دو نفر مغازه دار عهده دار زندگی خانواده سیدی می شوند .یکی از آن دو برای تشرف به محضر امام زمان ذکری را که سفارش بدان شده بود را شروع می کند. پیش از شب چهلم یکی از فرزندان خانواده ی سید پیش او می آید و یک قالب صابون می خواهد . مغازه دار می گوید : مادرت هم فقط ما را می شناسد _ اشاره به مغازه دار دیگر می کند_ می توانید از او بگیرید!
این شخص می گوید : شب که خوابیدم ناگهان متوجه شدم که از داخل حیاط مرا صدا می زنند بیرون آمدم کسی را ندیدم مجددا" خوابیدم باز مرا به اسم صدا زدند تا بار سوم در منزل را باز کردم دیدم سیدی که روی خود را پوشانیده به من می گوید :
" ما می توانیم بچه هایمان را خودمان اداره کنیم ولی می خواهیم شما به جایی برسید."
الله اکبر!
این پست تقدیم به او که دلیل نوشتن این پست تنها خود اوست !
و تقدیم به تمامی کسانی که دیدارش را و فرجش را از معدن مهر و محبت خواستارند!!
مهدی جان !
باز هم جمعه شد و نیامدی...
ساعت صفر عاشقی را به انتظار نشستیم شاید صدای آسمانیت آمدنت را نوید دهد اما ...
اما این بار هم مانند جمعه های قبل،باز هم نیامدی...
چه جمعه ها که به انتظار آمدنت دوستانت دعای ندبه سر می دهند اما...
گل نرگس !!
تا به کی انتظار را باید مشق کنیم ؟؟
تا به کی باید در انتظار وصل تو بنشینیم ؟؟؟
تا به کی باید در انتظار دیدن روی تو ... !!!
و اما یه نکته :
آدم ندیده عاشق باشه یه حال دیگه داره...
یه جورایی با صفاتره..
آدم عاشق کسی باشه که می دونه هست ..می دونه در کنارش داره زندگی میکنه...اما نمی بینتش!!
انتظار در عین سخت بودنش براش شیرینی خاص خودش رو پیدا می کنه...
می دونی میاد...
می دونی اون تو رو می بینه
می دونی...
و اونم می دونه که تو منتظرشی!
یه توضیح کوچولو :
قبل از اینکه ادامه این پست رو بخونین حتما" آدرس زیر رو باز کنین و قسمت یا ابا صالح المهدی اون رو ...
از اون جایی که نمی دونستم چطور میشه پشت زمینه وبلاگ آهنگ گذاشت
این لینک رو گذاشتم اینجا ..
بقیه زحمتش با شماست! ![]()
حتما" اول این آدرس رو باز کنین و بعد ادامه پست رو بخونین....
انتظار از زبان یه عاشق و منتظر
با همه لحن خوش آواييم
در به در كوچه تنهاييم
اي دو سه تا كوچه ز ما دور تر
نغمه تو از همه پر شور تر
كاش كه اين فاصله را كم كني
محنت اين قافله را كم كني
كاش كه همسايه ما مي شدي
مايه آسايهي ما مي شدي
هر كه به ديدار تو نايل شود
يك شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينهي ما را عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامهي جان من است
نامهي تو خط امان من است
اي نگه ات خواست گه آفتاب
بر من ظلمت زده يك شب بتاب
پرده بر انداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يار و مدد كار ما
كي و كجا وعدهي ديدار ما
دل مستمندم اي جان ، به لبت نياز دارد
به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد
به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم
تويي كه نقطهي عطفي به اوج آئيينم
كدام كوشهي مشعر
كدام كنج منا
به شوق وصل تو به انتظار بنشينم
روا مباد كه بر بنده ات نظر نكني
روا مباد كه ارباب جز تو بگزينم
چو رو كني بهرم درد و رنج نشناسيم
ز لطف روي تو دست از ترنج نشناسيم
انصاف با مردم و دیدار مهدی (عج)
مردی از دانشمندان در آرزوی زیارت حضرت بقیت الله بود و از عدم توفیق رنج می برد .مدت ها ریاضت کشید و در مقام طلب بود.
در نجف اشرف میان طلاب حوزه علمیه و فضلای آستان علویه معروف است که هر کس چهل شب چهارشنبه مرتبا" وبدون وقفه و تعطیل در مسجد سهله رود و نماز مغرب و عشای خود را در آنجا بگزارد، سعادت تشرف نزد امام زمان را خواهد یافت و این فیض نصیب او خواهد شد.مدت ها در این باب کوشش کرد و اثری از مقصود ندید.سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد و به عمل ریاضت درمقام کسب و طلب بر آمد چله ها نشست و ریاضت ها کشید و اثری ندید.
ولی به حکم آن که شب ها بیدار مانده بود و در سحر ها ناله داشت، صفا ونورانیتی پیدا کرده بود . برخی اوقات برقی نمایان می گشت و بارقه ای عنایت بدرقه ی راه وی می شد.حالت خلسه و جذبه به او دست می داد و حقایقی می دید و دقایقی می شنید.
در یکی از حالات او را گفتند : دیدار تو و شرف یابی خدمت امام زمان میسر نخواهد شد مگر اینکه به فلان شهر سفر کنی . هر چند این مسافرت مشکل بود ولی در راه انجام مقصود آسان نمود.
پس از چندین روز بدان شهر رسید و در آنجا نیز به ریاضت مشغول گردید و چله گرفت ..روز 37 یا 38 بود که به او گفتند : الآن حضرت مهدی در بازار آهنگران در دکان پیرمردی است.هم اکنون برخیز و شرف یاب شو!
بلند شد و به طوری که در عالم خلسه ی خود دیده بود راه را طی کرد و بر در دکان پیر مرد رسید و دید امام عصر آنجا نشسته اند و با پیر مرد گرم گرفته و سخنان محبت آمیزی به وی می گویند.چون سلام کرد جواب فرمودند و اشاره به سکوت کردند، اکنون سیری است تماشا کن!
انصاف پیر مرد قفل ساز
دراین حال دید پیر زنی را که ناتوان بود و قد خمیده ای داشت، عصا زنان با دستی لرزان قفلی را نشان داد و گفت:آیا ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی از من بخری؟
پیرمرد قفل سار قفل را نگاه کرد و گفت :
ای خواهر من!! این قفل دو عباسی ارزش دارد زیرا پول کلید آن بیش از ده دینار نیست.شما اگر به من ده دینار بدهید من کلید این قفل را می سازم و ده شاهی قیمت آن است.
پیرزن گفت: مرا بدان نیازی نیست بلکه من به پول آن نیازمندم.
پیر مرد در کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی و من هم دعوی مسلمانی دارم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را تضییع کنم؟
این قفل اکنون سه شاهی قیمت دارد ، من اگر بخواهم نفعی ببرم به هفت شاهی آن را می خرم .زیرا در دو عباسی معامله بی انصافی است بیش از یک شاهی منفعت بردن!
باز هم می گویم که قیمت واقعی آن دو عباسی است ، من چون کاسب هستم و باید نفع ببرم یک شاهی ارزان خریدم.
شاید پیرزن باور نمیکرد که این مرد راست می گوید، ناراحت شده بود که من خودم می گویم هیچ کس به این مبلغ راضی نشد، من التماس کردم که سه شاهی بخرند زیرا مقصود من با ده دینار انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است . پیر مرد هفت شاهی پول به آن زن داد و قفل را خرید.
من به سراغ او می آیم!
چون پیر زن بازگشت ، امام مرد را فرمود :
"آقای عزیز !دیدی وسیر کردی این گونه باشید، تا ما به سراغ شما بیاییم، چله نشینی لازم نیست . عمل نشان دهید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم.از همه ی این شهر من این پیر مرد را انتخاب کردم زیرا ، این پیرمرد دین دارد و خدا را می شناسد . این هم امتحانی که داد، از اول بازار این پیر زن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج دیدند همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس حتی به سه شاهی خریداری نکرد.اما این پیر مرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمی گذرد مگر آنکه من به سراغ او می آیم و از او تفقد می کنم."
مرجع: کیمیای محبت
پاورقی
میگما اون وقت کلی از ما آدم های امروزی نشستیم می گیم ما دوست داریم امام زمان رو ببینیم ..یا امام زمان ظهور کنه اما، وقتی به زندگیامون نگاه می کنیم می بینیم گاهی اوقات خواسته یا ناخواسته حق بنده های خدا رو به راحتی نادیده می گیریم...
به امید" آدم "شدن تمامی ما آدم ها !
خانواده یعنی با هم بودن ....
خانواده یعنی متحد بودن....
خانواده یعنی در کنارشون احساس آرامش داشتن....
خانواده یعنی دور هم بودن ...
خانواده یعنی در کنارشون احساس امنیت داشتن....
خانواده یعنی حس اعتماد ..
خانواده یعنی دوست داشتن...
خانواده یعنی به راحتی درد و دل کردن...
خانواده یعنی برای هم ارزش داشتن...
خانواده یعنی محبت کردن ...
خانواده یعنی ....
اومدم خونه و کلی این اومدن من رو آروم میکنه....این اومدن یعنی بازگشت به خود ...یعنی فهمیدن این که چقدر عوض شدی ها!!! ...یعنی مقایسه خودم با خودم...با خود 3 سال پیشم....
نمی دونم مگه این غربت و تنهایی چی داره که آدم رو مقاوم تر میکنه... آدم رو صبور تر میکنه...اما در عوض این ها بهای سنگینی رو از آدم طلب میکنه و این بهای سنگین دوری از خانوادست... دوری از پدر و مادر....پدر و مادری که همیشه حضورشون مایه ی آرامشه!!!
حالا حرف مامان و بابام (![]()
)رو بهتر می فهمم که بهم همیشه می گفتن هیچ کجا مثل خونه و هیچ کس هم مثل پدر ومادر برای بچه نمیشه...
اون موقع هم حرفاشون رو قبول داشتم اما الان بیشتر می فهمم....واقعا" لحظه های دوری هر کدوم از ثانیه هاش به اندازه یه سال برام میگذره
...
و وقتی در کنارشون هستم هر سال به اندازه یه ثانیه ست
...
نمی دونم اما گاهی وقتا دوری از خانواده باعث میشه خازن وجودم دشارژ بشه اما تا برمی گردم ولایت خازنه شروع میکنه به شارژ شدن ....
قوی تر میشم ... آرامشم بیشتر میشه ....
و الان کلی خوشحالم که برگشتم
...
امروز که داشتم توی شهر قدم می زدم نمی دونم چرا؟ ولی احساس آرامش می کردم ... هنوزم نفهمیدم چرا آدم توی شهر خودش که هست این همه آرامش داره ....این همه احساس امنیت رو در درون خودش احساس می کنه...و توی یه شهر دیگه اونم بعد از 3 سال هنوز هم به اون آرامش نرسیده... شاید چون می دونه مسافره و باید برگرده!.. . شاید چون می دونه هنوز هم غریبه ست هر چند اون جا چند سال بوده باشه...شاید چون می دونه اون به اونجا تعلق نداره ... و خیلی شاید های دیگه....
نمی دونم !!!
عيد تون مبارك!![]()
ميلاد امام هشتم .... امام مردم ايران و جهان.... امام سخاوت..... امام مهرباني ها.... امام عرفان.... امام عاشقان... او كه با نام ضامن اهو شناخته مي شود... او كه نامش علي ابن موسي الرضاست رو بهتون تبريك ميگم !![]()
جاي همتون خاليه اينجا ! امشب شب تولده ميلاد نوره !
امشب ايران غرق در شاديست!!!!
امشب فرشگان به زمين مي آيند..... به ايران ... به مشهد .....به مشهد الرضا ..... تا ميلاد امام غريب رااز نزديك به او تبريك گويند ...امشب در عرش غوغايي بر پاست.....همه غرق شادي و سرورند.....چرا كه امشب فردي به دنيا مي آيد كه زمين به خاطر وجود ش نور باران مي شود......
امشب اگه مشهدي كه حتما ميهمان خانه ي ايشان هستي و اگه جاي ديگه اي سكني داري حتما دلت ميهمان خانه ي اوست!
ما رو هم يادتون نره توي اين لحظه هاي ناب!![]()
![]()
امسال آخرين ساليه كه من توي مشهد اقامت دارم و آخرين شبه تولد امام رضا ايه كه به عنوان يكي از ساكنين مشهد ميرم حرم!![]()
![]()
بعد از امسال جشن گرفتن روز تولد امام رضا توي خونش براي من مبهمه !![]()
يعني اين آخرين تولديه كه من مشهدم ؟![]()
![]()
نمي دونم!!!.... فقط دعا مي كنم اين طوري نباشه!![]()
از همين حالا دلم گرفته!!!![]()
![]()
![]()
هميشه ميگم مشهد شهر امام رضا اه .....اگه اين بهترين بنده خدا تو مشهد نبود تحمل اين شهر برام خيلي سخت بود....خيلي سخت !!!
چقدر لطف كردي به من كه اينجا قبول شدم....
نمي دونم واقعا لياقت هم چين هديه اي رو داشتم يا نه؟؟؟؟![]()
اما شما خيلي دست ودل باز تر از اوني هستين كه ما فكر مي كنيم.....
دست هام رو بالا مي گيرم و بعد از تبريك روز تولدون میگم:
ای مهربون! مي خوام واسطه بشين بين ما و خداي مهربون تا من و تموم جوون هاي ايراني وجوون هاي عالم به اون جايي برسيم كه همه ي كارهايي كه انجام مي ديم رنگ خدايي داشته باشه و توي اون روز سخت پاسخگويي شرمنده نباشيم!!!
وقتی یادم میاد به آیه ای که خدا به بنده هاش میگه :"فکر نکنید همین که بگین ایمان آوردم شما رو به حال خودتون رها می کنم و آزمایشتون نمی کنم" تمام وجودم رو ترس فرا میگیره!
این بار که یاد این آیه افتادم در کنارش داشتم به این موضوع هم فک می کردم که توی رشته ای که من درس می خونم کلی حرف از ارزیابی و ارزیابی مجدد و بهبود مستمر و از این جور حرفاست !
به خودم گفتم کلاهت رو قاضی کن ببینم چند بار تو زندگیت نشستی و خودت رو ارزیابی مجدد کردی؟ هان؟
چند بار بعد از ارزیابی خودت دستورالعمل های جدیدی برای زندگیت نوشتی و چند بار بعضی از بند های این دستورالعمل رو تغییر دادی؟
دیروز استادمون سر کلاس می گفت یه نفر به نام مازلو میگه که مردم نیازاشون توی یه هرم قرار می گیره که اگه به خوایم از قاعده هرم به سمت بالا بریم این طوری میشه:
1: نیاز های مادی مثل خوردن و خوابیدن و مال به دست آوردن و....
2:امنیت
3:احترام
4:خودیابی
5:شناخت
6:زیبایی شناسی
به خودم گفتم تو کجای این هرمی ؟![]()
از اون هایی هستی که از بعضی مراحل بدون توقف رد شدن یا توی قاعده هرمی ؟![]()
جدا" کجایی؟![]()
می دونی ! این حرفا رو زدم که بگم هر درسی توی دانشگاه می خونیم یا هر کتابی که می خونیم از یه واقعیتی سرچشمه گرفته ! بعضی درسا به جای این که برامون فقط جنبه کاری آینده رو داشته باشه به راحتی می تونه به ما درس زندگی بده!
کاش همیشه فلش لوپ های سیستم زندگیمون در جهت مثبت حرکت کنه !![]()
چقدر بعضی وقتا درس خوندن شیرین میشه!![]()