تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!
 

سكانس اول :
 
ساعت 8:30 …صف طولاني بانك …
به جاي يه رديف صف سه تا رديف صف در اين ميون بچه هايي بودن كه خارج از نوبت ميومدن و بدون توجه به حق ديگران سرشون ميانداختند پايين و مي رفتن داخل بانك !(()) كسي هم نمي تونست جلوشون رو بگيره !(فك كنم براي اين بچه ها درس همه جا به نوبت دوران دبستان حذف شده بوده!!!!)
 
 
سكانس دوم :
 
ساعت 9:15 هنوز هم همون وضعه ! دريغ از اينكه صف بخواد به اندازه چند سانت جابه جا بشه!
توي همين حال و هوا بود كه يهو يه فكري به ذهنم رسيد . به بچه ها گفتم بياين بريم اسم بچه ها رو با نوبتاشون ليست كنيم شايد اين طوري حق بچه ها ضايع نشه و هر كي به نوبت خودش وارد بانك بشه!!
حالا بايد خودكار و كاغذي باشه براي اجراي اين طرح !منم که هیچ لوازم التحریری با خودم نبردم دانشگاه !طي يك بسيج همگاني يه خودكار و يه برگه كاغذ به دست من رسيد ! و از اون ابتداي صف شروع كردم به نوشتن اسم بچه ها!ظرف مدت چند دقيقه تعداد بچه ها رسيد به 103 _104 نفر !تازه اونم فقط دخترا!
تو اون مدت هم بچه ها ميومدن و مي پرسيدن نوبت ما نشده ؟
اما دیگه کسی شکایت نمی کرد .
 
سكانس سوم:
 
بالاخره بعد از 3 ساعت نوبت من شد …..
ساعت ۱۱:۳۰ اه...
داخل بانك …. به آقاي نگهبان گفتم : "  ببخشين ميشه ليست اسامي رو بگيرين و بچه ها رو صدا كنين؟ تا هر كي به نوبت خودش بياد داخل بانك  ؟! تا الان نفر 20 نوبتش شده 130 _140 نفر از دخترا بيرون هستن !
آقاي نگهبان من رو نگاه كرد و با خنده گفت:" خانوم ! اينجا كه همش با بي نظميه ! حالا همين نظم رو  خود دانشجوها باید ايجاد كنن!"
ديدم بنده خدا راست ميگه !...
دانشجو ها خودشون بايد به فكر خودشون باشن ! مسوولا كه نبايد به فكر  دانشجو ها باشن !
شايدم وقت دانشجو اين قدر ارزش نداره !
اين مديريت صفي(1) كه ازش صحبت مي كنن اگه اينجا كاربرد نداره پس برای چی اصلا" به وجود اومده؟
 
 
سكانس پاياني :
 
بالاخره پول رو واریز کردم وهفت خان رستم تموم شد .
 
چند ساعت بعد كه با بچه ها داشتم تو حياط دانشگاه مي رفتم ديدم چند تا از دخترا اومدن جلو و سلام مي كنن.
من نمي شناختمشون اما اونا من رو مي شناختن !
وقتي ديدم دارن به خاطره ايده صبح ازم تشكر ميكنن تازه فهميدم كه من رو از كجا مي شناسن!
دعاهايي بود كه در حق  من مي كردن !
 
نمي دونم ! من فك نمي كردم اين ليست نوشتن صبح اينقدر براشون مهم بوده باشه اما مثل اينكه خيلي براشون مهم بود ..
مي گفتن اگه اسما رو نمي نوشتي معلوم نبود كه كي نوبت مابشه؟
با این اوضاعی که جلوی در بانک بود.
 
 
 
نتايج اخلاقي :
 
1: دانشجو خودش مسوول نظم كاراي دانشگاه باشه و اين در حد كار مسوولا نيست! مسوولین وظایف مهمتری دارن!
2: این موضوع نشون میده که درسايي كه توي دانشگاه مي خونيم فقط براي امتحان دادنه نه براي استفاده براي پيشرفت جامعه !اين درسا فقط براي تو كتاباس!
3: مهم اينه كه  كاراي اداري تو زود تر از ديگران انجام بشه .مهم نيست حق ديگران در اين ميون پايمال بشه!
شايد اينم يه نظريه در عصر پيشرفت و تكنو لوژيه؟
نمي دونم والا! چی بگم؟
4: شايدم بي نظمي امروزه داره به عنوان يه اصل مطرح ميشه!
 
 
(1)مثال مديريت صف: همين نوبت دهي توي بانك ها كه چند سالي هست باب شده .جديدا" هم كه توي همه ي بانك ها استفاده ميشه
 
پاورقی(۱):
من هستم اما کم تر میام دیگه
خودم هم نمی دونم چرا!!
 
پاورقی (۲):
نمیدونم چطوری بهشون بگم که موضوعایی که شاید از دید شما ها خیلی مهمه برای من اینقدر مهم نیست.
خب "بهشون " ها نمی دونن اینجا هم هست که بیان بخونن!
البته این طوری بهتره!
 
پاورقی (۳):
.....
........
...........
 
توضیحات:
عنوان مطلب رو تغییر دادم!  
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت   توسط ن . ا  | 

 

دکتر چمران!!

اسمیه که از بچگی برام خیلی آشنا بوده !

اما فقط در حده یه اسم...

اونم شاید به خاطر این بوده که اسم بزرگراه و بیمارستانی به نامشون بوده ...

می خواستم یه پست بزنم که حرفای دلم رو بزنم ،  دیدم شهید دکتر چمران این حرف ها رو خیلی زیبا تر بیان کردن...

پس از یادداشت های ایشون استفاده می کنم برای زدن حرف دل خودم ....

 

ای خدای بزرگ ، ای ایده آل غایی من ، ای نهایت آرزوهای بشری ، عاجزانه در مقابلت به خاک می افتم ، تو را سجده می کنم ، می پرستم ، سپاس می گویم.

ستایش می کنم که فقط تو ، آری فقط تو ای خدای بزرگ شایسته سپاس و ستایشی ، محبوب بشری ، فقط تویی ، گمشده من تویی. ولی افسوس که اغلب ، تظاهرات فریبنده و زود گذر دنیا را به جای تو میپرستم . به آن ها عشق می ورزم و تو را فراموش می کنم ! اگر چه نمی توانم آن را هم فراموشی بنامم چون یک زیبایی یا یک ظاهر فریبنده نیز جلوه ی توست و مسحور تجلیات تو شدن نیزز عشق به ذات توست.

من هر گاه مفتون هر چیز شدم ، در اعماق دل خود به تو عشق ورزیدم ، بنابر این ای خدای بزرگ ، تو از این نظر مرا سرزنش مکن . فقط ظرفیت و شایستگی عطا کن تا هر چه بیشتر به تو نزدیک شوم و در راه درازی که به سوی بوستان بی انتها و ابدی تو دارم این سبزه ها و خزه های ناچیز نظر مرا جلب نکند و از راه اصلی باز ندارند.

در دنیا به چیز های کوچکی خوشحال می شوم که ارزشی ندارندد و از چیز هایی رنج میبرم که بی اساسند.این خوشحای ها و ناراحتی ها دلیل کم ظرفیتی من است.

هنوز گرفتار زندان غم و اندوهم. هنوز اسیر خوشی و لذتم....کمند دراز آمال و آرزو ، بال و پرم را بسته ، اسیر و گرفتارم کرده و با آزادی ، آری آزادی واقعی خیلی فاصله دارم.

ولی ای خدای بزرگ ، در همین مرحله که هستم احساس می کنم که تو مانند راهبری خردمند مرا اندرز می دهی ، آیات مقدس خود را به من می نمایی و مرا عبرت می دهی ! چه بسا که در موضوعی ترس و وحشت داشتم و مرا کمک کردی. چیزهایی محال و ممتنع را جنبه ی امکان دادی و چه بسا مواقع که به چیزی ایمان و اطمینان داشتم ولی تو آن را از من گرفتی و دچار غم واندوهم کردی و به من نمودی که اراده و مشیت هر چیز به دست توست . فعالیت می کنیم ، پایین و بالا می رویم ولی ذلت و عزت فقط به دست توست.

 

مآخذ:

کتاب خدا بود و دیگر هیچ نبود

یادداشت های آمریکا

شهید دکتر چمران

 

مطمئنا" ذات و فطرت الهی همه ی آدم ها همینا رو میگه !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت   توسط ن . ا  | 

 

کاش منتظر نمی شدیم همیشه یکی دیگه پیش قدم بشه ..

کاش اگه فک می کردیم درسته خودمون شروع می کردیم ...

کاش همه با هم همدل می شدیم...

همه باهم همفکر می شدیم...

کاش اگه یه نفر هم که پیش قدم شده بود حمایتش می کردیم  ...

اونم به طور صحیح ...

اگه این طوری پیش می رفتیم شاید الان اوضاع خیلی فرق داشت...

حیف که تا الان نشده  ...

اما آینده روشنه...

کاش بشه تفکر ها یه کم با قبل فرق کنه!...

دید مثبت....

اون وقت همه چی درست میشه...

درست درست ...

واسه ی خودم خیلی جالبه!!

کاش بشه شروعش کرد ....

کاش بقیه هم بپذیرن ...

 

 

*یه سوال؟

 

اگه خیلی برنامه داشته باشی  !

همشون هم از نظرت مهم باشن ، نتونی بینشون از لحاظ ارجحیت فرقی بذاری، و اینا هدف های کوچیکت باشن برای رسیدن به اون هدف اصلی ات ، وقت هم زیاد نداشته باشی ، چی کار میکنی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت   توسط ن . ا  | 

 

دیروز که موقع انتخاب واحد با بچه ها حرف می زدم یکهو دلم گرفت !

 

مشهدیا: داره کم کم تموم میشه!

تهرونیا: خدا رو شکر! راحت میشیم ما ! اما برا شما که فرقی نمی کنه؟

مشهدیا :چرا فرق نمی کنه؟

تهرونیا : شما که پیش خانواده و ...

مشهدیا : نه منظورمون اینه که یعنی دیگه همدیگه رو نمی بینیم؟

تهرونیا: کی گفته؟

مشهدیا: خب کاملا" واضح و مشخصه . کی می خواد بچه ها رو بعد از فارغ التحصیلی دور هم جمع کنه؟

من: من!(با کلی توضیحات که میشه جمع کرد بچه ها رو! )

مگه بچه ها نمیان برای زیارت؟

خب همه میشه تو یه زمان بیان دور هم جمع شیم!

تهرانیا : آره خیلی خوب میشه !

مشهدیا : زهی خیال باطل !

مشهدیا : ما هم دوست داریم. اما این دور هم جمع شدن نشدنیه! تو 4 سال نتونستیم بعدش می تونیم؟

تهرانیا: شما نتونستین اما ما که دور از خانوده بودیم چطور تونستیم جمع بشیم !

مشهدیا: ولی این فرق داره!

تهرونیا : اصلا" هم فرق نمی کنه !

همت می خواد!

خوبه حالا شما تو مشهدین !

مشهدیا : باشه شما بیاین مشهد ما هم میایم...

راستی می خواین ما بیایم تهران

تهرانیا : شما این چند قدم رو سختتونه بیاین حالا می خواین بیاین اونجا؟

خب بیاین!........

اینم از دیروز ما که از گل انداختن صحبت هامون چند دقیقه دیر تر از همه انتخاب واحد کردیم!!!

 

یعنی کدوم طرف درست می گفت ؟

یعنی میشه ؟

فعلا" جواب این سوال برام مبهمه!

 

 

میگم قراره واسه سالی که امسال دانشگاه سراسری قبول شه هر کسی که دوست داره نذر کنه یه زیارت عاشورا بخونه!

       هر کی موافقه یه یا علی بگه !

 

 

      *خدا جون گاهی وقتا یه انرژی مثبتی بهم میدی که نمی دونم چه طوری باید ازت تشکر کنم !

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت   توسط ن . ا  | 

 

امتحانام به قول مشهدیا تمام رفت !

به قول خودمون این امتحانا تموم شد و من برگشتم خونه!

با اینکه دلم می خواست این دو روزم (تاسوعا و عاشورا ) مشهد می موندم اما دست مامان رو گرفتم و برگشتم ولایت ....

شاید باید برمی گشتم تا این اتفاق امروز رو ببینم !!!

نمیدونم!!

 

گاهی وقتا خدا یه نشونه هایی به آدم نشون می ده اما ما از کنارشون بی تفاوت رد میشیم و بعدش هم میگیم نمی دونیم چرا تا حالا خدا به من نشونی نداده؟!

کاش همیشه متوجه این نشونی های بی نشون بشیم!

نمی دونم شاید این اتفاقی رو هم که امروز دیدم از همون نشونی های بی نشونه!!

 

یکی از خیابون های شهر!

بارون میاد!

همه ی آدم ها مثل همیشه در رفت و آمد هستند.

ماشین رو چند متر جلو تر از مغازه ای که می خوایم ازش خرید کنیم پارک می کنیم و حرکت به سمت مغازه...

همه چیز عادی بود تا اینکه یهو دیدیم اون طرف خیابون یه خانومی داره داد می زنه !

همه ی آدم های توی خیابون برگشتند ببینن چه خبره که دیدن بله!

یه آقایی که پدر اون خانواده بود کنار خیابون افتاده روی زمین ...

هنوز نفس می کشید !

زنگ زدن اورژانس بیاد.

صدای آژیر آمبولانس !!.

آقای دکتری از ماشین پیاده شد و رفت که به داد اون آقایی که سکته کرده بود برسه !

بعد از چند دقیقه با حالت ناراحتی زیادی گفت :"متاسفم کاری از دست ما ساخته نیست"

همین یک جمله!

همه  آدم های توی اون خیابون مات و مبهوت مونده بودن

همه ی آدم های اون جا یه طور دیگه شده بودن!

و همه میگفتن آخی ! بنده خدا!

منم همون طور که داشتم به این اتفاق ها نگاه می کردم انگاری یکی بهم گفت :

"همش چند متر با تو فاصله داشتا! اگه تو به جای اون آقاهه بودی الان چی داشتی به خدا بگی ؟ چه کار خوبی فک می کنی انجام دادی که توی اون شرایط بدادت می رسید؟!"

حالم خیلی گرفته شد از دست خودم!

توی ذهنم این حرف ها رژه می رفتن و من هم ازشون سان می دیدم!

"چیه ؟ چی فک کردی ؟ فک کردی فقط مرگ مال بقیس و تو از اون ...؟ "

"از یه لحظه بعدت خبر داری؟؟"

از اون طرف ذهنم این گونه پاسخ می شنیدم:"خب معلومه که نه؟"

کلی توی ذهنم با خودم بحث کردم و جنگ و جدالی بود که بین این نیروهای خیر و شر ذهنیم در گرفته بود!

خیلی سخت بود آروم کردنشون و کنار اومدن باهاشون!

 

 

 

 

*آهای ! تو که این اتفاق رو دیدی ؟!

یه کم بهش فک کن!

به اون لحظه دیدار ....

شاید اون وقت تغییر کردنت در جهت خالقت بیشتر از قبل بشه!

(درگیری های ذهنی)

 

 

 

 

            

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت   توسط ن . ا  | 

 

سلام :

می خواستم نیام تا دهم اما دیدم نمی شه لازمه برای بعضی مسائل شفاف سازی کنم!

 

اولا" کی گفته من قراره ارشد شرکت کنم؟

هر روز زنگ میزنن که بابا اینقدر برا ارشد درس نخون!!

منو میگی موندم این شایعات بی اساس از کجا پخش شده.

وقتی بهشون میگم بابا من حتی دفترچه ارشد  هم نخریدم  بازم باورشون نمیشه !!

میگن :تو! تو نمی خوای ارشد شرکت کنی؟

وقتی بهشون می گم من حتی یکی از درسایی که برای ارشد هست رو این ترم بر نداشتم تا مطمئن باشم که ارشد شرکت نمی کنم بازم قبول نمی کنن!!

می گن : آره! وقتی اومدی دانشگاه  های تهران قبول شدی امسال بهت میگیم .

خب من که دارم راستش رو بهتون گفتم ..بقیش با خودتون دوست داشتین قبول کنین دوست داشتین هم قبول نکنین

اما کاش اون درس رو انتخاب می کردم .لااقل تاسوعا و عاشورا اینجا بودم!

 

 

دوما"

امان از اشتباه کردن تاریخ موقع خرید بلیط قطار!!

 

 

سوما":

این هم حرفی که این روزا خیلی بهم گفتن تو که قرار نبود بیای چی شد اومدی؟

وقتی یه استادی تموم جزوه های امتحانی رو می ذاره تو سایتش و من باید اون ها رو دانلود کنم خب باید بیام دیگه!

بعدشم من درسام رو می خوندم گاهی وقتا موقعی که استراحت می کردم بهتون یه سری زدم.

مثل اینکه نباید وقتی می دیدم شما ها هستین یه سلامی بهتون کردم.

شوخی کردم این آخری رو . به دل نگیرین!!

 

* نمی دونم چند بار بهت بگم که.... !!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت   توسط ن . ا  |