تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

 

پرده اول.شهر.

 

شب رسیدیم. اول رفتیم هتل!

بعد از چهار سال این بار فقط زائر بودم و دیگه خبری از درس نبود.

راستش قبل رفتن فک می کردم وقتی برسم اونجا نسبت به شهر و مردمش چه احساسی دارم؟!

هیچ حسی نسبت به شهر نداشتم...

انگار نه انگار که چهار سال اونجا درس خوندم!!!

 

 

پرده دوم.رویای صادقه.

 

رفتیم حرم..

دیر وقت بود. خواستم به دوستام تلفن کنم برای سلام دادن ،دیدم دیر وقته!

برگشتم هتل تا استراحت کنم .

یکی از دوستام رو خواب دیدم. بهم گفت چرا رفتی مشهد بهم زنگ نزدی؟!

توی خواب بهش گفتم : من که به کسی نگفته بودم میرم مشهد ،تو از کجا فهمیدی که من مشهدم؟!

خلاصه این عزیز توی خواب ما کلی گریه کرد...

از خواب که بیدار شدم تصمیم گرفتم وقتی رفتیم حرم بهش زنگ بزنم.

رسیدیم حرم. گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم.

بعدش یه  اس ام اس زد برام که تازه فهمیدم اون خواب دیشب یه جور رویای صادقه بوده و من یه جورایی یه مامور واسه وصل کردن او به حرم!

 

 

پرده سوم. دانشگاه.

 

رفتم دانشگاه. به یکی، دو تا از دوستام خبر دادم مشهدم و دانشگام . اونام لطف کردن و اومدن دیدن من!

خیلی خوش گذشت. راستش هیچ حسی نسبت به اون دانشگاه نداشتم. خوشحال بودم از اینکه این همه تلاش چند ماهم واسه پاک کردن خاطرات بد اونجا جواب داده بود.

 

نکته چندش آور در دانشگاه که البته یکی از دوستان توجه من رو بهش جلب کرد:

یکی از پسرهای ورودی ۸۲ رو دیدم که توی ابروهاش نگین های تزیینی زده بود.

 

پرده چهارم.حرم.

 

بعد مدت ها دوباره صدای دعای کمیل رو تو حرم شنیدم.

جای همتون خالی بود.

بقیش هم گفتنی نیست.

 

پرده پنجم.قدمگاه.

 

تصاویر گویای مطالب است!

 

چشمه حضرت

 

قدمگاه

 

نشد رد پای اما رضا رو بذارم...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

 

گویند علی (ع) در جنگ جمل به لشکریان فرمان می دهد هر که را مجروح شده یا از کارزار فرار میکند ،به حال خود رها کنید .

اما همین حضرت علی (ع) در جنگ صفین می گوید هر که را در حال فرار از نبرد یا مجروح شده دیدید باید اسیر کنید.

از ایشان دلیل دو دستور متناقض در جنگ را می پرسند، می فرمایند:

در جمل عایشه فرمانده بود و هیچ بیمارستانی برای درمان مجروحان نبود اما در صفین معاویه فرمانده و همه کاره بود و بیمارستانی برای درمان مجروحان داشت و بعد از درمان بازگشت آنها به صحنه نبرد اتفاق می افتاد . اگر در جنگ صفین دشمن فرار می کرد یعنی هنوز دشمن بود چرا که برای معاویه خبر و اطلاعات جنگ را می برد اما در جمل عایشه فرمانده سپاه بود و خود در جنگ حضور داشت و فرار دشمن به معنای واقعی خارج شدن از صحنه نبرد بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

 

توی کتابی خوندم جابربن حیان نزد امام صادق بود، رو به امام گفت: من همیشه از خدا می خوام فقیر و بیمار باشم تا خدا رو فراموش نکنم.

در جوابش امام صادق گفتن که من همین رو هم از خدا نمی خوام .چرا که من نمی خواهم آرزویی این چنین را بر اراده ی خدا تحمیل کنم.هر چه را خدا برای من بپسندد من راضی و خشنود هستم.من تسلیم اویم.

                            

اما جمله ی ادعونی استجب لکم رو هم از طرف دیگه خوندم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

 

 

در آنچه خدا به تو داده سرای آخرت را بطلب و بهره ات را از دنیا فراموش نکن!....(آیه ی 77 سوره القصص)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

چرا این روز ها افراد بشر خوشبختی را در گزینه های بیرونی جستجو می کند ، با وجود اینکه گزینه های درونی چند صد برابر پایدارترند؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

 

در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

عجیب دلم هوایت را کرده!

تو هستی. اما من در این هستیت، نیستم!

کاش...

خودت می دانی این روزها چقدر دلم هوایت را کرده است.

انتظار تا به کی؟!

بیا!

من هم منتظر قدم هایت می مانم!

 

می دانی چند وقت است به میهمانی خانه ات نیامده ام؟

می دانی چقدر حرف های ناگفته ای دارم برای گفتن؟

میدانی چقدر دلم برایت تنگ شده است؟

...

امیدوارم مرا طلبیده باشی!

 

+این روزها،کلمه عجیب هم در ادبیات روزمره من،عجیب، عجیب شده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

دلم یک گوش می خواهد. اما غرورم اجازه نمی دهد دنبال یک گوش بگردم!

عجیب دلم یک گوش می خواهد.

یافتمش!

او گوش خوبی بود اما من باز هم نتوانستم با او نجوا کنم.

دلم یک زبان می خواهد برای آن گوش شنوا!

عجیب دلم یک زبان می خواهد.

یافتمش!

اما دیگر گوشی برای شنیدن نبود.

هنوز هم دلم یک گوش میخواهد...

 

دلم می خواهد تو هم بدانی چرا دلم یک گوش می خواهد.

اگر بدانی شاید دلم آرام گیرد.

اما غرورم اجازه نمی دهد.

 

+ بشکن این غرور مسخره را!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت   توسط ن . ا  |