تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

اللّهم عجل لولیک الفرج!

 

شهر را برای آمدنت آذین بسته اند.

غیبت بس است دیگر، بیا!

 

 

گذشت؟!

 

دیروز تو گذشت،

دیشب تو گذشت،

امروز تو گذشت،

آیا در میان این همه گذشت،

 

تو هم می گذری؟!

 

 

قضاوت!!!!

 

رئیس سرخ پوستان خدای خودش رااین طور قسم می دهد:

 

" ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم، قدری با کفش های او راه بروم."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

چند روزی هست که نزدیکای غروب میرم کنار پنجره تا غروب خورشید رو ببینم ، خیلی زیباست!!

لحظه غروب، خورشید مثل یه گوی شیشه ای سرخ رنگه که احساس می کنی خیلی راحت می تونی اون رو توی دستات بگیری! انگار توی این گوی میشه خیلی از نادیده ها رو دید.

انگار نه انگار که این همون خورشیدی که تا چند لحظه پیش نمی تونستی به راحتی بهش نگاه کنی و چشمانت رو اذیت می کرد!

خورشید طلایی رنگ کم کم داره خودش رو کنار میکشه و نورانیتش رو تقدیم می کنه به ماه و تبدیل میشه به گوی سرخ رنگ و غروب میکنه ....ماه هم از اون طرف داره کم کم با نوری که خورشید بهش تقدیم کرده جون می گیره و شروع می کنه به نور افشانی ...

چه سکانس بی نظیری!!

 

کلی عزم، جزم کردم که از غروب چند تا عکس بگیرم، اما اینقدر این لحظه غروب با شکوهه و آدم رو محو تماشای خودش می کنه که دیروز یادم رفت من قرار بود از غروب عکس بگیرم نه فقط تماشایش کنم.

وقتی به خودم اومدم که، دیدم خورشید داره پشت ساختمونا محو میشه .

به هر حال از لحظه آخر غروب این عکس در اومد که کیفیتش چندان هم خوب نشد.

 

اینم از غروب شهری!

 

 

غروب شهری!

 

 

تنها میشه به عظمت آفریدگار این همه زیبایی تبریک گفت که تنها غروب صحنه ی کوچکی از زیبایی هایی است که او آفریده..

خـــــــــــــــــدایی که نامش جمیل است و آفریننده جمال !

 

+ این عکس بعد ها(در سال ۸۷) جایگزین عکس اصلی شد!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

وقتی جهان
از ریشه‌ی جهنم

و آدم
از عدم

و سعی
از ریشه‌های یأس می‌آید

وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می‌کند

باید به بی‌تفاوتی واژه‌ها
و واژه های بی‌طرفی
مثل نان دل بست

نان را
از هر طرف بخوانی
نان است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

ظهر يک روز زمستاني وقتي به خانه برگشت پشت در پاکتي را ديد که نه تمبر داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود . فقط نام و آدرس روي آن نوشته شده بود . او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند :
((عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم .با عشق ، خدا((
همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت ،با خود فکر کرد خدا چرا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمي نبود .در همين فکر ها بود که ناگهان کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت :

(( من که چيزي براي پذيرايي ندارم)) نگاهي به کيف پولش انداخت . او فقط 5دلار و 40 سنت داشت . با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان و دو بطري شير خريد . وقتي از فروشگاه بيرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند . در راه برگشت ، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند . مرد فقير به او گفت : ((خانم ، ما خانه و پولي نداريم . بسيار سردمان است و گرسنه هستيم . آيا امکان دارد به ما کمک کنيد ؟((
جواب داد : ((متاسفم ، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام . ))
مرد گفت : (( بسيار خوب خانم ، متشکرم .)) و بعد دستش را روي شانه ي همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند .
همان طور که زن و مرد فقير در حال دور شدن بودند ، درد شديدي را در قلبش احساس کرد . به سرعت دنبال آنها دويد :
((آقا ، خانم ، خواهش مي کنم صبر کنيد . )) وقتي به زن و مرد فقير رسيد ، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت .
مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد .وقتي به خانه رسيد ، يک لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت . همان طور که در را باز مي کرد ،پاکت نامه ي ديگري را روي زمين ديد . نامه را برداشت و باز کرد :
((از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم ، با عشق،خدا ))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

در زمان ها ي گذشته، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.  

پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :  

"هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

پيرزن با تقوايي در خواب خدا را ديد و به او گفت : ((خدايا، من خيلي تنها هستم .آيا مهمان خانه ي من         مي شوي ؟ ))

خدا قبول كرد و به او گفت كه فردا به ديدنش خواهد رفت .
پيرزن از خواب بيدار شد، با عجله شروع به جارو كردن خانه كرد. رفت و چند نان تازه خريد و خوشمزه ترين غذايي را كه بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند .
چند دقيقه بعد در خانه به صدا در آمد. پيرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز كرد. پشت در پيرمرد فقيري بود . پيرمرد از او خواست تا غذايي به او بدهد. پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در را بست .
نيم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد . پيرزن دوباره در را باز كرد. اين بار كودكي كه از سرما مي لرزيد از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغركنان به خانه برگشت .
نزديك غروب بار ديگر در خانه به صدا در آمد. اين بار پيرزن مطمئن بود كه خدا آمده، پس با عجله به سمت در دويد. در را باز كرد ولي اين بار نيز زن فقيري پشت در بود. زن از او كمي پول خواست تا براي كودكان گرسنه اش غذايي بخرد . پيرزن كه خيلي عصباني شده بود، با داد و فرياد، زن فقير را دور كرد .
شب شد ولي خدا نيامد پيرزن نااميد شد و رفت كه بخوابد، در خواب بار ديگر خدا را ديد .
پيرزن با ناراحتي به خدا گفت: ((خدايا، مگر تو قول نداده بودي كه امروز به ديدنم مي آيي ؟ ))
خدا جواب داد: (( بله ،ولي من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رويم بستي .)

 

پ.ن: ما انسانها گاهی اوقات یه نشونه از خدا می خواهیم. خدا هم به ما یه نشونه نشون میده اما ما بی توجه به اون نشونه ها از کنارشون رد میشیم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

مــــن کـــــه در هــــر روز و شـــب      

            مــی کــنـی از حـــق ظــهــورم را طلب

         

لاف عـــــشـــقی مــــی زنـــــی      

            نـــام مــــن بر لــوح قــلـبـت مـی کـنی

         

دیـــــــــــدی آیـــــــا روی مــــــن ؟     

             یــا مـشــامــت حــس نــموده بـوی من؟

        

 گــــه تـــــــوی در کــــــوی مـــن           

        گــه تــو خــنـجر می کشی بر روی من

      

  گــــــــاه بــــــا مـــا دوســــتـــی        

           گــــاه بــنـــمائــی به اعـــــدا دوستـی

        

  ســـاعــتی بــا مـــن خــوشـــی         

          ســاعــتــی بــا نـفس اهرمین خوشی

       

 مــــــهــــدی الـــــقدری مــــنــم           

         مــصـطفــی و حــیــدر و زهـــرا مـــنـم

        

 یـاسمیـن گـلشـن عــتـرت مـنـم        

           ســاقــی مــی خــانــه و فـــطرت منـم

      

   بــار ها دیــدی مــرا نــشنــاختی        

           آمـــــــدی انــــدر حـــریـــمم تــاخــتـی

        

 بــار ها دیدم تـو را کــردم ســلام         

          تـــو جــواب مــن نـــدادی یــــک کــلام

       

 بــار ها دیــــدم گـــنـه کـاری تـــو         

          گــــریـــه کــــردم بــــر تــبــه کـاری تـو

      

  بــار ها شـد بـر تـو کـردم التماس       

            بــا عـــدوی مــــا چـــــرا داری تــمـاس

       

  بــار ها جـایـت خجـل گـردیـده ام         

           شــرمــســار و مــنــفـعـل گـــردیـده ام

        

 بــار ها با هر گــنــاه و هــر بــدی          

          آمـــدی بــر روی مـــن ســیـــلـی زدی

       

   بـس کـنم مــن این گفت و شنود           

          عــقــده هایــی در گــلویم مـانـده بــود

       

   هــر چه بود ایــام آن ایام گذشت           

          هـر چـه کردی هر چه بودی آن گذشت

        

  شیـعه ام از نـــو عــمل آغــاز کن          

          بــــاب عـــشق دیـــگـری را بـــاز کــــن

        

  من به تو عشق و محبت داده ام            

          مـن به تـو شــوق و شــهامــت داده ام

        

  من به قــلبت مــهر خود انـداختم           

          در دلـــت شــور و صــفــا بـگــذاشـــتـم

        

  ما کـه هـر کاری برات مـی کـنـیم          

          در قـــــیامـــت کـی رهـایــت می کنـیم

 

ای رفیق ای دوست ای یار عزیز

          شــرم بــنمـا آبـــروی مــا مـریــز

 

 

+ پ.ن:  اَین بقیة الله؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست ...

 

 

+ تعطیلاتم واسه خودش عالمی داره بدون کارت سوخت!

جالبیش اینجاست که وقتی به آژانس زنگ میزنی،اول می پرسه مسیرتون کجاس؟

وقتی یه کم دور باشه میگه خانوم ماشین نداریم!!

اون 30 - 40  لیترم که بنزین از قبل از سهمیه بندی مونده واسه مواقع ضروریه!

المثنی ها رو کی میدن ؟

2 ماه گذشته نیومده!

من که می دونم وقتی بیاد هم ، هیچی از  سهمیمون باقی نمونده!

چه تابستونی شده والا!

نمیشه دوچرخه سواری رو آزاد کنن واسه خانوما تو خیابون؟!

بابا یه مسئول جواب بده لطفا"!

 

+ این وبلاگ ها هم که سال به سال آپ می کنن!

 

 

+ یه نظر خصوصی!

ببینین!

 لطفا" به وبلاگ من سری بزن!ممنون(گل)

یکی با هزار زحمت سعی میکنه نون حلال ببر سر سفره  زن و بچش ،اونم با کار و تلاش ، این یکی اومده میگه همین طوری بیا پولدار شو!

موندم به خدا!

به نظرم این تبلیغه یه جورایی اِه

نه ...! خیلی خطرناکه ...! (عین اون پیام بازرگانی بخونین .)

عجب آدمای بیکاری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

آقا دزده لطف کرده دیشب اومده سر خیابون و هر چی کابل برق بوده رو دزدیده  برده!

اگه برق می گرفتش چی می شد؟!.

ولی در این میون سیم های دزدیده شده واسه خونه ما نبود.

ولی عجب دزد با دل و جرأتی!

 

 

توی یکی از پمپ بنزین های شهر کارت سوخت می فروشن.

کارت سوخت ماشین های مردم رو!

یه بنده خدایی داشت با افتخار می گفت: من سه تا کارت سوخت دارم! از فلان پمپ بنزین خریدم.

والا نمی دونم دزدی مگه شاخ و دم داره یا از دیواره مردم بالا رفتنه؟!

خب اینم میشه دزدی. خب تو هم که اون کارت سوخت رو می خری میشی دزد!

حق الناس و اینا هم که جای خود دارد.

 

 

چند روز پیش مامان اینا فرش های منزل رو برای شستن دادن به یه قالیشویی.

بعد از چند روز که زمان تحویل فرشا شد، آقاهه اومده میگه بیاین فرشاتون رو آوردیم.

یکی از فرشای خونه نبود. گفتیم: آقا یکی از فرشا کمه.

گفت:" اِ ؟! خب اشکال نداره یکی از این فرشا رو که تو وانت هست بردارین واسه خودتون"

یکی از فرشایی که مال یه خونواده دیگه بود رو!

من موندم تو کار این قالیشویی اِه!

حتما" فرش خونه ما رو هم همین طوری داده به یه خونواده دیگه!

خب اینم به نظر من میشه دزدی!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

در زمان های گذشته فردی به نام گوهر شاد خانوم در خراسان زندگی می کرده. گویند ایشان از افراد ثروتمند  زمان خودش بوده، به  طوریکه که نیمی از شهر مال او بوده و نیمه دیگر شهر مهریه ایشان.

روزی گوهرشاد خانوم تصمیم می گیرد که مسجدی را در  کنار بارگاه ملکوتی ثامن الحجج بنا کند. به همین خاطر افرادی را جمع می کند و از آن ها می خواهد که شروع به ساخت این بنا کنند.

اما..

اما در این میان به سرکارگر این بنا می گوید، به کارگران هر چه می خواهند مزد بده، و اگر برای امرار معاش مشکل دارند پول بیشتری در اختیارشان قرار بده اما به یک شرط.

شرط ایشان از این قرار بوده، که هیچ فردی بدون وضو مشغول ساخت این مسجد نباشد.

کارگران با توجه به این شرط شروع به ساخت بنا می کنند و مزدشان را می گیرند.

در این میان که هنوز ساخت بنا به پایان نرسیده بود، روزی گوهر شاد خانوم می آیند تا پیشرفت کار را از نزدیک ببینند. در این میان به یکباره روسری ایشان کنار می رود و چهرشان هویدا می شود. کارگری که در آنجا مشغول کار بوده یک دل نه! ،بلکه صد دل عاشق ایشان می شود. کسی به جز سر کارگر از این موضوع خبر دار         نمی شود.

سرکارگر به این فرد می گوید، که گوهر شاد خانوم همسر فرد معروفی است و اگر عاشق شدن تو به گوش ایشان برسد لاجرم چشمت از این دنیا بسته خواهد شد. این فرد بر روی حرفش پافشاری می کند که تنها وصلت با گوهر شاد خانوم را می خواهد ولا غیر.سر کارگر مجبور می شود به پیش گوهر شاد خانوم رفته و موضوع را با ایشان در میان بگذارد. گوهر شاد خانوم پس از شنیدن حرف های سر کارگر می گوید :" مشکلی نیست! مرا به پیش آن فرد ببر، در صورتی که شرطم را بپذیرد من از  همسرم جدا می شوم و به عقد این آقا در می آیم."

گوهرشاد خانوم به کارگر عاشق می گوید:" من حاضرم با تو ازدواج کنم در صورتیکه تو چهل روز را در این مسجد معتکف شوی!"

کارگر هم قبول می کند و .....

گویند چند روزی مانده بود تا این وعده به پایان برسد،سرکارگر می آید تا به کارگر عاشق بگوید که گوهر شاد خانوم هنوز بر روی حرف خود پا برجاست.

وقتی این کلام از دهان سرکارگر بیرون می آید، کارگر عاشق پیشه می گوید:" گوهر شاد خانوم کیست؟! من عشقی بالاتر و والاتر از او یافتم که حاضر نیستم به جای مهر او ،مهر دیگری را در دل بنهم. چه فردی گفتته است که من عاشق گوهر شاد خانوم هستم؟!"

 

 

پ.ن: محرابی که این فرد در آن معتکف شده بود، در مسجد گوهرشاد واقع است!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.
پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.
اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید: " چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کار نمی بری؟"
پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:" اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم."
پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد." نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی!"
پدر خم شد،
سنگ را برداشت
و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد....

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

وقتی میرم امامزاده و به قبر هایی که اون اطراف هست نگاه می کنم..

وقتی میرم امامزاده و به آدم هایی که اومدن برای امواتشون فاتحه می خونن، نگاه می کنم...

وقتی یاد این می افتم که تمامی این آدم ها که منم جزوشون هستم دیر یا زود قراره کوله بارمون رو ببندیم و از اینجا بریم...

و وقتی یاد این می افتم که اگه توی اون دنیا ازم بپرسن که با خودت چی آوردی،

 

تمام وجودم به لرزه در میاد...

 

بهش میگم جدا" باید ما چی کار کینم؟!

میگه: کارهایی که خدا واسمون معین کرده!

میگم: خب! این ها رو که می دونم! اما یه سوال؟

مگه خدا نگفته از هر بنده ای به اندازه ی ظرفیتی که در اختیارش قرار دادم جواب می خوام؟!

میگه: خب آره!

میگم: از کجا میشه فهمید که ظرفیت های وجودیت رو شناختی و خوب ازشون استفاده کردی؟!

در جواب سوالم سکوت می کنه!

بهش میگم: اگه من و تو بشینیم فقط به یه روز از زندگیمون نگاه کنیم می فهمیم که چقدر هر روز واسه زندگی اون طرفمون هم توشه جمع کردیم...

بهش میگم: مگه نگفتن که آی آدما ! باید تمام کاراتون، حتی نفس کشیدنتون، واسه رضای اون بالایی باشه وگرنه محاسبه نمیشه ؟

آیا من و تو این طوری زندگی کردیم؟!

بازم جوابم تنها سکوته!

بهش میگم: می دونی! من از مرگ به واسطه مرگ بودنش نمی ترسم اما اگه برم اون ور و بهم بگن تمام کارهایی که انجام دادی هیچ بوده، چی؟!

یا بگن تموم کارهات بواسطه برخی کارهای دیگه ات از بین رفته چی؟

بهش میگم: یه لحظه فک کن ! فقط یه لحظه !!

 

می دونی چیه؟ بدی ما آدم ها اینه که مرگ رو فقط واسه دیگران می دونیم!

و اینکه دیر به دیر به یادش می افتیم !

اگه هر روز که از خواب پا میشیم به این فک می کردیم که خدا چه لطف بزرگی رو در حقمون کرده و ما تونستیم یه بار دیگه طلوع خورشید رو ببینیم، دیگه نمی ذاشتیم امروزمون مثه روز قبل باشه!

اگه هر روز به این فک می کردیم که یه روز از فرصتمون کم شده، شاید بهتر زندگی می کردیم ! با هم دیگه مهربون تر بودیم، سعی نمی کردیم سر همدیگه کلاه بذاریم..یا اینکه زندگیمون رو به رخ همدیگه بکشیم...

سعی نمی کردیم زندگی اون دنیامون رو به خاطر لحظه ای شاد بودن توی این دنیا تباه کنیم، با مسخره کردن دیگران یا هزار تا گناه دیگه!

 

اما هنوزم یه سوال واسم مطرحه ؟!

از کجا میشه فهمید چقدر از توانایی هام به نحو احسن استفاه کردم تا خیالم آسوده باشه؟!

 

 

الهی شماها که این مطلب رو خوندین، هم خودتون و هم خانوادتون هزار سال زنده باشین!!!

 

نمی دونم شاید جای این مطلب اینجا و امروز نبود اما ....

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

یه فصل دیگه از کتاب زندگیم هم ورق خورد و به پایان رسید.

فصلی که  اسمش رو گذاشتم " چهار سال زندگی ،چهل سال تجربه"

فصلی همراه با تجربه های تلخ و شیرین.

و اکنون....

 سلام زندگی!

 

مراسم پذیرایی!

 

بفرمائین شیرینی ...

شیر کاکائو هم هست...

نوش جان!

 

 

 

 

 

 

مراسم دفاع

 

 

تعارف نکنین، بفرمایین

 

 

  

 

 

هترین جمله ای رو که روز آخر روی صفحه اول یه کتاب هدیه گرفتم، این بود:

 

اصل زندگی بر هجرت است و امیدوارم که تو در این هجرت کوله باری پر مهیا کرده باشی و این کوله بار بالی باشد برای هجرت عظیم تر یعنی هجرت از خود به خدای خود .

 

پ.ن: امیدوارم!!!

 

 

 

پایان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت   توسط ن . ا  |