تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

علي و كوفه .....علي و نخلستان هاي كوفه....علي و چاه هاي كوفه....علي و تنور بيوه زن هاي كوفه.....علي و بچه هاي كوفه...علي و انفاق   هاي شبانه كوفه....علي و بازي هاي بچه هاي كوفه....علي و مسجد كوفه.....

امشب دل شب گرفته است....امشب آسمان هواي گريه دارد....امشب كوفه دوست ندارد سحر شود....امشب در و ديوار خانه علي گريه مي  كنند امشب درب خانه علي قفل شده است و با زبان بي زباني به علي ميگويد نرو!علي جان امشب نماز را در خانه به جاي آر!

امشب علي بي تاب است .....امشب علي بي قرار است...

اكنون سحر است و وقت نماز نزديك است و علي مانند هميشه آماده رفتن!

علي مي رود....علي به مسجد مي رود چرا كه مي داند امشب مسجد براي او يعني رسيدن به نهايت .....

امشب علي به مسجد مي رود تنهاي تنها !...

شايد در راه قدم ها را اهسته تر برمي داردتا وقت بيشتري براي نجوا با خدا داشته باشد...

شايد علي در اين ميان به خانه يتيمان مينگرد كه ديگر از فردا پدري به نام علي نخواهند داشت!

علي به مسجد مي رسد تا نماز را به جاي آورد....دل محراب مي خواهد علي اين بار نمازش را طولاني تر از قبل بخواند چرا كه از فردا  ديگر محراب روي ماه علي را نخواهد ديد!

 ديشب سه نفر فكر كردند كه باکشتن علي مي توانند به اسلام خدمت كننداما آن ها نمي دانستند با اين كارشان تنها علي را شهيد مي كنند ....علي اي كه مظهر اسلام بود....

 آن ها نمي دانستند با اين كارشان چقدر به اسلام ضربه خواهند زد....

شمشير زهر آگين به دست ابن ملجم بر فرق علي شكاف مي زند.....و اكنون فرزندان فاطمه ياد لحظه جدايي از مادر مي افتند زماني كه هنوز كودك بودند و مادر براي هميشه آن ها را ترك كرد وپيش خدا مي رفت....آن زمان تنها پدر مرحم دل كوچكشان بود...پدر بود كه اشك ها را از روي ديده هاي آن ها پاك مي كرد....اما اين بار حسن به جاي پدر اشك ها را از روي گونه هاي حسين و زينب پاك مي كند!

علي تيزي شمشير زهر آلود را برفرق سرش پذيرا شد تا اسلام زنده بماند!

 اسلامي كه خدا مي خواست و پيامبر خدا!

شهادت مولاي متقيان علي (ع) را به تمامي دوستداران و شيعيان تسليت عرض مي كنم

و دعا مي كنم در اين شب عزيز كه ما نيز بتوانيم رهرويي از رهروان راه علي باشيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت   توسط ن . ا  | 

هيشكي مثل من غربت اينجا رو نداره...

اين جمله اي بود كه دیروز روي تخته سياه دانشگاه نوشته شده بود. اين  نوشته  جالب بود برام چون يه جورايي حرف دل من هم بود .غربت ...تنهايي....توي يه شهري كه هيچ كسي رو به غيره خدا و امام رضا نداري!!!بين آدم ها هم درسته با دوستانت هستي اما هيچ وقت دوستات جاي خانوادت رو نمي گيرن!اخه خانواده يه چيز ديگست.دور هم بودن با بابا و مامان و درد دل کردن با هاشون یه چیز دیگست!

نمي دونم ! ولي واقعا" من و تموم بچه هاي غير مشهدي اينجا احساس غريبي ميكنيم...احساس تنهايي...يه وقتا مي گم خوبه كه حالا مشهد قبول شديم.حداقل وقتي دلمون مي گيره مي ريم حرم.اگه يه جاي ديگه بوديم چي؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت   توسط ن . ا  | 

مارک تواین میگه:

"زندگی شادتر می شد اگه آدما در سن 80 سالگی به دنیا می اومدن و کم کم به 18 سالگی نزدیک می شدن."

و من می گما: اون طوری دل کندن از دنیا براشون سخت تر می شد!!!!!!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت   توسط ن . ا  | 

مادر من رو تنها گذاشت تو مشهد و امروز برگشت خونه.

کلی دلم گرفته!

هر جای خونه رو که نگاه میکنم لحظه لحظه حضورش رو درک می کنم

هر  جای خونه که میرم بوی مهربونی مامانم رو احساس میکنم.

یاد لحظه خداحافظیش می افتم و اشکای چشم مامانم و تمومم حرفاش...

و گفتن :"مامان جون تو رو خدا مواظب خودت باش!"...

مامان جون...

چادر نمازی که مامان باهاش نماز میخوند رو برداشتم یاد دعاهای سر نماز مامان افتادم که میگفت :

خدا!

از همین الان لحظه شماری میکنم برای عید فطر ... روز دوباره دیدن مامان خوبم از نزدیک !

ای زندگی!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت   توسط ن . ا  |