تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

جاده رو دوست دارم،نه به خاطر جاده بودنش...

بخاطر اینکه اجازه میده راحت تر فک کنی و تصمیم بگیری...

فرصت زیادی بهت میده واسه فک کردن...

فک کردن به زندگی...

 

 

دو شب و یک روز شیراز!

 

 +نشد هیچ کجای شیراز رو بریم ببینیم .فقط رسیدیم توی راه برگشت به اردشیر دوم سری بزنیم!

 

 

+ بعضی از این فرنگیا چه بی فرهنگن!

اومدین کشور ما ،قدمتون رو چشم ، چرا آثار باستانی ما رو خراب میکنین...

به اندازه کافی خودش حکاکی شده است....

 

 

 

+اینجا هم نهایت آرامشه!(این آرامش ایهام داره!!!!!)

چون دقیقا" پشت سرم قبر اردشیر دومه

 

 

 

از حواشی سفر:

 

جاده شیراز-آباده! گوشیم زنگ می خوره. برش میدارم و جواب میدم.شمارش واسم آشنا نیست.

صدای یه خانومه.

 

سلام خانوم فلانی.. من ... هستم!

چه خبر؟

 

من : بله ، هیچی، شما چه خبر؟

 

خانوم: خبر خوشی...

یادتونه نزدیکای عید، ازتون خواستم برین حرم و ...

 

من:آره!

 

خانوم: زنگ زدم تشکر کنم. آخه حاجتم رو گرفتم.

منم بالاخره "مادر " شدم.

 

حال عجیبی بود...

می دونستم جواب آدما رو میدی، حتی از راه دور...

حتی اگه خودشون اونجا حاضر نباشن

اما این بار با چشم ها و گوش های خودم  دیدم و شنیدم...

دلم واست تنگ شده

خیلی....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

این روزها، ساعت های زندگیم با با نوشته های آل احمد و شکسپیر و جبران خلیل جبران و... گره خورده است.

کلاس ها هم به قوت خودشان باقی است.و بواسطه همین گره خوردن ها دیگر کمتر به سراغ این نت می آییم.

(چقدر لذت بخش است)

 

در همین ایام، به واسطه پیدا کردن تسلط بیشتر به زبانی غیر از زبان مادریم، تصمیم گرفتم رومئو و ژولیت شکسپیر را با زبان افراد آن طرف آب های اقیانوس اطلس بخوانم. با توصیفاتی که پیش از این در موردش شنیده بودم و در مقدمه کتاب نیز آمده بود، هر آن منتظر بودم اتفاقی ناگوار پیش آید که موجبات ناراحتی ام را فراهم آورد...

با شروع کتاب انگاری نمایشنامه روی "سکوی نمایش" اجرا می شد....

خواندم، تا صحنه آخر این تئاتر هیچ اتفاقی برای ناراحت شدن وجود نداشت!

همه زندگی خودشان را می کردند ، اما با نفرتی هویدا میان دو خانواده..

به انتهای کتاب هم که رسیدم دیدم که هر دویشان(رومئو و ژولیت) موجبات به رحمت ایزدی پیوستن خودشان را فراهم آورده اند، آن هم به خاطر عشق پنهانیشان...

 

+ وقتی آدم با احساسش تصمیم می گیره ، سرانجامی این چنین دور از انتظار نیست...

+ راستیاتش ما نفهمیدیم چگونه این ژولیت چهارده ساله بدون اذن پدرش توانست یواشکی با جناب رومئو بازدواجه؟!

 و یه سوال فنی هم در باب این نمایشنامه پیش آمد که :

آیا عقد این دوتا درست بوده آن هم بی اذن پدر مرحومه ژولیت؟!

 

 

در همین چند روز اخیر، به واسطه ی صحت و سلامتی خانواده گوسفندی باید کشته می شد، چمی دانم! قربانی می شد.

راستیاتش را بخواهید وقتی می خواستند سر این گوسفند مادر مرده را از تنش جدا کنند و او را به دیار باقی بفرستند، ما آنجا حاضر بودیم و در نهایت شجاعت ایستاده بودیم تا شاهد این لحظه باشیم و عکسی هنری را با صدای چق ثبت کنیم...

اما تا او را به زمین زدند ،دلمان ییهو یک طوری شد و توانایی دیدن این صحنه جنایت را از ما گرفت،چنان شد که مغزمان به چشمانمان فرمان داد تا پلک های چشممان بسته شود و مانعی باشد برای دیدن این جنایت هولناک!

 

+ از گذاشتن عکس مقتول مرحوم هم جدا" معذورم چرا که ممکن است خدای نکرده ناراحتی شما را موجب شود..

 

 

حدود سه ماهی هست که کارت سوخت ملت به دستشان رسیده است، اما هم چنان که می دانید کارت سوخت ما اندر دالان صادر شدن یا صادر نشدن دست و پنجه نرم میکند.

راه حل خانواده:

ماشین دیگری خریداری شد که به واسطه کارت سوخت آن ، زندگیمان ماشینی شود.

 

+ انشالله در آینده ای دور، زمانی که کارت سوخت آن ماشین قبلی نیز صادر شود، زندگی با کارت سوخت +1 ادامه خواهد یافت...اما فعلا" دو ماشین با یک کارت سوخت!

+ بالاخره ما هم کارت سوختدار شدیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

کاش با این سرعت حرکت نمی کردم، کاش اینقدر پام رو روی پدال گاز فشار نمی دادم!

کاش آهسته تر می رفتم ،شاید اینطوری فرصت بیشتری داشتم واسه فک کردن به آینده..

.

.

می خوام پیاده شم!

چند صد متر باقی مونده رو پیاده برم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

راستش واسه این پست خیلی نوشتم اما یهو به ذهنم رسید به جای اینکه من بگم؛

این بار شما بگین!

 

فک می کنی اگه حضرت  مهدی ظهور کرده بودن چطوری مردم واسشون جشن می گرفتن؟

فک می کنی کجا این جشن رو می گرفتن؟

و اگه روز تولدشون، از نزدیک می تونستی زیارتشون کنی، دوست داشتی چی بهشون بگی یا چطوی بهشون تبریک بگی؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

با همه ی قربش به آستان حضرت دوست،

با آن همه مقامش،

ابلیس سجده نکرد بر آدم،

به همین دلیل از عرش به فرش رسید،

سقوط به جایی به نام اسفل السافلین!

گورومپ!

 

؟

پس چطور حاضری در برابرش سجده کنی؟

سجده بر اویی که برایت ارزشی قائل نشد

و مهمتر از آن برای حرف خدایش!

 

 

 

 

یه همسایه جدید اومده،

یه دختر 6،7 ساله داره.

اون رو ویلچره.

توی نگاهش کلی محبت و امیده.

واسش دعا کنین زودتر پاهای خودش جای چرخای ویلچرش رو بگیره!

 

این پست ادامه دارد؟!..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

زندگی داره روال معمول خودش رو پیدا میکنه....

 خدا رو شکر!

 

کلاسام شروع شده، هرروز هفته، منهای 5 شنبه ها.

کلی هم مشق شب میدن واسه خونه!

دیروز سر کلاس، یه دختری بغل دستم نشسته بود ، گفت من می خوام امتحان زبان بدم، امتحان توی تیره و من باید حتما" مدرک زبانم رو تا اون موقع بگیرم و ...

کلی حرف زد و گفت آره! امسال کنکور دادم و نمی دونی چقدر کنکور سخت بود و من نمی دونم چرا این جوری شد و از این جور مسائل....

بعدشم در اومد گفت : ایشالله وقتی کنکور دادی می فهمی من چی میگم؟!

منو میگی : هاج و واج مونده بودم که این عزیز از کجا تشخیص داده من هنوز کنکور ندادم!

خلاصه بعد از اینکه درددل هاش راجع به کنکور دادن تموم شد، گفتم : اِ! پس شما  خیلی از من کوچیکتری؟!

گفت : وا! مگه شما چن سالته؟!

بهش گفتم و گفتم که من درسم هم تموم شده!

بنده خدا از خجالت کلی صورتش سرخ شد...

 

جالب بود برام وقتی که شنیدم دو تا از همکلاسی ها پر شدن!

مبارکشون باشه...

 

یکی از همکلاسی ها عروسی دعوتمون کرد! اما نمیشه برم!

نه که خودمون عروسی داریم و اینا...

 

خبر ها حاکی از آن است عده ای از همکلاسی ها پشت سر بعضی از همکلاسی ها سی دی(همون صفحه گرامافون عهد عتیق) رو گذاشتن و این یعنی فاجعه!!!

خیلی کارشون بد بوده!!!!

 

خبرهای رسیده حاکی از آن است که دو نفر از آقایان همکلاسی هم دفاع کردند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت   توسط ن . ا  |