سلام :
سلامی به آبی آسمان سواحل خلیج همیشه فارس ، به گرمای خورشید کویر ،به سر سبزی جنگلهای شمال و
به زیبایی بهار شیراز، به طراوت باران های شمال...
تیک تیکای ساعت دارن میگن کم کم داره بهار میشه!
و درختا دارن جوونه می زنن...
خیلی فکرا هم تو ذهن تو جوونه زدن.نه؟!.....
تیک تاک ...
تیک تاک ....
آغاز سال 1386........

سال نوی همه شما مبارک باشه
!
انشاالله سال خوبی رو پیش رو داشته باشین!![]()
و انشالله امسال ، سالی سرشار از سلامتی و بهروزی در کنار خانواده براتون باشه!![]()

توی لحظه نو شدن سال هم دعا کنین تا اونی که همه ی ما منتظرشیم زود تر بیاد!![]()

پاورقی های آخر سال 1385:
*امسال سال خیلی خوبی بود واسم! و خیلی خوب هم داره تموم میشه .....
*خدا توی سال 1385 چند تا دوست خوب رو به من هدیه داد.![]()
، و ناراحت
بابت اینکه قرار بود به دیدار بعضی از دوستای دیگه هم نائل بیام که روزگار توی دفتر خاطراتش طور دیگه ای نوشت ،
نوشت: یه کم دیگه صبر کن !
منم میگم:باشه!![]()
* در اینجا جا داره که از سالی که یه جورایی باعث شد با این همه دوستای خوب آشنا بشم تشکر کنم. سالی
ممنون!![]()
ساعت 9:40 ....
توی راهرو دانشگاه ....
تموم بچه ها بودن و تصمیم گرفته بودن کلاس رو تشکیل ندن
....
هیشکی نرفته بود سر کلاس ...
استاد بچه ها رو دید اما بازم هیشکی حاضر نشد بره سر کلاس !![]()
دم عیدم مگه کلاس تشکیل میشه؟!![]()
از پشت در کلاس داخل کلاس معلوم بود...
استاد شروع کرده بود به درس دادن اونم واسه 2 نفر از کلاسی نزدیک به 60 نفر !
کلاس شبیه سازی بود....
احتمالا" به غیر اون دو نفر بچه درس خون
بقیه یه جورایی شبیه سازی شده بودن ![]()
نمی دونم شاید فک کرده بود اگه درس بده بچه ها می رن سر کلاس اما
نچ!
دانشجو جماعت به قول بچه ها بیدی نیس که به این نسیم های شمالی بلرزه!![]()
اونم از چند روز پیش که یه کلاسه دیگه رو بچه ها تشکیل ندادن بعد استاد اومده گفته :
جبران می کنم
...
بابا اساتید شما هم با دانشجو یه خورده کنار بیاین دیگه
...
اما وقتی دانشجو ها حاضر نیستن با دوستای خودشون کنار بیان دیگه چه انتظاری از اساتید؟!
برای ما که کلاس تشکیل نشد با وجود اینکه استاد درس داد و ...
بازم کلی علامت سوال ؟؟؟؟؟
ام...
نمیدونم والا !
اما هنوزم بعد این همه مدت بچه های کلاس ما که نتوستن یه دست بشن...
ما که داریم میریم
..
مهم نیست!![]()
اما کلاس تشکیل ندادن چقدر خوبه !
وقتي جوان هستيم هيچ چيز رو خيلي جدي نمي گيريم. اما آرام آرام يك دسته از مراسم روزانه ، استحكام پيدا
مي كنند، جايگزين مي شوند و هنگامي كه به كمالي كه از آن ها در ذهن داريم، خيلي نزديك مي شويم ، جرات نمي كنيم آن ها را تغيير بدهيم .
دلمان مي خواهد شكايت كنيم اما، از شباهت كم و بيش دقيق روزها به يكديگر، احساس امنيت مي كنيم. بالاخره به جايي مي رسيم كه هيچ خطر پيش بيني نشده اي وجود ندارد.
از اين طريق ما مي توانيم از هر گونه رشد دروني يا بيروني اجتناب كنيم ، به استثناي آنچه كه در مراسم روزمره مقرر شده است مثل پيشرفت اداري و يا موفقيت هاي عادي مالي و.... وقتي مراسم كاملا" مستحكم و جامد مي شوند ما برده ي آن ها مي شويم.
......
........
*آيا اين اتفاق براي همه پيش مياد؟
یا فقط براي انسان هاي معمولي اه؟....
و يابراي اونايي كه در مسير طريقت گام نهادن؟....
؟؟؟
برگرفته از كتاب
ديدار با فرشتگان
نوشته ي پائولو كوئيلو
از بین این همه راه حل موندم کدومشون رو انتخاب کنم؟
خیلی سخت شده انتخاب واسم!
سخت تر از سخت ....
نکنه یه وقت اشتباه کنی چرا که هم وقت کمه و این همه فکر انجام نشده ...
و فرصت برگشتن نیست ...
باید فقط بری و جاده رو طی کنی ....
حتی اگه مثل هزار چم باشه ....
فقط شاید بشه گفت رسیدن به قله مهمه اما راهش مهمتره!
برای رسیدن به قله باید خودم جاده رو بسازم.
سخته ! اما( "ایرانی می تواند" (
) )؟؟
این همه افق های خوب جلوی پات باشه اما انتخاب از بینشون برات مشکل!
پاورقی (1)
تو هر جوری دوست داری زندگی کن اما من دوست دارم خودم باشم .
دوست ندارم مثل تو باشم یا مثل یکی دیگه!
دوست دارم خودم باشم .با عقاید خودم!
با تغییر پذیری مخالف نیستم اما نه هر جا.
تکرار رو دوست ندارم !
تکرار برام خسته کننده ست.
دوست ندارم مثل تو زندگیم رو بر پایه زندگی یکی دیگه بنا کنم .
یکی که تو فقط ظاهر زندگیش رو میبینی.
چراش هم معلومه.
چون اگه پایه های زندگی اونی که تو زندگیت رو بر پایش بنا کردی سست باشه اون وقت خطر سقوط واسه تو هم هست.
می خوام زنـــــــــــــــدگی کنم!
زندگی!
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟
خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود.
كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.
خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟
و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."
كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟؟
خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.
در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.
كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :
خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.
خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد
ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.
امروز ساعت 8 صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم ...دیدم اون طرف خط کسی نیست به جز مامان وبابا ...بازم مثل همیشه های2اسفند و ساعت تولدم این روز بهم تبریک گفتن(![]()
)....
و این تلفن ها و اس_ام _اس ها بود که نوید یه روز خوب رو توی سالگرد تولدم می داد.
...
و وقتی هم که اومدم تو وبلاگم که دیگه نگو.....
قبل از همه چی خدایا ازت ممنونم که به من اجازه دادی پا به این عالم هستیت بذارم و من رو با دنیا آشنا کردی
....
و ممنون که توی این دنیات مامان وبابای مهربونی رو نصیبم کردی
.....
وممنون ازت بابت این همه دوستای خوب که بهم توی این دنیا دادی!!!![]()
ممنون از همه ی شما ها...
راستش تا حالا همه جور تولدی برام گرفته بودن...
در کنار خانواده ...
دور از خانواده و با دوستایی که از نزدیک میشناختمشون...
یا مثه دو یا سه سال پیش که عاشورا با روز تولدم یکی شده تولد نگرفته بودم ...
اما این اولین تولدیه که دوستای این محیط مجازی برام میگیرن
...
دوستایی که با اینکه خیلیاشون رو ندیدم اما احساس می کنم خیلی بهشون نزدیکم
....
از همتون ممنون!!!
منم از همین جا صدها بادبادک رنگی درست می کنم و روی هر کدوم از این باد بادکا پیام تشکرم رو می نویسم و به دست باد می سپارم تا باد این وظیفه پیام رسونی رو انجام بده و پیام های تشکر من رو بیاره به شهر شما دوستای خوبم...
بیاره شیرازواسه دوست جون خیلی گل و مهربون و ناز و خوشگل و با معرفت خودم ![]()
![]()
بیاره شمال واسه ا د م مهربون
و
بیاره نمیدونم کجا
برای فافای عزیز
بیاره ولایت برای سحر جون خودم![]()
و برای همه دوستام تو هر کجای این ایران پهناور که هستن!![]()
اسم این نوع پیام رسونی رو هم میذارم پرواز بادبادک ها!
باز هم از همتون ممنون!![]()