آخ چقدر این نونوایی هایی که تنوری ان و نون تنوری دارن ،نونشون خوشمزه ان!![]()
یادش بخیر! بچه که بودیم همه ی نونوایی ها تنوری بود. یادمه وقتی با مامانی یا بابایی می رفتم که نون بخرن،
تو نونوایی دو تا چاله می دیدم!
یکیش نقش تنور رو بازی می کرد، یکی هم جایی بود که آقای نونوا توش وای میستاد.
به هر حال
حالا دیگه نونوایی ها بیشترشون ماشینی شدن.
اما بازم نون سنگک خاش خاشی تنوری یه چیز دیگه است
، نون تافتون تنوریم که جای خود داره
.
و البته نون بربری تنوری هم که واسه خودش دنیاییه.![]()
اون موقع ها که ما در غربت به سر می بردیم اصلا" اونجا یه نونوایی بربری نبود
، یعنی بود، اما از این برابری های ولایتی نبود
. بربری مشهدی بود که من دوست نداشتم به هیچ عنوان!
یعنی سرم رو می زدی وقتی یخ می کرد نمی خوردم!
به همین دلیل هر وقت من بر میگشتم خونه مثه این ندید بدیدا وقتی نون بربری می دیدم دیگه نمی تونستم دووم بیارم و مراسم حمله و سر بریدن نون بربری ها .![]()
حالا از اینا که بگذریم، دیروز با مامان رفتیم نون بخریم اونم از نوع تافتون.
رفتیم تو نونوایی ! یه تنور گنده که گاهی وقتا آتیش از توش می زد بیرون اونجا بود.![]()
منم وایساده بودم به تنور خیره شده بودم.
ذهنیات من:
نا.. اگه بمیری، اگه بهت بگن بفرمایین جهنم منتظره قدوم شماست می دونی که میگن جهنم آتیش داره ،می سوزونه ، نگاه کن این نونوا چطوری واسه در آوردن نون از تنور فاصله می گیره ، حالا فک کن تو رو بندازنت تو آتیش! هیچ کاری هم نمی تونی بکنی
و ...
در همین افکار بودم و داشتم تصویر سازی می کردم که نباید آدم گناه کنه و اینا حالا از ترس سوختن با هیزم های جنهمه یا از ترس خدا! و داشتم واسه خودم یه کلاس روحی میذاشتم که ناگهان خندم گرفت و کلاس روحی یادم رفت و یادم رفت که دارم به نون پختن از یه زاویه دیگه نگاه می کنم!![]()
چرا که یهو یادم اومد من رو میبرن زمحریر یا چمیدونم ضمحریر یا همون ضمحریر با هر دیکته ای که داره! یادم اومد اونجا من یخ می زنم ،نمی سوزم که!![]()
![]()
اینبار باید کلاس روحیم رو تو یخچال های طبیعی علم کوه در زمستان برگزار کنم!![]()
و باز هم امید به رحمت تو داریم ای مهربان ترین مهربانان!![]()
صبح امید که بود معتکف پرده ی غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد!
شاید بهتر است از واقعیت شروع کنم تا به انتهای این تراژدی برسم!
موضوع به چند سال پیش بر می گردد. زمانی که ترم 3 دانشگاه بودم.
برای اولین بار که دیدمش، دختر خوب و صمیمی و سالمی بود .تازه ترم اولی بود که قبول شده بود. نوع برخوردش و افکارش باعث شد او به یکی از دوستان خوب من تبدیل شود اما دریغ ... دریغ از بازی های روزگار!
بیش از یکی دو ماه نگذشته بود که دیدم رفتارش تغییر کرده، دلیل این امر را پرسیدم که او از حضور یکی از پسرهای دانشگاهمون در زندگیش خبر داد و کلی تعریف و تمجید از او.
همان جا که داشت این حرفها را می زد و من مانند این مبهوت ها داشتم به حرفهایش گوش می کردم ، به او گفتم تو داری چه کار می کنی؟ چرا با زندگی خودت ، بازی می کنی! گفت: تو چرا اینطوری فک میکنی؟!
من و اون فقط مثل یه خواهر و برادریم. هیچ وقت نتوانستم باور کنم! مگر میشد؟! پنبه و آتش، آنوقت ...
همیشه این ارتباطش رو اینگونه برایم توجیه می کرد.ما مثل بقیه نیستیم. ما خواهر و برادریم. تو نمی تونی بفهمی! و من هم همیشه مخالف سر سخت ادامه دادن این رابطه او به این نحو!
روزی به او گفتم چرا در مورد این فرد با خانواده ات صحبت نمی کنی؟
در دلم فکر می کردم شاید اگر خانواده اش بدانند حداقل باعث می شوند که این اتفاق به نحو احسنی به پایان برسد.
جالب بود، وقتی با خانواده اش در میان گذاشت ، حالا خانواده دختر می دانست و خانواده پسر از این اتفاقات اطلاعی نداشت! اما باز هم رابطه شان ادامه داشت بی آنکه هدفش مشخص باشد!
در این میان همیشه دلم برای مادر پسرک می سوخت . وقتی خودم را جای مادر آن پسر می گذاشتم و احساس می کردم که آن مادر با چه امید و آرزویی پسرش را بزرگ کرده ، حالا پسر در یکی از مهمترین مسائل زندگیش مادر را بی خبر گذاشته، اگر آن مادر بفهمد چه حالی پیدا میکند، دلم می سوخت!
هماره هم به دوستم که دیگر مانند گذشته به افکار هم نزدیک نبودیم گوشزد می کردم ، چرا این رابطه را اینگونه ادامه میدهید ،بی آنکه خانواده پسر اطلاع داشته باشند.لا اقل به مادرت بگو که این ارتباط را با خانواده پسر در میان بگذارد یا خود ... از این اتفاقات چند ماهه با مادرش حرف بزند ، شاید دو خانواده به نتیجه ای رسیدند ، می گفت: فعلا" نه! ... مادرش روشن فکره!تو چقدر سخت می گیری؟
جالب بود این وابستگی روز به روز عمیق تر میشد و این دختر عملا" آینده اش را مبهم تر می کرد.
به هر حال زمانی که مادر پسر فهمید ، برخورد شدیدی داشت.آنجا بود که به دوستم گفتم : تو زندگیت را با دست خودت عملا" خراب کردی! چرا که چطور ممکن است تو بتوانی کنایه های آن خانواده را تحمل کنی حتی اگر به آنچه تو و... دوست دارید برسید؟
آن روز با خنده ای جواب من را داد!
گفت: تو خیلی سخت می گیری. من و ... همدیگر را خوب می شناسیم . من که قرار نیست با خانوادش زندگی کنم؟ اصلا" خانوادش مهم نیست! خود ...هم همین رو میگه!
عقلم نمی توانست قبول کند . مگر می شود آدم مادرش را دور بیندازد ؟!
اینجا اگر من به جای مادر دوستم بودم لا اقل می نشستم و دخترم را توجیه می کردم. اما وقتی مادر همراهی می کند با دختر دیگر چه می توان گفت؟
وقتی مادر پسر مخالف سر سخت این ماجرا بود از همان موقع هم آخر و عاقبت موضوع را می شد حدس زد.
جالب بود در این میان سر و کله آدم هایی از دختر های دانشگاه پیدا شد در زندگی این دختر که آن ها هم برای اینکه از این رابطه حرفهایی داشته باشند برای نقل مجلسشان ، این دختر را همراهی کردند، در حالیکه خودشان را اگر نگاه می کردی فکر می کردی شاید از آن آدم هایی هستند که دوست دارند دختر این ماجرا را به راه درستی هدایت کنند. و یکی از آنها ظاهرش بیشتر اینگونه بود.
اما دریغ و افسوس که آن ها هم یک پایه ی محکم شده بودند و او را تشویق می کردند.
حالا رابطه شان و وابستگیشان عمیق تر شده بود . و همراهی دوستان جدید ، حرف های من را در نظرش اشتباه جلوه می داد و او احساس کرد من نقش یک دشمن را برای او بازی می کنم!
مهم نبود.
اما وقتی دیدم خانواده ی دختر هم به این نوع ارتباط راضی اند که شاید سر انجام خوشی داشته باشد تصمیم گرفتم ارتباطم را با او قطع کنم برای همیشه .
این هم به نفع من بود هم شاید به نفع آن دختر!
اصلا" به من چه ربطی داشت که آدمها چه کار می کنند ، درست می روند یا غلط؟!
شاید اصلا" او درست می رفت...
این اتفاق گذشت . من اصلا" به این موضوع دیگر فکر نمی کردم . تنها کار دیگری که از دستم بر می آمد دعا در حق او بود! که خدا کمکش کند به بهترین نحوی که خودش می داند.
چند شب پیش:
یکی از آن دوستان دختر را دیدم که در خوابم آمده بود و گفت : آنها اشتباه کردند! تو درست می گفتی ،آنها را حلال کن ! دیگر هیچ فردی به x اعتماد ندارد. (x : همان که ظاهرش بیشتر او را فرد خوبی نشان میداد) حتی چند دوست نزدیکش هم دیگر x را قبول ندارند. تو درست فهمیده بودی. حلالشان کن! راستی ... و... هم به بن بست برخوردند. چندی پیش که با او حرف میزدم میگفت: نا... روزی به من این هشدار را داده بود اما من حرفش را نشنیده گرفتم و اکنون...
نا... حلالشان کن
از خواب بیدار شدم ، خوابم را در ذهنم مرور کردم، پیش خودم گفتم ای بابا من که این ها خیلی وقت است حلالشان کردم. اصلا" خیلی وقت است دیگر به آن ها فکر نمی کنم. حتما" از همین خواب هایی است که معنی ندارد و بی خیال موضوع شدم.
شب بعد که دوباره خوابیدم ، باز در خواب اینبار دوستم را دیدم که به قول خودش عاشق شده بود.
سلام کرد و بدون هیچ حرفی گفت: نا... حلالم کن. من اشتباه کردم . آن روزها حرفهایت را اصلا" قبول نداشتم و احساس می کردم خودم صلاحم را بهتر از هر فردی می دانم اما حالا...
نا.. حلالم کن. باورت می شود دیگر هیشکی x را قبول ندارد و به او اعتماد نمی کند. نه من و نه هیچ کدام از دوستان x .باور کن اینها یک حقیقت است.حلالم کن نا...
به او گفتم : تو هم باید مرا حلال کنی شاید گه گاه باعث شدم با حرف هایم آزرده خاطر شوی اما خوشحالم که فهمیدی دلم نمی خواست در زندگی به مشکل برخورد کنی!!
از خواب بیدار شدم و به خوابهایی فکر می کردم که طی این دو شب دیدم.
چطور یک خواب به دو شکل متفاوت اما با یک مفهوم؟!
یعنی بعد گذشت حدود چهار سال ...
هنوز هم باورم نمیشود...
خدایا به تمامی بندگانت رحم کن ! خدایا به درگاهت خواهش می کنم هیچگاه ما بندگان را با چنین امتحاناتی امتحان مکن! که عجیب این امتحانت سخت است چرا که دیگران را دیده ام .
به چیزهایی که پیش تر برای خودم ارزش می دانستم بیشتر اعتقاد پیدا کردم.
+ واقعا" چرا؟!
پاورقی:
(۱)بعد دیدن فیلم دکتر قریب احساس آرامش به آدم دست میده!![]()
(۲)چرا این بلاگفا گاهی وقتا نشون نمیده وبلاگ های دوستان آپ شده؟!![]()
چند روزی مونده بود که جشنواره شروع بشه رو کردم به مامان و گفتم کاش که میشد بریم یکی از این فیلما رو ببینیم!![]()
گذشت تا جمعه صبح!
تلفن زنگ زد، گوشی رو برداشتم ، دیدم دایی م هستن ، بعد احوالپرسی و اینا گوشی رو دادم به مامان .
دایی: یه چند تا بلیط جشنواره داریم ، شما میاین بریم؟
مامان: نا... داییت میگن می خوای بری سینما؟ میگن فیلم جشنواره فجره!
من: آره مامان ، بریم سینما!![]()
...
ساعت 6 فیلم شروع می شد . ما هم که خانوادگی آن تایم
، راس ساعت 6 خیابون ولیعصر جلوی سینما آفریقا حاضر بودیم ، تا شماره صندلیمون رو پیدا کردیم و نشستیم با صدای خسرو خان شکیبایی و اعلام بیست و ششمین جشنواره فجر فیلم شروع شد!
نام فیلم: نشانی!
جریان فیلم از این قرار بود که یه پسری دوازده – سیزده ساله تو پرورشگاه بود و باباش زندانی بود، در ادامه این پسره میره باباش رو که شمال بوده پیدا میکنه و... پسره خیلی زرنگ و درسخونم بود.
در ضمن نصف مینی بوس داییش هم مال اون بود اما داییش یه جورایی قبول نداشت، بعد کلی ماجرا و اینا این پسره رفت تو مینی بوس داییش پول جمع می کرد ، تو مینی بوس یه دختر بود که یه ده – یازده سالی داشت !
دختره پولش رو حساب نکرد پسره هم به قول تماشاچی ها تریپ فردین گذاشت و پول دختره رو حساب کرد ، در ادامه فیلم شاهد رابطه عشقولانه این دو نفر بودیم
که واسه هم نامه رد و بدل می کردن
و دختره شال گردنش رو داد به پسره و
....
آخر فیلم هم با دریافت نامه ای از پسره توسط دختره به پایان رسید.
ما که خودمان کلی خندیدیم ...
جای همگی شما خالی!![]()
و اما نتایج اخلاقی فیلم از نگاه تماشاچیان:
1: من اگه بخوام زن بگیرم میرم روستا!![]()
2:شماره دو گلزار را هم در این فیلم دیدیم.(سربازی بود که به گفته ی حاضرین گلزار دوم بود)![]()
2: اگه این فیلم اکران شد پیشنهاد می کنیم نگاه نکنید!![]()
3:برای کیک تولد از نون شیرمال استفاده کنید.
(در سکانسی از فیلم شاهد جشن تولد یا نون شیرمال بودیم)
4: طریقه ی آروم دعوا کردنم یاد گرفتیم!!!(صحنه ای از فیلم نشان میداد بچه های پرورشگاه توی سر و کله هم می زنن اما واسه اینکه مسئولشون نفهمه بی صدا دعوا می کنن
)...
نشسته بودیم و داشتیم با هم حرف می زدیم که یادم نمیاد چی شد رفتیم سراغ پل صراط و بهشت و جهنم!
واسه روشن تر شدن موضوع رفتیم سراغ قرآن و سوره ی الرحمن!
از اول این سوره شروع کردیم به خوندن ترجمه های فارسیش!
به هر حال رسیدیم به اون قسمت که نوشته بود "مجرمان را از موهای پیشانی و پاهایشان می گیرند و به دوزخ می افکنند".
میبینم پسردایی موهای سرش رو گرفته و داره میکشه!![]()
میگم : بچه جان چرا اینطوری می کنی؟ ![]()
میگه دارم امتحان می کنم!![]()
بیا بقیش رو بخونیم.
می رسیم به این قسمت...
"حور العین ها مانند لو لو و مرجانند و ..."
پسردایی: نا... ام! حور العین چیه؟!
من: ببین حورالعین ، یه جور پری بهشتی اند که اگه مردا گناه نکنند خدا بهشون در عوض گناه نکردنشون پاداش میده!
پسر دایی:پس اگه خانوما گناه نکنن چی؟
من: به زنهام خدا یه طور دیگه پاداش میده!
پسردایی:حالا ببینم یعنی اینی که نوشته سیاه چشمان و... دخترن؟
من: آره!
پسردایی: ببینم یعنی مردا با اینا عروسی می کنن؟![]()
من: ام! خب ، یه هم چین چیزی!!!
پسردایی: نا...! خب اونوقت مهریه این حوریه ها چقدره؟![]()
من: عجبا!![]()
پسردایی( در حالیکه از خنده ریسه رفته ): خب مگه چیه، راست میگم ، می خوام بدونم مهریه این حوریه ها چقدره؟![]()
چند تا سکه است![]()
من: دوباره تو شیطنتت گل کرد!!!!![]()
بحث پل صراط بود که دخترخاله م (دخترخاله م سیزده سالشه)!
پسردایی(وسط حرف دخترخاله ): یکی از موهای سرت رو بکَن!
دخترخاله: چی کار کنم؟![]()
پسردایی: گفتم یکی از موهای سرت رو بکَن!![]()
بعد کلی بحث دخترخاله لطف نمودند موی سر مبارک خودشون رو اهدا کردند برای آزمایشات عملی پل صراط !![]()
پسردایی: یه سر مو رو تو بگیر یه سر مو رو نا... !![]()
من و دختر خاله: باشه!![]()
یهو دیدم داره با دستش رو موی کنده شده حرکت می کنه!
در حالیکه داشت می خندید و خنده اش با ترس خاصی همراه بود میگه : من نمی تونم با این دستام روی این مو حرکت کنم چطوری با تمام وزنم از رو پل صراط که از مو نازک تره رد بشم؟![]()
من: ایمان و اعتقاد آدم ها باعث میشه بتونن رد بشن یا نه! توکل!![]()
پسردایی(در حالیکه ریز ریز می خنده): خب اگه اینم درست باشه اما، به نظر من بند بازای سیرک می تونن از رو پل صراط رد بشن!!!!![]()
من: احممممممد!![]()
پسردایی: خب راست میگم دیگه! آخه اونا کلی تمرین می کنن!![]()
(ذهنیات من)می بینم اون راست میگه ،چون داره به این موضوعات با عقل محدود آدمی نگاه می کنه ، پس حق داره اینطوری راجع بهشون حرف بزنه!![]()
...
بهش میگم: فعلا" زوده اما کم کم می فهمی!![]()
وقت داری بشینیم با هم یه گپ دوستانه بزنیم؟
من به عنوان نویسنده و تو هم به عنوان خواننده ی این مطلب!
بیا فرض کنیم من و تو ، یعنی هر کدوم از ما به عنوان انسان، یه کارخونه هستیم .اسم خط تولید کارخونمون رو میذاریم دنیا!
چرا میگم کارخونه؟
اگه کمی دقت کنی می فهمی که محصول از مواد خام تهیه میشه و بعد از اینکه یه سری عملیات رو در کارخونه طی می کنه به مرحله ای می رسه که به عنوان محصول بدست مشتری می رسه... حالا این چه ربطی به ما داره؟ ببین کارخونه سعی می کنه ماده ی اولیه اش مرغوب باشه تا دور ریز کمتری داشته باشه، اگه ما دورانی رو که آماده می خوایم بشیم وارد دنیا بشیم رو، یعنی همون دورانی که مامان ها دارن انتظار می کشن تا ما پا به عرصه ی وجود بذاریم رو به عنوان مرحله ی ماده ی خام وجودمون در نظر بگیریم و به این هم توجه داشته باشیم که غذای حلال و ... رعایت شده باشه ما به عنوان یه ماده اولیه ی خوب کارخونه، زندگی خودمون رو آغاز میکنیم. حالا وارد خط تولید کارخونه شدیم یعنی وارد دنیا!.عوامل و شرایط محیطی و عوامل اکتسابی و غریزی و هزار دلیل دیگه باعث میشه تا من انسان به عنوان ماده ی خام شکل بگیرم و مراحل محصول شدنم رو طی کنم.اما جالب ترین نکته ی این کارخونه اینه که ما هرکدوم به تنهایی به عنوان صاحب کارخونه، مدیر عامل، مدیر کارخونه، مهندس و کارگرش عمل می کنیم .
شاید نکته ی جالب دیگه این باشه که مای آدم به دلیل تفاوت هامون زمان های متفاوتی برای ایجاد یه محصول خوب داریم(محصول هم خود هر فرد هست به تنهایی) ، منظورم عمرمونه!
اگه با فرض این جلو بریم که ما نمی دونیم تا کی اجازه داریم که توی این خط تولید پیش بریم و به هر حال ما به خاطر خودمونم شده باید یه محصول خوب تولید کنیم باید برنامه ریزی صحیحی داشته باشیم.باید خیلی زود مراحل اصلی تولید رو طی کنیم و اگه وقت داشتیم اون قسمت هایی از روحمون رو که به صیقل بیشتری نیاز داره صیقل بدیم یعنی خیلی زود واسه اساس محصول(خودمون) ایزو دریافت کنیم.
ببین اگه خط تولید دنیا رو به چند بخش تقسیم کنیم:
کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و دوران کهولت
تقریبا" میشه گفت دوره ی نوجوانی و جوانی با اینکه عوامل محیطی وجود دارن اما تنها دوره ای هست که خودمون هستیم که بیشترین تاثیر رو ، روی خودمون داریم! و بهترین موقع هست که ایزو ی زندگیمون رو بگیریم.
حالا که خدا لطف کرده و به این مرحله رسیدیم نباید به راحتی از دستش بدیم چرا که ما نمی دونیم تا کی وقت داریم که بخوایم روی خودمون به عنوان محصول تغییر مثبت ایجاد کنیم.
واقعا" تا امروز چقدر روی اساس و پایه وجود (فطرتت) کار کردی؟
می دونی همه ی این حرفا واسه ی این بود که بگم بیایم بینیم کلامون رو قاضی کنیم ببینیم تا الان چه لطفی در این زمینه ها در حق خودمون کردیم!
بذار یه جمله ای رو بگم ، تا حالا چند بار شده جایی که می تونستی گناه کنی ، به خاطر خدا و تنها به خاطر خدا گناه نکردی؟
تا حالا چند بار شده، شیرینی گناه نکردنِ به خاطر خدا رو در وجودت حس کنی؟
چمی دونم حالا این گناه می تونه کوچک باشه یا بزرگ؟!
مثلا" چند بار وقتی می تونستی دروغ بگی تا کارت راه بیفته راست گفتی و بقیش رو سپردی به خدا؟
یا اینکه تا حالا چند بار وقتی یه نامحرم رو دیدی به خاطر خدا حیای نگاهت رو حفظ کردی؟
راستش وقتی داشتم اینا رو می نوشتم یاد یه موضعی که چند وقت قبل شنیدم، افتادم که فک کنم خوندنش خالی از لطف نباشه!
از اونجایی که بچه های خاله م تو سن نوجوانی هستن، خاله سعی می کنه غیر مستقیم خیلی از مسائل رو براشون بگه
حالا ممکنه از طریق خریدن یه سی دی سخنرانی باشه یا یه کتاب و از این جور مباحث!
توی این میون خاله م یه سی دی خریده بود که سخنرانی یه روحانی بود و دیدم این دختر خاله و پسر خالم تاکید دارن که این سی دی رو ببر خونتون ببین.منم متعجب که چطوری اینا اینقدر جذب این سخنرانی شدن، سی دی رو گرفتم و اومدم خونه! قبل از هر کاری اون رو گذاشتم و شروع کردم به نگاه کردنش. تِرک های مختلفی داشت که در هر کدوم از اونا یه تکه از سخنرانی گذاشته بودن...
چنان این روحانی جذاب حرف میزد و به زبون عامیانه و مباحثی مطرح می کرد که مسائل روز بود اما با بیان طنز ،آدم رو میخکوب می کرد که سخنرانی بعدی رو هم نگاه کنه...
به هر حال در یکی از این قسمت ها بحث سر این بود که خدا در مقابل کارهایی که ما می کنیم چگونه اجر و پاداش میده! وقتی از یه گناه چشم پوشی کنیم صدها برابر لذتی که اون گناه می تونسته برای فرد داشته باشه خدا بهش عنایت می کنه!
القصه:
ماجرا از این قرار بوده که این آقای روحانی توی یکی از شهر های ایران زندگی می کرده، روزی یه آقایی از ایشون دعوت می کنه که بره خونشون و میگه : حاج آقا من یه پسر دارم که عاشق و شیفته ی حرفای شماست و تا شب ها به یه سخرانی شما گوش نکنه، نمی خوابه!
این آقای روحانی هم گفت چون اصرار پدر این پسر رو دیدم تصمیم گرفتم و رفتم باهاش خونشون..
همین که در رو باز کرد پدر این پسر و ما رفتیم تو ، دیدم بله! یه پسری نشسته از این جوونای امروزی.. پدر پسر گفت: این پسرم هست که ازش براتون گفتم .
روحانیه گفت: ما هم گفتیم بَه! ، خوشحال شدیم از دیدنتون. به پدر پسر هم رو کردم و گفتم اگه اجازه بدین با آقا پسرتون توی اتاقشون یه چند کلمه ای صحبت کنم. پسره میگه نه و از آقای روحانی اصرار و از پسره انکار، این آقای روحانیم گفت: بابا من یه چند سالی از این مشاوران مدرسه ها بودم و بالاخره روحیات پسرای جوون رو خوب می شناختم ، به طنزم گفت که می خواستم ببینم این که اینقدر عاشق و شیفته حرفای منه وضع اتاقش چطوریه؟! اینم از تجربه های ماست!
به هر حال پسر قبول می کنه و می رن توی اتاق این جوون ،این آقای روحانی تعریف می کرد که دیدم بله! راست می گه باباش که این کشته مرده منه ،آخه عکس من رو زده بود کنار عکس داریوش(این داریوش همون سینگر قبل انقلابه)!
نشستیم و باهم حرف زدیم که گفت: آقای دانشمند(نام آقای روحانی ) می خوام یه اتفاقی رو واستون تعریف کنم، یه روز داشتم توی خیابون راه می رفتم دیدم یه خانومی داره میاد، منم نمی دونم چی شد که از این خانوم خوشم اومد و تصمیم گرفتم که دنبال این خانوم راه بیفتم ، همونجا یهو یاد حرف شما افتادم که اگه آدم دنبال کار گناه بره چی میشه و مثلا" هر قدم که واسه گناه برمی داره ملائکه نفرینش می کنن و اینطوری و اینا، همونجا تو دلم گفتم خب حالا فقط یه شماره تلفنم رو میدم ، دوباره حرفای شما اومد تو ذهنم ،پیش خودم گفتم گناه،گناهه! فرقی نداره که!همون جا بود که گفتم: آی خدا جون ! تو که خودت خوب می دونی که من حرف این آخوند ها رو زیاد قبول ندارم ، اما می خوام این بار به حرف شون گوش کنم ببینم راست می گن یا نه، یه جورائی به خاطر تو می گن گناه نکنی اِل میشه و بِل ،می خوام ببینم درسته یا نه!
این پسر واسه آقای دانشمند تعریف می کنه که این خانوم دور تر می شد و من هم نه بهش شماره تلفنی داده بودم ونه هیچی! یه جورایی به خدا گفتم خودت هر چه میدونی!
چند وقت بعدش این پسر میره حرم امام رضا، به امام رضا میگه یا علی ابن موسی الرضا شنیدم که میگن هر کی ازت هر چی بخواد بهش میدی! راستیاتش من ازت هیچی نمی خوام ، فقط یه کار می خوام،؛ یه زن خوب می خوام، پول می خوام و ....
به هر حال این پسر ادامه میده که یه چند ماهی از این ماجرا گذشته بود و من هم یادم رفته بود از اون ماجرا! که دیدم یکی زنگ خونمون رو میزنه، رفتم در رو باز کنم ، گفتم کیه؟ دیدم صدای یه آقایی هست : میگه با علی آقای ...(...= فامیلی علی آقاست) کار دارم. این علی آقاهه هم میگه من خودم هستم و میره در رو باز میکنه!
آقاهه میگه راستش یه اتفاقی واسه ی ما افتاده که به شما مربوط میشه...
اینم میگه بله بفرمائین؟!
این آقای غریبه تعریف می کنه که من و خانوم و دخترم ، هر سه تامون دیشب یه خوابی دیدیم.وقتی داشتیم واسه هم این خواب رو تعریف می کردیم، فهمیدیم دیشب هر سه تامون عینا"یه خواب دیدیم.
در خواب ما امام رضا رو دیدیم که به ما گفتن، من می خوام یه نفر رو واسه دخترتون بفرستم خواستگاری، اما قبلش باید پدر محترم خانواده ،لطف کنی واسه ی این پسر کار درست کنی تو کارخونت چون اون کار نداره، باید یه خونه واسش بخری چون خونه نداره و شما هم که وضعتون خوبه ،می تونین ! در آخرم هم دخترتون رو بدین بهش!
خلاصه این آقا اشاره می کنه به ماشینشون و مامان خونواده میاد پائین از تو ماشین و همین طوری عین ابر بهار گریه می کرده! به علی آقا میگن اگه دوست داری یه روز بگیم بیاین خونمون تا اگه از دخترمون خوشتون اومد و ادامه ماجرا....اگر هم که نه ،هر جور ما بخواین!
این علی آقا هم میگه بابا اینا این همه کار می خوان واسم بکنن حالا میریم ببینیم چی میشه!
روز خواستگاری میشه و اینا میرن خونه دختره...
تعریف می کنه میگه حاج آقا ،خانواده دختر که گفتن دختره بیاد دل تو دلم نبود که این کیه؟ وقتی دختره وارد شد، دیدم اِ! این همون دختری هس که اون روز تو خیابون می خواستم دنبالش برم و نرفتم !
حالا هم چند ماهی هست که با هم عقد کردیم!
فک کنم بلند ترین پستی باشه که تا امروز نوشتم!
امیدوارم خسته نشده باشی از این گپ دوستانه!![]()
در ضمن چون گپ دوستانه بود از واژه ی "تو" استفاده کردم!![]()
+ برم که دیر به کلاسم نرسم!![]()
فیلم بیداری رو که نگاه می کنم یه حس بی اعتمادی بهم دست میده ، یه حسی که واقعا" به کی میشه اعتماد کرد توی دنیا؟!
این اعتماد ها باید چطوری شکل بگیره؟
این اعتماد ها باید تا کجا پیش بره ؟
و چقدر طول می کشه تا یه اعتماد شکل بگیره ؟
از کجا میشه فهمید که اعتماد به ایکس یا ایگرگ درسته ؟
از کجا معلوم چهار روز دیگه ازش سلب اعتماد نشه ؟
از کجا معلوم اگه یه مشکل کوچک پیش نیومد از اعتمادی که بهش کردی سوء استفاده نکنه ؟
ما که حکم به ظاهر نمی تونیم بکنیم؟
چرا بعضیا خیلی زود اعتماد می کنن؟ آیا این سادگی محض نیست ؟
دارم راجع به دنیای امروز حرف می زنم...
دارم به این فکر می کنم که راس گفتن که جایی که حرف دیگران رو شنیدی بدون اونجا اگه تو هم نبودی حتما" حرف تو رو هم می زدن!!!
دارم فک می کنم اگه همین یه ذره ایمانِ بعضیا نبود حتما" الان دنیا هم نبود!!!
و چه خوب بود اگه حداقل ما که مسلمونیم مکارم اخلاق رو درک می کردیم..
می دونی اگه همون طور که تو دینمون گفته غیبت نکنیم ، غیبت نمی کردیم اعتماد کردن خیلی آسون تر می شد.
می دونی اگه همون طور که تو دینمون گفته تهمت نمی زدیم و یک کلاغ چهل کلاغ نمی کردیم ، اعتماد کردن آسون تر می شد ؟
دارم به این فکر می کنم اگه علی (ع) می تونست تو عالم خاکی یک رو پیدا کنه که بتونه بهش اعتماد کنه و حرف دلش رو بهش بزنه که هیچ وقت سراغ چاه های کوفه نمی رفت !
راستش دارم به این فکر می کنم که اعتماد به آدم ها ، اطرافیان ، دوستان ،حتی پدر و مادر نسبی اِه و صد البته که درصد اعتماد به پدر و مادر خیلی بالاتر از اعتماد به دیگرانه حتی بالاتر از اعتماد به خواهر و برادر! تنها اعتماد به خدا اعتماد مطلق هست!
این رو من نمی گم ! این رو تاریخ میگه! تجربه ی نسل های پیشین میگه !
اما هیچ اعتمادی مثل اعتماد به خدا نیست!
این رو قلبم میگه!
نمی دونم تو هم به عنوان یه "من " حرفم رو قبول داری یا نه ؟
به هر حال به نظر تو
Who is trustworthy nowadays?
+ فافا: نمی دونم چی شده ، یعنی کنجکاو هم نیستم که بدونم چی شده اما پست هات رو که خوندم می خوام بگم بد نیست بدونی مای انسان مسئولیم اما در حدی که امر به معروف و نهی از منکر به ضرر خودمون نباشه!
وقتی یکی نمی خواد عوض بشه من و تو مسئول نیستیم که او رو تغییر بدیم !
امر به معروف و نهی از منکر زمانی مفهوم پیدا می کنه که تو بدونی اون شخص تغییر می کنه ! بعد از یه مدت دیگه نباید ادامه داد!
تجربه ی من که این طوری میگه ...
حال تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال!
+ ا د م: آنتن دهی در محدوه ی منزلتان ضعیف می باشد ، جهت تقویت خطوط تلفن همراه اقدام فرمائید!![]()
+ فریبا: تو هم وقتی میری بیرجند که نمیشه پیدات کرد!![]()
+ ذهن زیبا: شما هم جزو آزادگان شدید یا هنوز در زندان سجاد اسیرید ؟ راستی حرم مشرف میشین التماس دعا!
سالی: از بابت اس ام اس هات ممنون