تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

 

هم خونه ایم امروز رفت ...

وقتی داشت می رفت کل خاطرات یه سالمون مثه یه فیلم اومد جلوی چشمامون...

نقطه فصل شدن ! اینجا لحظه های شاد در کنار هم بودنمون، لحظه های با هم گذروندن دلتنگیامون، لحظه های با هم بودنمون تموم شد!

همین !

 

دیروز وقتی رفتیم تا با صابخونه صحبت کنیم این اتفاق افتاد :

 

خانوم صابخونه : کی درست تموم میشه؟

من: ایشالله آخر تیر !

خانوم صابخونه( در حالی که اشک تو چشماش حلقه زده)  : بعد از شما به کی بگم بیاد اینجا !

من: این همه آدم های خوب هستن که بیان پیشتون.

خانوم صابخونه (در حالی که سعی میکنه جلوی اشکاش رو بگیره ): اما کاش شما هنوز درستون ادامه داشت و اینجا بودین!

من: وای ! نه!  

این کلمه رو که گفتم واسه چند دقیقه احساس کردم نفسم داره بند میاد ، دوباره اون حس ،حس ندیدن تموم دوستایی که لحظه به لحظه های این 4 سال باهاشون بودم من رو آزار میداد..

خدایا این چه حسیه؟ شیرینی و تلخی در کنار هم !

 

از یه طرف دوست داری تموم بشه زودتر ،از طرف دیگه هم ....! نمی دونم !

این حس دقیقا" مثه این می مونه که آدم شروع به تنیدن یه نخ می کنه و این نخ بعد از چهار سال به یه طناب بدل میشه ، حالا باید اون طناب بریده بشه ، قطع بشه ، اونم واسه همیشه !

نمی دونم! اما  اون طناب همین طوری بافته نشده ، لحظه های خوب و بدی رو در کنار خودش دیده ، لحظه هایی که گاهی دلتنگی، شادی،با هم بودن،دوری، داشته!

اما اون نخ دیروز به طناب امروز بدل شده و بریدنش هم سخت تر!

دیروز وقتی با بچه ها داشتیم خاطرات اون اردوی دانشجویی مون رو مرور می کردیم کلی دلمون واسه ی اون لحظه ها تنگ شد.

هنوز تموم نشده !هنوز تموم نشده این طوری آدم دلش تنگ میشه ، وای به حال بعدا"

دیگه مهری نخواهد آمد که بارت رو ببندی و عازم سفر بشی و بیای پیش امام رضا  ...

همه چی ، همه ی این لحظه ها داره تموم میشه و دارن جای خودشون رو به خاطرات میدن ...

خدا!

حالم خیلی بده ، بیشتر از این نمی تونم مطلب رو  ادامه بدم !!!

اما خیلی خیلی واسم سخته این لحظه ها !

 

 

!:خدایـــــــــــــا آدمیزاد چیه ؟!

خدایـــــــــــــا چی خلق کردی !

فتبارک الله احسن الخالقین!

 

 

 اضافه می شود:۳۰/۲/۸۶

 

 

!!:شخصي خدمت اميرالمومنين عرض کرد :چهار مسئله دارم ،فرمود بپرس:اگر چه چهل مسئله باشد .

گفت :واجب کدام است و واجب تر کدام است؟

نزديک چيست و نزديک تر چيست ؟

شگفت چيست و شگفت تر کدام است ؟

فرمود :

واجب اطاعت خداست و واجب تر ترک گناه است.

 نزديک قيامت است و نزديک تر مرگ ،عجيب دنيا است و عجيب تر علاقه به آن است، مشکل قبر است و مشکل تر بي توشه رفتن!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

غلیان های فکری !

 

غلیان های فکری ام آنقدر زیاد بودند که تصمیم گرفتم آن ها را بر روی برگه کاغذ بنگارم اما این بار دستانم مرا همراهی نکردند و اجازه نوشتن به من ندادند.

باشد ، نمی نویسم ! می گذارم این بار هم مانند برخی اوقات حرفایم در کتابخانه ی فکرم خاک خورند تا به زمان مرگ خود نزدیک شوند و آن گاه در گورستان افکار دفن شوند....

شاید این گونه این غلیان های فکری آرام گیرند !

باشد ، می گذارم تنها ذهنم آن ها را حلاجی کند....

شکایتی نیست !

 

 

صداقت !

 

این روزها صداقت را در کدامین فروشگاه ها یا سوپر مارکت ها می فروشند و یا درِب ِ دکان ٍ کدام بقالی؟

دوست دارم آن را بخرم ، هدیه دهم !

تا که او نیز بداند که در این عصر جدید ، رنگ تزویر و ریا دور باید بشود از ذهنش !

 

توضیحات : این دو تامتن یه جورایی جزو دل نوشته هام محسوب میشن! زیاد به نوع نگارشش ایراد نگیرین

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

شنیدین که میگن گاهی اوقات آدم جواب کارش رو  توی همیین دنیا می گیره؟

گاهی وقتا خدا اینقدر جواب بعضی از کارها رو زود میده که آدم باورش نمیشه !

 

 

پنج شنبه ...

توی یکی از خیابون ها داشتیم می رفتیم ، یکدفعه یه خانوم 60-70 ساله جلومون رو گرفت و با لهجه ترکی اما به فارسی  گفت: کیفم رو با دسته کلیدم گم کردم ! تو رو خدا کمکم کنین تا من بتونم خودم رو برسونم خونمون که یکی از شهرستانهای اطراف بود!

ما هم بهش گفتیم : " خدا کنه حرفاتون حقیقت داشته باشه !"

پیرزن با همون لهجش گفت : به خدا راست می گم ، من گدا نیستم !

ما هم  کمکی به این بنده خدا کردیم تا بتونه برسه خونش !!

اون خانوم هم دعایی در حق ما کرد و  گفت : "خدا همیشه از خطر دورتون نگه داره "...

شاید باورتون نشه اما ظرف دو سه قدم اون طرف تر وقت جلوی یه مغازه ایستاده بودیم و داشتیم به ویترینش نگاه می کردیم تا انتخاب کنیم ،به یکباره یه آهنی که به شکل میله گرد  و برای بالا و پایین بردن کرکره مغازه بود، افتاد پایین ! شاید 30 سانت با سر ما فاصله داشت !!!

وقتی از شوک این اتفاق بیرون اومدم یاد دعای پیر زن افتادم .....

هنوزم صداش تو گوشمه ...

 

اینم یکی از بشارت های زندگیم بود که تجربش کردم !

 

 

 

جوابیه!

 

چقدر نمره ای که برای به دست آوردنش آدم خودش زحمت کشیده، لذت بخشه ،مخصوصا" وقتی از میانگین کلاس هم بالاتر باشه !! و بالاتر از اون اینکه ایمیل تهدید آمیز هم از طرف استاد  هم براش نیومده باشه !!

(قابل توجه بعضی ها )

 

 

 

پاورقی(1):

 

چقدر 8 - 9 روزی که اینجا بودم مثل یه چشم بر هم زدن تموم شد و باید برگردم !!  

فردا عازمم!

بازم کم پیدا خواهد شد !!!

بی سیستمی هم واسه خودش عالمی داره !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

 

 

 

 

خدمت رسانی!

 

میگن چرا می گی از دست این مشهدیا خسته رفتی [1] ؟

 

وقتی استاد بهم گفت می تونی کارآموزی 2 ات رو این ترم برداری ، کلی خوشحال شدم اما غافل از اینکه این خوشحالی دوام زیادی نداره.

خب آخه اصلا" فک نمی کردم این طوری بشه!

از اونجایی که هیچ آشنایی تو مشهد نداشتیم بعد از کلی زنگ زدن به کارخونه های مختلف ، به یکی از اساتید گفتیم که ما می خوایم بریم فلان کارخونه واسه کارآموزی!

این بنده خدا هم قبول کرد و با مسئولین اون کار خونه حرف زد .

روزی که ما رفتیم اونجا ، بعد طی کردن کلی مراحلی ، گفتن که مدیر عامل رفته ایتالیا تا 28 ام اسفند هم نمیاد.ایشون باید دستور بدن .

ما رو می گی ، دیدیم اگه تا اون وقت صبر کنیم که تا آخر تیر کارآموزیمون تموم نمیشه!

تصمیم گرفتیم کارخونه رو عوض کنیم.بعد پشت سر گذاشتن مراحلی، نامه رو واسه یه جای دیگه گرفتیم ...

حالا رفتیم اونجا، اولش قبول کردن و مسئول اونجا امضاء کردن!

اما یه خانوم منشی این وسط کار شکنی کرد() که : ما اینجا مقرراتی داریم که شما باید رعایت بکنین ...

یکیش این بود که شما باید برین عضو بسیج دانشگاهتون بشین!

 

نه اینکه ما مخالف باشیم اما ناراحت شدیم چرا از اولش شرایط رو نگفتن که ما اجازه انتخاب داشته باشیم..

خلاصه ما اومدیم به این بسیج دانشگاه گفتیم یه نامه بدین ما رو کارآموزی قبول کنن ، گفتن: شما باید عضو بشین، اونم عضو فعال باشین ، یه مدت فعالیت انجام بدین تا ما بهتون نامه بدیم.

نمی دونم یه پروژه انجام دادن چه ربطی به بسیجی شدن داشت؟!

از اون طرف هم مسئول اون اداره هم می گفت که شما برین ما خبرتون می کنیم . 2 ماه گذشت و هیچ خبری نشد ! این یعنی دنبال نخود سیاه فرستادن آدم !

ما هم که عضو بسیج نشدیم .

آخه یکی نیست به این جور افراد بگه که چرا با اونایی که غریب هستن اینطوری رفتار می کنین؟

پس عدالتون کجا رفته؟

خب از اولش می گفتین نه!

دو ماه سر کار گذاشتن آدم میشه عینه رعایت کردن انصاف؟!

این نوع جدید خدمت رسانی به مردمه !

 

از ما که گذشت !

ظرف یه روز بعد از برگشتم از مشهد ، کارآموزیمون جور شد.

قراره کارآموزیمون رو همین جا تو شهر خودمون بریم!

بازم این جا ....

از اولش هم باید همین کار رو می کردیم...

البته چه کار آموزی بشود خدا داند!

 

اما این رو گفتم که بگم به قول مامان بزرگم واقعا" خدا هیچ وقت کسی رو توی یه شهر غریب نکنه ؟!

 

 

[1] خسته شدی به زبان مشهدی میشه خسته رفتی !

 

 

اولین غواص زن !

 

بعد از 8 سال و اندی یکی از دوستام زنگ زده میگه مجله موفقیت رو دیدی؟

میگم :نه! مگه چطور؟

میگه فلانی رو یادته که از بچه های مدرسمون بود .

میگم :خب آره !

میگه : تو مجله موفقیت به عنوان اولین زن غواص ایرانی باهاش مصاحبه کردن.

میگم : چه جالب!

میگه : اگه من و تو هم مثل اون بودیم و درس نمی خوندیم، شاید الان اسممون توی مجله موفقیت بود.

 

چمی دونم والله!!

 

تازه مجله به دستم رسیده ...

خود خودش بود!

 

 

 

 اصلاحیه پست قبل  :

 

برنامه ای که از شبکه ی تهران پخش میشه شب شیشه ای ست نه عبور شیشه ای

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

امروز توی خیابون با منظره ای مواجه شدم که توجهم بهش جلب شد...

دوتا دختر راهنمایی که یه ماشین دنبالشون افتاده بود.

بعد از چند لحظه الگانسی در کنار خیابون ایستاد و دو نفر یه خانوم و یه آقا از درون اون پیاده شدند.

  این دو تا دختر که معلوم بود بیشتر از 13-14 سال ندارن با آرایش موهای عجیب به یکباره جا خوردن.. حتی میتونم بگم برای یه آن مثل مجسمه سر جاشون خشکشون زد،

            خانوم پلیس بهشون گفت : حجابتون رو رعایت کنین ! اونا هم که دیدن خیلی خوب باهاشون برخورد شده به حرف اومدن و گفتن چشم! و شروع کردن به پوشوندن موهاشون...

و اما  اون طرف ماجرا دو تا پسر که سوار ماشین (احتمالا" باباشون ) بودن وقتی ماشین پلیس رو دیدن  پا گذاشتن به فرار.

این اتفاق ،بگیر بگیر تو خیابون ها نمی دونم درسته یاغلط!

 

دیشب توی برنامه ی عبور شیشه ای که از شبکه ی تهران پخش میشه یه آقای پلیسی رو آورده بودن و راجع به همین اتفاق های این روزا باهاش صحبت می کردن ،

                            

 ــ رشید پور: بعضی کارشناسا معتقدند نمیشه با این گونه کارها به نتیجه مطلوب رسید.چندبار قبلا" هم چنین کار  رو نیروی انتظامی انجام داده بعد از یه مدتی که آب ها از آسیاب افتاده دوباره هر کی رفته پی کار خودش.باید کار فرهنگی بشه ، اصلا" چه دلیلی داشت که نیروی انتظامی وارد کار بشه؟

 

ــ مسئول نیروی انتظامی: البته بعضی از همین کارشناسا هم اعتقاد دارن از رفتار  میشه به نتایج مطلوب رسید، آقا همین مورد کمربند ایمنی بارها و بارها راجع بهش اومدیم فرهنگ سازی کنیم اما، تا وقتی مبحث جریمه پیش نیومد کسی گوشش به این حرفا بدهکار نبود. اما این نوع برخورد باعث شد بستن کمربند ایمنی بشه یه رفتار مطلوب! ما امیدواریم که این موضوع هم مثل کمربند ایمنی باشه و تا زمانی که نیاز باشه ما این کار رو ادمه می دیم....

 

ــ رشید پور : بهتر نیست به اونایی که با حرفاشون باعث آزار نوامیس مردم میشن رسیدگی بشه تا به  بد حجابی خانوم ها ! آخه این روزا فرق نمی کنه که یه خانوم چه پوششی داشته باشه ، همین طوری بعضی از افراد بعضی از کلمات از دهانشون بیرون میاد.

 

ــ مسئول نیروی انتظامی: اگه هم چین خانوم هایی وجود نداشته باشن ، آقایون هم به خودشون اجازه نمی دن که حتی به خانوم هایی با پوشش مناسب حرف بی ربط بزنن.

 

ــ رشید پور : اگه یه خانومی رو بگیرن براش پرونده درست میشه به عنوان سوء پیشینه ؟

 

ــ مسئول نیروی انتظامی:نه! بار اول تعهد ازشون گرفته میشه اگه تکرار بشه به مراجع قضایی می فرستیمشون...

 

 

مگه نباید آدم به هر کاری که انجام می ده اعتقاد داشته باشه ؟؟

و تا فرد به کاری اعتقاد نداشته باشه اون رو رعایت نمی کنه!!

در کنار این نوع برخورد باید فرهنگ سازی هم باشه..

مگه میشه به یه جوون بگی این طوری نپوش ، بعد  که همین جوون میره سینما بیاد بگه : فقط واسه ما بده پس چرا این هنرپیشه ها این جوری می پوشن ...این جوری حرف می زنن...این جوری برخورد میکنن...خودمون داریم به جوونا نشون می دیم اگه این طوری بپوشی ..اگه این طوری آرایش کنی ..اگه این طوری باشی مورد توجه هستی ، بعد توقعم داریم جوون حرفمون رو گوش کنه... مگه میشه ؟

نه ! با این وضع من قبول ندارم...

 

اما گذشته از این ها نمی دونم چرا این روزا بعضی از جوونا پیشرفت و تجدد رو توی این می بینن که موهاشون رو شاخ شاخ درست کنن و هر چه تعداد این شاخ ها بیشتر باشه از دید خودشون کلاسشون بالاتره...

یا دخترامون چرا فک می کنن اگه هر چی بیشتر آرایش کنن و هر چی لباس تنگ تر بپوشن و بشن مثل عروسک های پشت ویترین و دقیقا" مثل یه کالا که هر چی آب و رنگش بیشتر باشه مشتری رو بیشتر جذب می کنه بیشتر مورد توجهن؟

آخه مگه اینا توی خونه آزادی ندارن که هر جور دوست دارن بپوشن تا مجبور نباشن این طوری خودشون رو درست کنن بیان تو خیابون، بعدم بگن خب پسرا چشماشون رو درویش کنن...

من میگم : آخه دختر خوب اون پسر چه گناهی کرده که نباید وقتی راه میره جلوی پاش رو نگاه کنه که مبادا تو دختر باعث گناه کردنش بشی. این وسط به نظرم پسرا هم کم مقصر نیستن .....

گاهی وقتا دلم واسه پسرا می سوزه و بیشتر از اون واسه ی دخترا !

یادمه چند سال پیش که خیلی هم دور نیست وقتی می رفتیم مدرسه ، هر روز صبح مدیرمون کیفای بچه ها رو بازدید می کرد که مبادا شونه یا آینه تو کیفشون باشه اما جدیدا" دغدغه ی مدیرا این شده که بیان بیرون مدرسه ها مواظب باشن که یه وقت دانش آموزشون سوار ماشین یکی از همین مو شاخ شاخی ها نشه ...

نمی دونم این روزا یه جورایی حیا جای خودش رو به وقاحت داده طوری که یه پسر وسط خیابون بلند بلند هوار بکشه که شب احیا به جای اینکه بره از خدا طلب آمرزش کنه ، گناه رو گناهش گذاشته...

نمی دونم ، این روزا جای خیلی چیا عوض شده و رنگ خیلی چیا کمرنگ

....

 

 

ایست!

می دونم توی این دوره زمونه آدم هایی هم هستن که بعضی از مسائل هنوز هم واسشون مهمه .

می دونم !

آخه اگه این طوری نبود جدی جدی زندگی خیلی سخت می شد..   

 

پاورقی (1) : تموم این حرفایی که بالا نوشتم یه تلورانسی واسه خودشون دارن. مثل یه عدد ثابت نیستند که انعطاف پذیر نباشن...این حرفا توی یه بازه قرار می گیرن که میشه شدتش رو کم و زیاد کرد.

 

پاورقی (2):

عمريست که از حضور او جامانديم

 در غربت سرد خويش تنها مانديم

 او منتظر است تا که ما برگرديم

 ماييم که در غيبت کبري مانديم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

واسه ی اینجا دلم خیلی تنگ شده بود..

واسه نوشتن توی این صفحه ....

اما نشد تا امروز...

این همه مدت دوری

امروزم اومدم به یه دوست مهربون اومدنش رو به این دنیا تبریک بگم اما دیدم قسمت نظراتش باز هم بسته است...

واسه همین از همین جا تولدش رو بهش تبریک میگم...

سالی جون:

تولدت مبارک !

انشالله که به بزرگترین آرزوت که آرامشه برسی و هیچ وقت توی زندگیت اون رو از دست ندی....

یه سبد پر از ستاره هایی که روشنایی بخش راه زندگیت می تونن باشن تقدیم به تو دوست خوبم !

 

 

 

پاورقی 1:

 

این روزا همچنان روزای پر کاری اه از نظر درسی....

این روزا بیشتر از هر وقت دوری آزارم میده ،دوری از خونه...

 

 

پاورقی2:

 

کاش زودتر تموم بشه این سر درگمی ها!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ن . ا  |