تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

(I)خانومه نشسته تو مهمونی جلوی اون همه آدم، که دختر و پسرای 15، 16 ساله و شایدم کمتر هم توی اون جمع هستن از اراجیفی که در satelight  سیر نموده بودند صحبت می کنه !!!

آخ که چقد دلم می خواست بهش بگم عجب بی جنبه ای تو با این سنی که ازت گذشته!

می خواستم بهش بگم ، بد بخت ، تو با این سنت هنوز حالیت نیست نباید جلوی بچه از این حرفا بزنی!!!!

بعد اون وقت بچه با اون سن بپرسه ،خانوم فلانی ، مگه ماهواره قیمتش چنده؟

بعد یه سقلمه بزنه به خواهر کوچیکش و بگه به بابا بگیم واسمون بخره!!!

آخ که چقد دلم می خواست به اون خانومه بگم داری واسه چی اینقدر تبلیغات گسترده می کنی!

می خواستم بگم بیچاره ! بد بخت! فلک زده! اگه اون دختر و پسر چهار روز دیگه به واسطه ی حرفای تو ، تو جاده خاکی قدم بذارن ،چه جوری می خوای جواب پس بدی؟!

تو که می دونی مادر و پدر اونا چطورین؟!

حیف که نمی تونستم هیچی بگم!

کلی اعصابم خورد شد و تنها مجبور شدم جمع رو ترک کنم و برم پیش بچه ها، لا اقل تو دنیای اونا همه چی پاک پاکه!

 

(II)میگم:فیلم حلقه ی سبز حاتمی کیا رو ترجیح میدم به دیدن به قول تو آنتن و کانال ، mbc و ...!

میگه: چرا؟!

میگم: خودت می دونی چرا !

میگه : خب فک کن اون صحنه های فیلم هم مثه باقی صحنه های فیلمه ، چه فرقی داره!

من:(لا اله الا الله)

ترجیح دادم باهاش بحث نکنم ...

موسی به کیش خود و عیسی هم به کیش خود!

 

 

(III)میگه : چرا به بابات نمی گی واستون ماهواره بخره ؟!

(با خنده)میگم: خب حالا فک کنیم خرید، اونوقت آرتوروز گردن می گیرم من ،از بس مجبور میشم به سقف خونه نگاه کنم!

میگه : وا!

میگم: والا!

 

+ اینم واسه ی ما شده بود خواهر الیاس!!

 

+ نه با پشرفت تکنولوژی و این مباحث مخالفم و نه با داشتن satelight !

نه اینکه بگم تا حالا  برنامه های اونور آبی رو ندیدم.نه!

 اتفاقا" یه کانال آلمانی هست که جدیدترین اختراعا رو نشون میده ، خیلی هم جالبه !

 اما حرف من سر اینه که سن فرد خیلی مهمه و هم چنین موقعیت فرد!

و این که بفهمه چی بدردش می خوره و چی نه و بتونه خوب رو از بد تشخیص بده ! نه واسه یه بچه  توی سن نوجوونی که دیدن خیلی برنامه ها باعث آشفتگی ذهنش میشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

اول که  آدمی را آفریدی در بهشت سکنایش دادی، اما بعد از آنکه که سراغ میوه ی ممنوعه رفت به او گفتی دیگر جایت اینجا نیست! باید از اینجا کوچ کنی، چرا که بهشتت زیبا بود تا آدم به سراغ آن میوه ی ممنوعه نرفته بود!!! وقتی دیدی دارد پاکی را از بهشتت میگیرد او را به دنیا راهنمایی کردی ، انگاری آدم از بلندترین قله ها سقوط کرد، اما خدایا دنیایت را زیبا ساخته بودی، بسیار زیبا، آدمی به دنیا تبعید شد تا برای رسیدن به قله از نو پیمایش را آغاز کند،آن هم از مسیر های صعب العبوری که احتمال سقوط در آن ها  e بتوان n بود. اما خدایا بعد از آن نظاره گر رفتار آدمی در دنیا بودی(هستی)... دیدی که آدمی چگونه خودش را اسیر دنیایت کرد، شاید هم دنیایت آدمی را اسیر خودش کرد،دنیا پاک بود تا آدمی نبود، بعد از ورود آدمی زشتی و پلشتی هم با او به دنیا آمد، زشتی ها و پلشتی ها، دنیای زیبایت را کدر ساختند ،تازه گاهی اوقات آدمی به جای سرزنش خودش،به تحسین خودش می پردازد...

خدایا می دانی که چه می گویم ، آدم درون من و هر یک از بندگانت، شاید او را در کوهپایه های دنیا نگه دارداما...

 

+بعد از دنیا می خواهی به خاطر اعمالش به کجا تبعیدش کنی؟

 

 خدایا  ما را از جمله ی بندگان صالحت قرار دهی .

و هر لحظه که گناهان هر چند کوچک در نظرمان زیبا جلوه کرد، چهره ی زشت و کریه گناهمان را به خاطرمان بیاوری تا بتوانیم پاک زندگی کنیم و شرمنده ی روی تو نباشیم .

پروردگارا خودمان را به تو می سپاریم تا در تمامی زندگیمان بیمه باشیم...

 

 

+ سالروز آغاز زندگی مشترک حضرت زهرا(س) و حضرت علی(ع) مبارک!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

 

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم!

                                    لطف آنچه تو اندیشی،حکم آنچه تو فرمائی.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

 

شب دحوالارض ،شبی است که حضرت ابراهیم (ع) و حضرت عیسی (ع) به دنیا آمدند و زمین از زیر خانه کعبه بر روی آب پدیدار گشت!

 

+ روزهاتون در این روز مقبول درگاه حق!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

 

شاید برای تویی که به راحتی از سر جایت بلند می شوی، به راحتی راه می روی، به راحتی قدم میزنی بدون نیاز به گرفتن دست هایت و با توانایی پاهایت، سلامتی به چشمت نیاید.و همواره فکر کنی که جوان خواهی ماند با همان شادابی و طراوت!

 

شاید من هم مثل تو بودم،شاید...

اما دیشب و دیدن خودم در آیینه مادر بزرگ، آن لحظه که مادر بزرگ وقتی نشست دیگر نتوانست بدون کمک بلند شود و هیچ به زبان نیاورد تا از او نپرسیدیم ، آنقدر دلم را سوزاند ،آنقدر مرا به خود برگرداند، که ....

 

بلند شدم، نشستم،راه رفتم ،روی پاهای خودم، اما این بار با توجه بیشتر.

 

آن وقت آرامش و شادی عجیبی در درونم احساس کردم، آرامشی و شادی ای بس ناگفتنی!

چه بسیار نکات ریز و بدیهی در زندگی هایمان وجود دارد که به خاطر شان، خاطرمان شاد می شود...

 

تنها برای شاد شدن خاطرمان نیاز است که

چشمانمان را بشوئیم

و

جور دیگر به این نکات بدیهی زندگی بنگریم1...

 

1خدای سپهری او را بیامرزد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت   توسط ن . ا  | 

خاک!...

 

به مهر سجاده خیره شدم. مهر بود و خاک...

چشمم هنوز به مهر بود...

مهر از خاک بود و من هم از خاک...

مهر را برداشتم . در دستم بود . یک نگاه به مهر می کردم و نگاهی به دستم...

دستم از خاک بود ...

اما چه زیبا این خاک را شکل داده  این آفریدگار هستی...

مهر را روی سجاده گذاشتم.

این بار به جای پیشانی کنار صورتم را روی مهر گذاشتم.

چشمانم را بستم. سرد بود . خیلی سرد.

خودم را گذاشتم جای لحظه ای که صورتم را روی خاک می گذارند و رویش خاک می ریزند.

حس غریبی بود. نمی دانم از ترس بود یا از سردی خاک،تمام وجودم می لرزید.

 

و در این لحظه

من بودم و خاک...

من بودم و آن بی همتا....

من بودم ،یک فرد سرا پا تقصیر...

وای عجب حس غریبی بود این احساس....

مرگ را حس کردم ...

سرد بود. خیلی سرد...

کاش هر لحظه در این حس بودم...

مرگ را می دیدم نزدیک به خویش...

چه کنم اما من ...

لحظه ای بود و گذشت...

کاش هر لحظه در این حس بودم...

مرگ را می دیدم نزدیک به خویش..

 

+ دنبال شاعرش نگردین!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت   توسط ن . ا  |