تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

 

هنگامي که پروردگار جهان را خلق مي کرد ، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند .
خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصميمش ياري اش دهند که اسرار زندگي را کجا جاي دهد يکي از فرشتگان پاسخ داد :در زمين دفن کن.
ديگري گفت : در اعماق دريا جاي بده .
يکي ديگر پيشنهاد کرد : در کوه ها پنهان کن .
خداوند پاسخ داد : اگر آنچه را شما مي گوييد انجام دهم ، تنها اشخاص معدودي اسرار زندگي را مي يابند . اسرار زندگي بايد در دسترس همه باشد .
يکي از فرشتگان در جواب گفت: بله درک مي کنم ، پس در قلب تمام ابناي بشر جاي بده .
هيچ کس فکر نمي کند که آنجا دنبالش بگردد.
خداوند گفت : درست است ! در قلب تمام انسانها .
پس بدين ترتيب اسرار زندگي در وجود همه ما جاي دارد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

مفهوم این جمله بیش از پیش واسم ملموس شده ، "و چه زود دیر می شود".

انگار نه انگار که حدود چهار سال پیش ، اواخر شهریور بود که فهمیدم دانشگاه قبول شدم ، اون موقع باید انتخاب می کردم کدوم شهر و کدوم رشته!

بین سه تا شهری که قبول شده بودم باید یکی رو انتخاب می کردم....

اون موقعی که بابا گفت :" به امام رضا نمی تونم بگم نه!"

اون موقعی که نمیدونستم تو شهرستان زندگی کردن ،اونم واسه چهار سال، تک وتنها ، چطوریه؟!

اون موقعی که مامان و بابا راجع به زندگی تو شهرستان اونم تنهایی برام حرف زدن و از جنبه های مختلف این نوع زندگی برام گفتن !

اون موقعی که خانواده بهم اعتماد کرد و منو فرستاد به دیار غربت...

اون موقعی که امام رضا دعوتم کرد واسه چهار سال برم پیشش...

تا توی این مدت شیرینی پنج شنبه شبای حرمش رو بهم بچشونه ...

من رو دعوت کرد تا فرصتی برای رفتن و رسیدن بهم بده...

آره اون موقعی که من هنوز نمی دونستم واسه چی باید برم مشهد درس بخونم ، دختری که همیشه فک می کرد یکی از دانشگاه های تهران قبول میشه حالا باید می رفت مشهـــــــــــــد!!!...

آره من مشهد قبول شدم و رفتم....

از اون روز حدود چهار سال می گذره و من دیگه اون آدم چهار سال پیش نیستم ...

آره ! امام رضا !....همجواری باهاش...عاشقش شدن و....

نمیدونم چه سری داره این پنج شنبه های حرم که.....

 

اما حالا !

حالا کم کم دارم آماده برگشتن میشم .

برگشتنی که  از الان دارم خودم رو واسش آماده میکنم...

آماده بازگشت از یه سفر ، سفری که از نظر معنوی ارزشش بیشتر از اون درسی بود که واسش یه روزی هجرت کردم به دیار غربت!

اما این دیار جدا" عجب مهمون نواز وغریب نوازی داره!

امام رضا رو می گم ....

 

این بار که برگشتم خیلی از وسایلی رو که اونجا بود آوردم خونه...

یه جورایی بوی تموم شدن فرصت های کمیاب توی زندگیم میاد!

توی این چند روز هر جا رفتیم می گفتن: "چشم رو هم بذاری این چند ماه هم تموم میشه و برمی گردی ! "

اما جدا" الان نمی دونم این تموم شدن ، من رو خوشحال میکنه یا ناراحت؟!

از یه طرف خانواده که از ته دلم دوستشون دارم و تموم زندگیمن و حاضر نیستم ازشون دور باشم و از یه طرفم اون مهربونی که خونشون تو مشهده و هیچ وقت نشده کسی بره دم در خونشون و راهشون ندن و همیشه حتی اگه بدترین هم بوده با روی خوش ازش پذیرایی کردن!

موندم به خدا!

به یکی این جمله بالایی رو گفتم ،گفت: فلانی ، تو همونی بودی که میگفتی دلم می خواد این چند ماه به هم بچسبه ومن برگردم خونه ها؟

باز هم موندم جوابش رو چی بدم؟!

نمیشد واسش گفت که:

جماعت یه دنیا فرقه ،بین دیدن و ندیدن

برین از اونا بپرسین که شنیده ها رو دیدن....

بالاخره هر چی که هست ، هر  چی باشه ،مطمئنا" اوستا کریم خواسته !

قبول شدن مشهد و هجرت به اونجا رو و بازگشت از اونجا رو...

این بار هم دارم میرم ،کاش بتونم از لحظه لحظه های این فرصتی که داره به انتهاش نزدیک میشه استفاده کنم !

این بار دارم میرم واسه پر کردن کوله باری که هنوز خیلی جا داره !

کوله باری که قسمت معنویتش هنوز خیلی خیلی خالیه و هنوز جا داره واسه پرشدن !

این بارم دارم میرم اما باز هم با یه نگاه نو!

این بارم دارم میرم در حالیکه مثه همیشه دعاهای مامان با اون چشمای بارونی بدرقه ی راهمه...

در حالیکه هنوز نرفته ، بابا زمان برگشتنم رو می پرسه !

دارم میرم ....

دارم میرم....

 

 

·          پاورقی1:

 

درسته مشهد واسم خیلی خیلی عزیزه به خاطر اون مهربون ترین مهربونا ، امام رضا ، و دل کندن از اونجا واسم سخت!

درسته توی مشهد این چند سال دوستای خیلی خوبی پیدا کردم اما

بازم با همه ی این ها وقتی فکرش رو می کنم می بینم خانواده یه چیز دیگست!!!

کنار خانواده بودن رو با هیچ چی نمی شه عوض کرد....

چرا که کنار خانواده بودن یعنی آرامش کامل داشتن!

و....

 

 

·          پاورقی 2:

 

25 روز تعطیلی فرصت خیلی خوبی بود برای استراحت و آزاد گذاشتن فکر واسه تبلور اندیشه های نو و فک کردن بهشون ....

25 روز تعطیلی فرصت خیلی خوبی بود واسه اینکه از قید و بند درس رها بشم و یه کم به زاویه های دیگه زندگیم هم که توی پستوهای ذهنم در حال خاک خوردن بودن توجه کنم!

25 روز تعطیلی خیلی واسم مفید بود ،واسه ی انرژی مثبت گرفتن و ذخیره ی این انرژی ها واسه چند ماه سختی که پیش روم هست از نظر درسی...

حالا هم که این تعطیلی داره تموم میشه و  منم باید تلاشم رو دو سه برابر کنم واسه ی این درسا!

اما خودمونیما بعد از این همه دوری از درس چه سخته دوباره بخوای شروع کنی درس خوندن رو...

 

 

 

·          پاورقی 3:

 

وقتی زنگ زدم و فهمیدم این هفته همون هفته ای که من یه کلاس بیشتر  ندارم ، همون کلاسی که استادش قراره درسی رو که قبل عید داده تکرار کنه کلی ذوق کردم واسه دو روز بیشتر موندن پیش خانواده....

میگم گاهی وقتا خوبه دانشجو تا آخرین روز تشکیل کلاس ها قبل از عید بره سر کلاس!

الان من متنبه شدم . از این به بعد دیگه هیچ کلاسیم رو کنسل نمی کنم . واسه یه هم چین روزایی به درد می خوره!

 

 

·          پاورقی 4:

 

 

یکی از جالب ترین sms هایی رو که توی چند روز آخر تعطیلات دریافت کردم این بود:

یادت باشه :

تعطیلات به زودی تموم میشه و گرفتاری ها انتظار تو رو میکشن !

"""ستاد خراب کردن تعطیلات نوروزی"""

 

 

·          پاورقی 5:

 

این چند ماهی رو که پیش رو دارم ، با کمبود وقت مواجهم ،خیلی باید تلاش کنم ، ممکنه کمتر طرفای بلاگفا پیدام بشه  ....

نمی دونم !

 

در ادامه پاورقی های زیر پیوست می شود  

 

·          پاورقی 6

 

بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمل پرستی و فخر فروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است، همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرو می برد، سپس خشک می شود به گونه ای که آن را زرد رنگ می بینی ، سپس تبدیل به کاه می شود و در آخرت ، عذاب شدید است یا مغفرت الهی ، و (به هر حال) زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!

به پیش بتازید برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتی که پهنه ی آن مانند پهنه ی آسمان ها و زمین است و برای کسانی که به خدا و رسولش ایمان آورده اند ، آماده شده است ، این فضل خداوند است که به هر که بخواهد می دهد ، و خداوند صاحب فضل عظیم است ....

 

                                                                   سوره حدید آیه 20 و21

 

·          پاورقی 7

 

تا حالا از نزدیک به آسایشگاه معلولین ذهنی  و جسمی رفتی؟

گاهی اونا بیشتر از آدم ها ی سالم محبت رو درک می کنن!

 

 

     ·     پاورقی آخر

میلاد حضرت محمد(ص) رو به همتون تبریک میگم .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

شيطان به حضور حضرت موسي امد و گفت :آيا مي خواهي به تو هزار و سه پند بياموزم .موسي گفت:انچه تو ميداني من بيشتر ميدانم و نيازي به پند تو ندارم .در همين حال جبرئيل وارد شد و عرض كرد :اي موسي خداوند مي فرمايد هزار پند او فريب است اما سه پند او را بشنو موسي هم به شيطان گفت : سه پند از هزار و سه پندت را بگو .شيطان گفت:يك: چنانچه در خاطرت انجام دادن كار نيكي را گذراندي براي انجام آن شتاب كن وگرنه تو را پشيمان مي كنم.دو:اگر با زنان بيگانه و نامحرم نشستي غافل از من مباش كه تو را به گمراهي وادار ميكنم .سه:چون خشم و غضب بر تو مستولي شد جاي خود را عوض كن وگرنه فتنه به پا مي كنم .

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

مرداب از آغاز جهان کسل بود و خواب آلود و بي رمق
در دل دعا کرد : پروردگارا! مرا بشوران. مي خواهم موج در موج تو را نيايش کنم.
و خداوند دعاي مرداب را برآورد.
قلب مرداب تپيد زنده شد. در جان مرداب طوفان به پا شد و مرداب به وجد آمد.
دريا شد و موج موج خداوند را ستايش کرد .

اي بزرگ مهربان به مرداب جانم شوق و شور عبادتت را عطا بفرما تا همواره نيايشگرت باشم!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت   توسط ن . ا  |