاي كودكي گويي چشمك مي زدند. با ديدنشان حال و هواي آن دوران در ذهنم زنده شد. مداد رنگي ها را برداشتم و به ياد آن ايام يك نقاشی كشيدم.![]()
+ چه لذت بخش بود! :)
شنيده ايم: دلقك ها، گاهي، در حاليكه لب هاشان مي خندد، دلشان گريه مي كند.
+ همه ي ما آدم ها گاهي دلقك مي شويم!!!

وقتي يه محلول1 درست مي كني بي توجه به ماده ي حل شدني2 و حلال3، سه حالت پيش مياد:
يا محلول به اشباع نمي رسه،
يا به حد اشباع مي رسه،
يا به بيش از حد اشباع مي رسه و ماده ي حل شدني اضافيش ته نشين ميشه!
حالا فرض مي كنيم محلول آب و شكر بخوايم بسازيم، اگه محلول درست شده بيش از حد اشباع باشه، شيريني بيش از اندازش اذيتت مي كنه.
نمي دونم محلولي كه درست شد جزو كدوم از سه حالتِ؟
شك دارم، نگرانم كه ماده ي حل شدني رو بيش از حد اشباع به حلال اضافه كرده باشم، نگرانم چون قصدم اضافه كردن بيش از اندازه ش نبود. لحظه ي اضافه كردن ماده ي حل شدني سعي كردم همه ي جوانب رو بسنجم اما بعدش شك كردم ، شك كردم كه نكنه بيش از حد بوده. فك كنم تنها كاري كه ميشه كرد اينه كه صبر كنم و ببينم آخرش محلول به چه شكلي در مياد. كه اميدوارم يكي از دو حالت اول باشه ...
1: برداشت طرف مقابل از حرف هاي زده شده
2: حرف زده شده
3: حرف شنيده شده
+ شكي ديگر از نوعي ديگر: فك نمي كنم خدا، اينكه بخوام شَكَم رو به يقين تبديل كني، خواسته ي غير منطقي باشه. شكي كه مثل خوره مي مونه، فكر آدم رو معطوف به خودش مي كنه و آدم رو از كارهاي مهم ديگه باز مي داره. شَكَم رو به يقين تبديل كن كه براي بدل شدن شَكَم به يقين تنها تو توانايي :)