گاهي وقتا ما ادم ها حر ف هايي از دهنمون بيرون مياد كه رنگ مسخره كردن ديگران رو داره ...
در اون لحظه شايد فكر مي كنيم با مزه ترين حرف عالم رو زديم ...شايدم اين حرفمون باعث بشه اطرافيانمون براي ثانيه اي بخندند....در اون لحظه فكر نمي كنيم اگر يه نفر ديگه همين حرف رو براي خودمون مي زد چه احساسي پيدا مي كرديم....
لحظه اي درنگ كافيست براي پي بردن به عمق فاجعه!!!
نمي دونم ! شايد چون در همون لحظه جزا يا پاداش كارمون رو نمي گيريم خيلي راحت بعضي كارها رو انجام مي ديم.....
نمي دونم شما هم با يكي از عارف هاي ناشناخته زمانمون به نام آيت الله شاه آبادي آشنا هستين يا نه؟
اما اين فرد از لحاظ عرفاني طوري كه من راجع بهشون خوندم فرد بسيار مهمي بودن!
حالا يكي از اين اتفاقاتي كه براي ايشون در همين زمينه مسخره كردنشون توسط يه شخصي افتاده براتون تعريف مي كنم.
البته اينا رو ميگم براي خودم و شما شايد يه ذره طعم زندگيمون عوض بشه!![]()
زخم زبان/ زخمي بر زبان
در زمان هاي قديم، حمام هاي عمومي داراي خزينه بود. روزي ايت الله شاه آبادي به حمام رفته بودند و پس از شستشوي خود وارد خزينه شدند و بعد از آب كشيدن بدن بيرون اومدند و چون مي خواستند از سطح حمام بگذرند ، احتياط ميكردند آب هاي كثيف بر بدنشان نريزد.
سرهنگي در حمام بود و چون احتياط ايشان را ديد زبان طعنه و تمسخر گشود و به ايشان اهانت كرد . ايشان از مسخر و طعن اون فرد ناراحت شدند اما به راه خودشون ادامه دادند و چيزي نگفتند.
فرداي آن روز مشغول تحصيل بودند كه صداي عده اي كه جنازه اي رو حمل مي كردند شنيدند.ايشان پرسيدند چه خبر شده است ؟ پاسخ شنيدند :همان سرهنگي كه ديروز در حمام به شما اهانت كرد وقتي از حمام بيرون آمد سر زبانش تاول زد ودرد آن هر لحظه بيشتر شد و معالجه دكتر ها هم سودي نبخشيد و در كمتر از 24 ساعت زهر كلامش زهري بر جانش شد و از دنيا رفت.
بعد ها آيت الله شاه آبادي هر وقت از اين قضيه ياد مي كردند متاثر و ناراحت مي شدند و مي فرمودند : اي كاش آن روز در حمام به او پرخاش كرده بودم و ناراحتيم را ابراز مي كردم تا او گرفتار نمي شد.
متن برگرفته شده از كتاب آسماني است كه در آن به شرح زندگاني حضرت آيت الله شاه آبادي پرداخته است.
آيا واقعا بايد يه هم چين اتفاق هايي بيفته تا ما آدم ها عبرت بگيريم؟![]()
چرا گاهي و قتا آدم ها دل هم ديگر رو با بعضي حرفا بدرد ميارن؟![]()
اگه هر آدمی زمانی که داره زخم زبون میزنه فکر کنه شاید هم چین اتفاقی براس بیفته مطمئنا" هم چین کاری رو نمی کنه!!
با اينكه فرصت نداشتم اما وقتي ديدم استادمون امروز نيومد تصميم گرفتم از اين زمان استفاده كنم و اين مطالب رو بنويسم :![]()
هميشه ادما نمي دونن خير و صلاحشون تو چيه ؟![]()
ــ يادشون مي ره كه وقتي كار خوبي در حق ديگران انجام ميدن اگر براي رضاي اون معبود بي همتا باشه هيچ وقت بي جواب نمي مونه ![]()
ــ از بچگي بهم ياد دادن كه هميشه مراقب كارهايي که انجام ميدم باشم ...همیشه بدونم یکی اون بالا هست که کارهای من رو می بینه حتی اگر آدمیزادی در اطرافم نباشه!(ممنون مامان و بابا ![]()
![]()
![]()
![]()
نمي دونم شما هم اين طوري هستين يا نه؟؟؟
و اما دو تا واقعیت که یکیش راجع به اين حرفايي كه زدم و اون یکی هم یه واقعیت دیگه . فكر كنم خوندنش خالي از لطف نباشه!
اولين داستان واقعي:
در سال 1337 يا 1338 بوده كه يه فردي با تاكسي كار ميكرده...تعريف مي كنه يه روز شركت واحد نبود و مردم در صف ايستاده بودن ديدم دو نفر خانوم اومدن جلو ....يي قد بلند و ديگري قد كوتاهي داشت.گفتند : اقا يك نفر از ما ميره خيابون لشگر و يكي ديگه از ما ميره خيابون اريانا و هر كدوممون 5 ريال مي ديم و من هم قبول كردم.
زن بلند قد پياده شد و كرايه اش رو داد . ديدم زن كه زبونش تركي بود داره با خودش ميگه خدايا من از صبح تا حالا كار كردم وخونه مردم رخت شستم . 2 تومان پول گرفتم . الان بايد 5 تومان اون رو بدم پول تاكسي ..
هر روز 2 قران ميدادم تا دم منزل . منم كه زبون تركي بلد بودم گفتم : ناراحت نباش من ميرم خيابون اريانا .
زن خوشحال شد.
رسيديم . وقت پياده شدن زن مي خواست كرايه ماشين رو حساب كنه !
گفتم: نه خانوم پول نمي خوام .
زن رفت فردا يا پس فردا بود كه رفتيم پيش شيخ رجبعلي خياط.
شيخ به من نگاه كرد و گفت :"تو شب هاي جمعه منتظر حضرت مهدي هستي .تو هستي "
منظورشون اين بود كه در زمان ظهور حضرت مهدي تو هم هستي.
راننده نقل ميكنه: من برنامه اي به مدت چهل شب جمعه داشتم كه كسي از اون با اطلاع نبود.
با اين حرف شيخ تمام افرادي كه اونجا بودن به گريه افتادن.
بعد جناب شيخ گفت :
مي دوني چي شد كه تو اومدي پيش من؟
گفت: اون زن كوتاه قدي كه چند روز پيش سوار كردي و ازش پول نگرفتي در حقت دعا كرد و خدا دعاي تو رو مستجاب كرد . دعاي كه چهل شب جمعه براش نذر كرده بودي .و تو رو پيش من فرستاد تا به تو اين خبررو بدم.
دومين داستان واقعي مربوط ميشه به هفته قبل :
حرم ... وارد شدم ديدم ادما ايستادن رو به طرف گنبد و اشك مي ريزن از يه خانوم سوال كردم : "چی شده؟"
جواب شنيدم :" امام رضا يه دختر رو شفا داده "
حس كردم همه ي اونايي كه اونجا هستن حضور امام رو با تموم وجود در اون جا احساس كردن!
چند تا حرف داخل پرانتز :
خيلي برام جالب بود وقتي خوندم همه ي كارا بايد براي خدا باشه حتي خوردن وخوابيدن هم بايد براي رضاي اون باشه ..
مي دونين ما ادما يه وقتي هست كه به خودمون تلنگر مي زنيم و بعد هم يادمون مي ره اما اگه اين تلنگره لحظه به لحظه باشه توي زندگيمون اون وقت ديگه جايي براي توجيه كردن خودمون نمي مونه كه كار اشتباهي رو انجام بديم ...این طوری هر لحظه خودمون رو حاضر می ببینیم جلوی خدا و اشتباه نمی کنیم .....یه جایی خوندم که بعضیا برای بهشت رفتن گناه نمی کنن . بعضیا از خدا می ترسن و...
بعضیام به خاطراینکه مبادا از خدا دور شن گناه نمی کنن.... که آخریش از همه بهتره! به خاطر قرب به خدا گناه نکردن!
اگه اینطوری باشه اون وقت به طور واقعي ميشم "خليفه خدا روي زمين"
اون وقت ميشيم يه عاشق واقعي ....عاشقي كه تموم زندگيش رو در راه رضاي خدا مي بينه .....مي دونم خيلي سخته اما شدنيه .....
اگه خودمون رو بسپريم دست خود خدا ....و ازش بخوايم خودش كمكمون ميكنه !
خدا منتظره !!!!
مواظب باش عقب نموني از قافله...
معلوم نيست تا كي وقت داشته باشي!؟
خيلي تايپ اين ها وقتم رو گرفت اما فكر كنم ارزشش رو داشت!
فکر کنم خیلی حرف زدم !
کلی حرف داشتم دیدم تو روزانه ها زیاد میشه گفتم یه پست بزنم بهتره!![]()
امروز کلی اینجا بارون اومد خیلی بارون رحمت خدا قشنگه!![]()
آسمون بغضش ترکید و بارید و بارید !
ممنون خدای مهربون بابت این بارون زیبا!
(واسه خدای مهربون)
دوم اینکه دیشب رفتم فیلم بذارم ببینم روی یکی اسمی ننوشته بودم همون رو گذاشتم
....
فیلم برنامه کوله پشتی بود ....همونی که سهیلا ارین مهمون برنامه بود
.....
کلی یاد اون روزی که برنامه رو دیدم افتادم.....
اما نشستم تا انتهای فیلم نگاه کردم...انگار برای بار اول می دیدم ....کلی رو روحیم تاثیر داشت!![]()
میگم بد نیست چند وقت یه بار تلنگر به خودمون بزنیم![]()
یه نکتهای که دلم گرفته براش
...
امشب من مثل دو سه هفته پیش مشهد نیستم که برم حرم
.....
اما صدای دعای کمیلش تو گوشمه.....
کاش برای منم دعا میکردن!!![]()
کاش .....
از همین جا میگم :
السلام علیک یا امام رضا!
فردا هم دارم برمی گردم![]()
![]()
....
بازم نیستم
....
پس کی اینجا رو آپ کنه؟![]()
نمی دونم !!!
گفتگویی میان زمین و انسان
روزی انسانی بر روی زمین راه میرفت اما چنان قدم ها را بر می داشت که گویی تنها فرد روی زمین اوست.
به مردم چنان می نگریست که انگار تمامی آن ها زیر دستان اویند.
به ناگاه صدایی از درون زمین به گوشش رسید.
هان ! "به کجا چنین شتابان؟"
انسان در فکر فرو رفت. این صدای چیست؟
دوباره صدا این گونه گفت:
انسان به کجا چنین شتابان می روی ؟
و چرا چنان گام بر میداری که گویی برای همیشه هستی!
باز هم انسان در فکر فرو رفت.
انسان پاسخ داد: من!!!
زمین گفت: آری . تو را می گویم . چرا چنان زندگی می کنی که گویی همواره بر روی من راه خواهی رفت .به چه اینقدر مغروری؟
تو همانی که اگر خالق من و تو هرگاه اراده کند تو به جای زندگی بر روی خاک من مجبور می شوی در داخل خاک زندگی کنی.
مگر تو نام مرگ را نشنیده ای؟
همان مرگی که می تواند برایت زشت باشد یا زیبا.
همان مرگی که سبب می شود دوباره زنده شوی!
یادت باشد که اگر مرگ به سراغت آید دیگر انسان ها وجودت را بر روی زمین تحمل نخواهند کرد.
تو را در داخل خاک من قرار خواهند داد .
زمانی را به یاد بیاور که تو را در تاریکی قبر می گذارند و جز عشق لا یزال الهی هیچ چیز توانایی یاری تو را نخواهد داشت.
انسان خاموش بود و برای مدت زیادی در فکر !
زمانی گذشت .
انسان غرورش را کنار گذاشت .
خود را بر روی زمین انداخت .سجده کرد. توبه کرد.
و در حالی که می گریست می گفت: "الهی و ربی من لی غیرک" و الهی "ظلمت نفسی"
این بار صدایی از آسمان شنید :
بلند شو ! دیگر اشک مریز ! که توبه ات به درگاه حق قبول شد!!!
یه توضیح کوچولو راجع به این متنا:
از اونجایی که این متنا رو خودم مینویسم احتمال داره از لحاظ ادبی مشکل داشته باشه اما خیلی برام مهم نیست.مهم حرف دل بودنشه!
دل و عقل اين بار هم در تضاد با هم بودند.
هر بار كه اين دو مخالف هم بودند عقل پيروز مي شد.
اين بار هم مانند گذشته دل مي خواست و عقل مي گفت : نه!!
اما اين بار وضع فرق داشت.
عقل مي دانست كه دل اشتباه نمي كند اما براي آنكه خود پيروز ميدان باشد روي حرفش پافشاري مي كرد :نه! نه! نه!
دل شكست و براي هميشه سكوت اختيار كرد !
مدتي گذشت و عقل از اين كه دل را شكسته بود ناراحت و پشيمان بود .
اما ناراحتي ديگر هيچ فايده اي نداشت!!
كار از كار گذشته بود.
عقل تا آخر عمر خود را سرزنش مي كرد .
كاش براي يك بار هم كه شده بود به تمناي دل پاسخ مثبت مي داد!!
باز هم مثل هميشه سكوت كرد!
اما اين بار سكوتش سرشار از حرف هاي ناگفته بود.
نميدانست چه كاري درست است و چه كاري خطا!
خود را به خدا سپرده بود.
نشانه اي از او خواسته بود!
به يكباره بغض سكوتش شكسته شد و فرياد برآورد:
ممنونتم خدا!!
آخر سكوت نشانه اي را كه منتظرش بود خدا به او نشان داده بود!
و خداوند عشق زمینی رو خلق کرد تا انسان یاد بگیرد که چگونه به خدا عشق بورزد
عشق زمینی تمرینی است برای رسیدن به عشقی والاتر که همان عشق به خداست!
توضیحات این پست:
بعد از مدت ها دیدمش !
مدت ها منظورم یه 2 ماهی می شه!
بعد از کلی سلام و احوال پرسی
ازش پرسیدم چی کار میکنه؟
گفت(با خجالت)
:راستش چند روز دیگه جشن عروسیمه!
من: کلی خوشحال شدم و بهش تبریک گفتم .
ازش پرسیدم:حالا ببینم این شاهزاده خوشبخت کیه؟
گفت(با مکث): ام...یه ... پسره هندیه!!
من:
..ا ....چطوری آشنا شدین؟
گفت: ام...تو چت ....
کلی از وجنات و تیپ و قیافه ی آقا حرف زد
...
گفتم: مسلمونه دیگه؟
گفت : نه! ما باهم تفاهم داریم. مهم اینه که تفاهم داریم!
من : ![]()
![]()
![]()
گفتم :آخه مگه میشه؟ تو مسلمون و اون غیر مسلمون!![]()
صحبت رو عوض کرد و از من دعوت کرد تو عروسیشون شرکت کنم ...البته برای این عروسی باید یه سر برم دوبی!!!![]()
![]()
شنیده بودیم عاشقیت کار عقل رو مختل می کنه اما تا حالا به چشم خودم ندیده بودم!!
حالا که دیدی!!!![]()
داشتم به این فکر میکردم که آدم وقتی کسی رو دوست داره کلی سعی می کنه دل طرف رو بدست بیاره و نذاره طرف مقابل از دستش ناراحت بشه.
اما ..
تا به حال به این فکر کردی (با خودم بودم) که چطوری خدا رو از خودت راضی کنی؟؟؟
تا به حال به این فکر کردی که چطوری نشون بدی عاشقشی؟؟؟؟؟ آره!
فقط نماز و روزه کافیه؟!!!