تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

این روزا وقتی از یه جایی زنگ می زنن بیا مصاحبه واسه ی کار، باعث میشن دودل بشم! اگه برم سر کار پس این هدفم چی میشه؟! هدفی که چند وقته واسش دارم زحمت می کشم. از اون طرفم کاره دیگه، انرژی مثبت و از این جور حرفا و یه جور حس استقلال، البته از نوع مالی، که آدم دوست داره تجربش کنه!

گاهی آدم رو دودل میکنه...

اما به قول یکی از دوستان همش چند ماهه!

میگه:تحمل کن! فعلا" واسه کار وسوسه نشو! کار همیشه هست!

گاهی وقتا می مونم به خدا!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

این سریال 4×3 که شنبه ، دو شنبه، چهارشنبه ها از شبکه ی اول پخش می شود چقدر خدای خندست! کلهم با دیدن این سریال شاد می شویم. دست مجید صالحی کارگردان این سریال واقعا" درد نکنه!

 & این مصاحبه ی فیروز خان کریمی در برنامه ی مثلث شیشه ای شبکه ی 5 خیلی بامزه بود. از ابتدای برنامه فقط خندیدیم. بعد ازگفتگوی رامبد جوان و مدیری، این گفتگو خیلی بهمان چسبید!

 & گفته اند قرار است " پای یک زن در میان است " کمال تبریزی اکران تابستانی شود. حتما" در اولین فرصت به دیدن این فیلم خواهیم رفت، به نظر خنده دار می رسد!

 & امشب هم که ایتالیا با فرانسه بازی داره و رومانی با هلند. هلند که صعود کرده به مرحله بعد اما دوست داریم از بین سه تیم باقیمانده ایتالیا تیم صعود کننده باشد....

 &  گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع        سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش!

& بنفشه جان با نظر فافا در پست قبل بچه های بلاگفا علاقه مند شده اند بدانند که تو کیستی؟! بنفشه کیست؟!دوست داشتی بیا شفاف سازی کن! اگرم دوست نداشتی که هیچ!

 & این یاکریمای چندین پست قبل که داشتن پشت پنجره ی اتاق آشیانه می ساختن، چند روزی هست که بچه هاشون به دنیا اومدن...

منم که کلهم از پرنده اینا می ترسم، از دور، رشد این جوجه یاکریما رو مورد مطالعه قرار دادم...

عکسای زیر روند رشد اون ها رو بعد از تولد نشون میده!

جوجه یاکریمای یک روزه!

جوجه یاکریمای 7 روزه!

& چقدر در این پست از این" " استفاده کردم! نیش!

 + کلا" یه پست دیگه نوشته بودم برای آپ کردن اما ترجیح دادم این پست رو به جای اون پست بذارم، بدون دلیل!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

متروی تهران - کرج...

دیدن پسرک 10 ساله ی فال فروش... پسرکی که از آن طرف شهر تهران آمده بود تا فال هایش را به مسافرین قطار شهری بفروشد و این کار را به واسطه ی "فشار زندگی" انتخاب کرده بود.

دیدن خانوم مسنی که لوازمی رو آورده بود برای فروش، اما روش نمی شد بلند بشه و اونا رو بفروشه! و انتخاب این گزینه برای گذران زندگیش به واسطه ی "فشار زندگی"

کات!

v       خدایا در آن لحظه که به زندگی این بندگانت فکر می کردم یاد این آیه از آیات قرآنت افتادم که گفتی: برای هر که بخواهم روزی را تنگ و برای هر که بخواهم روزی را وسیع میکنم ، به یاد اینکه آدمها در هر طبقه ای قرار داشته باشند قابل احترام اند، چرا که همه ی آنها بندگان تواند و یاد این افتادم که باید تو را شکر کرد. شاید اگر بخواهیم از بالاها نگاه کنیم، زندگی ما خیلی ساده و معمولی به نظر برسد اما، در مقابل خیلی از بندگانت زندگی داریم در حد پادشاهی!

خدایا این مقدار که از سفره ی دنیایی تو داریم، نه به خاطر استحقاقی است که ما لایق آن بودیم ،بلکه از سر لطف و کرم توست...پس به خاطر آنچه داریم و نداریم از این سفره ی دنیاییت، تو را شکر!

 

v       خدایا تو بهتر از هر کسی میدانی که زرق و برای دنیایت برایم بی ارزش است. نه به این مفهوم که بگویم مادیات و در راس آن پول چیز بدی است (چرا که در حد معقول و معمول آن لازم است تا انسان بتواند زندگی کند) اما به نظرم پول باید ابزاری باشد برای رسیدن به هدفی والاتر و بالاتر که آن رضایت توست!

 

v       امیدوارم برای همه ی بندگانت و من مادیات چنین نقشی داشته باشد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

بيا اي دل از اين جا پر بگيريم           ره کاشانه ديگر بگيريم

بيا گم کرده ديرین خود را                سراغ از لاله پرپر بگيريم!

+ خدایا گاهی وقتا آدم فکر می کنه هیچی نیست!هیچی!...

و این هیچ بودن رو خیلی دوست دارم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

در جامعه ای که ما زندگی می کنیم دختر ها حق ندارند قبل از اینکه انتخاب شوند، انتخاب کنند. قبل از اینکه پسرها دوستشان داشته باشند، آن ها را دوست داشته باشند. منظورم آن دوست داشتن های موقتی و در یک نگاه، که گاهی می توان نام هوس را روی آن گذاشت، نیست! بلکه منظورم از آن دوست داشتن هاییست که از روی شناخت است و دائمی.چرا که دختر ها اجازه ی ابراز علاقه شان را ندارند.

وقتی گفت: به پسری علاقه مند است و نمی داند که پسر نسبت به او چه احساسی دارد و او به هزار و یک دلیل عرفی جامعه نمی تواند از احساس آن پسر نسبت به خودش آگاه شود. و به همبن دلیل خواستگارهایش را یکی یکی رد می کند که شاید روزی... کلهم دلم برایش سوخت!

اما تنها جمله ای که به ذهنم رسید این بود که بگویم: آینده ات را به خاطر یک دوست داشتنی که شاید یک طرفه باشد خراب نکن...اما بعدش فکر کردم او شاید اینگونه تا آخر عمرش با این توهم زندگی کند که اگر منتظر می ماند ممکن بود به اونی که دوستش داشت می رسید... اصلا" شاید این دوست داشتن دو طرفه باشد، من که از دل آدم ها خبر ندارم...

پس گفتم نظرت را مطرح کن تا از این حالت بیرون بیایی، جوابی که می شنوی یا مثبت است یا منفی!

برایم دلیل آورد که در این جامعه ی ایرانی ما نمی شود. بعد هم گفت: اگر تو به جای من بودی چنین کاری می کردی؟

فکر کردم، دیدم، عجب پیشنهادی داده ام .خیلی انجامش دشوار می نماید، اما در این زمان شاید بهترین راه حل برایش بود...لااقل تکلیفش روشن می شد.

گفتم راه حل دیگر اینست که فراموشش کنی، گفت: تا به حال سعی کرده ام، اما نتوانستم.

در این لحظه ماندم چه گزینه ی دیگری می تواند وجود داشته باشد برای حل مشکلش؟!

راستش راه دیگری نیافتم!!

اینجا بود که دلم خواست دوستم به جای اینکه دختر بود، یک پسر بود،شاید راحت تر می توانست برای زندگی آینده اش در یک جامعه ی ایرانی تصمیم بگیرد و در توهم مرداب مانندی که نمی دانست صحیح است یا غلط ،دست و پا نمی زد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

بعد از حدود یک سال ، هنوز نفهمیدم چرا این اساتید محترم علاقمند بودند همیشه منابعی رو معرفی کنن که پر از کلمات قلمبه سلمبه باشه و اینقدر جملاتش ثقیل باشه و ترجمشون نا روان ،که وقتی می خواستی بخونی و بفهمیشون، اینقدر وقت گیر بودن و حوصله سر بر که ترجیح می دادی بی خیال اون منبع بشی! بعدم که میومدن و می خواستن سر کلاس مطلب رو کمی باز کنن، اینقدر لقمه رو دور سر مبارکشون می چرخوندن که دانشجو گیج بشه و نفهمه...یحتمل می خواستن اطلاعاتشون محفوظ بماند در مغز خودشون! شایدم می ترسیدن دانشجوها یه چی ازشون یاد بگیرن و چهار روزه دیگه جای اونا رو بگیرن!گاهی وقتا فک می کنم این نوع اساتید به دانشجو ها خیانت می کنن.چون اونا استارت یه موضوع رو تو ذهن ما می زنن و باعث میشن آدم از یه درس خوشش بیاد و از یه درس نه!

یه درسی بود تو رشته ی ما که اینقدر این استاده اومد و پیچیدش کرد یا به عبارتی نکته های مهمش رو که باعث میشد آدم درس رو بهتر بفهمه رو نگفت، که یه جورایی از اون درس زده شدم...

اما یه چند روزی هست که در مورد همون درس یه کتاب خوب پیدا کردم، خدایی هر چی می خونم خسته نمیشم... همش دوست دارم بخونم و ببینم فصل بعدش چی میشه! کلی انرژی مثبت و اینا!...

+ این حرف رو که می زنم ، خودم قبلا" بهش عمل کردم. هر وقت یکی از من سوال کرده، حالا چه دبیرستانی بوده و چه راهنمایی یا حتی همکلاس خودم، گاهی با اینکه چند تا راه حل بلد بودم واسه حل اون مسئله، نشستم پیش خودم حلاجی کردم که کدوم راه راحت تره، اول اون رو بهش گفتم، تا بنده خدا یهو کپ نکنه و به این خاطر حس اعتماد به نفسش رو از دست بده...

قدم به قدم...

اما نکه بعضی از اساتید ما آخرشن، میخوان طرفی رو که هنوز از پله ی اول بالا نرفته، رو پشت بوم ببینن! اینطوری آدم هیچ وقت به پشت بوم نمی رسه!

+ این نظر منه! ممکنه از نظر شماهایی که این پست رو می خونین اینطوری نباشه!

+ در مورد پست قبل خیلیا تو نظر عمومی، خصوصی، یا آف هاشون علاقه مند بودن اون طرف عکس آخری رو بذارم...

اما فعلا" شرمنده...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

دقیقا" روز اول تعطیلات بود که  تصمیم گرفتیم سفری به شمال و به شهر چالوس داشته باشیم.

در این میان گفتیم یک زنگی هم بزنیم به دوستان ساکن شمال ، که احیانا" برویم و برای چند ساعتی ایشان را ببینیم.

زنگ که زدیم از آن طرف خط فافا اصرار نمود که اگر نمونین و اینا نمیشه ! یعنی چی؟! تو تا شمال بیای و نمونی و بخواین شب برگردین!

ما هم گفتیم : بذار حالا بیایم و برسیم چالوس ببینیم چه می شود.

اگه شد میایم شهر شما تا تو رو هم ببینیم.

راه رفت:

چشمتان روز بد نبیند، دقیقا" از اول خیابان چالوس کرج ترافیک و راه بندان بود تا بعد از پمپ بنزین نساء.آن وقت هم چون جاده یک طرفه شد کمی از بار ترافیکی کاسته شد.

به هر حال ما ساعت 9:30 این حدودا بود که راه افتادیم ، راه یک ساعت و نیمه  رو حدود 6 ، 7 ساعته رفتیم. این وسط ها اینقد اس ام اس و زنگ رد و بدل شد که خدا می داند.

میگه: کجائین؟ کندوان رو رد کردین؟

میگم: نه بابا هنوز تو کرجیم. احتمالا" با این وضع شب برسیم.

                                 اوسط جاده ی چالوس

میگه: خوبه اونوقت مجبور میشین شب بمونین!

ساعت حدودای 7:30 شب بود و ما هم 5 کیلومتری شهر فافا اینا که ناگهان دیدیم چرخ ماشین روغن زده است. خب اینقدر ترافیک بود تا این ماشینم چرخش خراب شد...

زنگ میزنم و خبر میدم که باس دیرتر هم رو ببینیم چون تا این چرخ درست نشه نمی تونیم بیایم.

 

شهر فافا اینا:

زنگ میزنم ،زنگ می زنه، میگه فلان کجا وایسیم، بیاد دنبالمون!

از ماشین پیاده میشم و منتظر می مونیم.

یهو یکی از دور چراغ می زنه ! وای خدای من! خود فافاست.

حالا باس راه بیفتیم. مامان میگن می خوای با ماشین دوستت بیا! منم که از خدا خواسته قبول می کنم.

رسییم خونشون.

میگه: فردا کلی کار داریم.

میگم : دیگه مزاحمتون نمیشیم. مامانم همین رو میگه!

میگه: نه کلی واسه فردا برنامه داریم.

بعد از اینکه مامان با مامان فافا حرف می زنن، تصمیم به موندن گرفته میشه.

شب فافا " دومین یامان" رو پست میکنه!

روز دوم سفر:

فافا میگه بریم "ادم"  رو ببینیم.

در راه دو تا بستنی میخوریم که بسیار خوشمزه است !

میرسیم دم خونه "ادم" اینا. در رو باز میکنن و میریم داخل منزلشون. منتظریم "ادم" بهار نارنجشو بیاره.

وای خدای من! چه کوچولوی نازی! یه کمی قربون صدقه ی بچه میریم.

چون باید بریم  یه جای دیگه، بعد از چند دقیقه از "ادم" و مامانش اینا خداحافظی می کنیم و راه می افتیم.

فافا هی از این جایی که قراره بریم تعریف می کنه.

همی محل کار فافا اینا رو هم دیدیم در راه!

رسیدیم به اون محل، یه روستای باصفا! وای خدای من. توی خواب و توی عکسا فقط همچین منظره ای رو دیده بودم و الان توی واقعیت.

خیلی قشنگه.

محو تماشای منظره های روستا میشم.

                                                          

                                                  

                               

                               

با فافا توی باغشون قدم می زنیم. خدای من چه حیوونای باحالی.. جوجه ها دنبال مادرشونن. چقدر قشنگه. یه حس سبکی،آرامش به آدم دست میده اینجا!

                                

بارون میاد. می باره و می باره...

بعد ناهار ، من و فافا دو تایی میریم آرامگاه ده! وای خدای من اینجا چقدر سکوته! بارون داره میاد. میریم توی امامزاده و بعد زیارت میایم بیرون. زودتر بر میگردیم تا یه سری هم برسیم بریم دریا!

میریم بابلسر.

وای چقدر ترافیک! چقدر شلوغی!

میرسیم لب دریا...

دریا تو مایه های طوفانیه و اینا... کلی موج...

و اینجا به یاد بچه های بلاگفا این رو می نویسیم و یه عکس ازش میگیریم.

                               به یادتان بودیم!

                                                                                                                                         

جای همتون خالی!

اینجا یک اتفاقایی رو شاهد بودیم که خیلی چندش بود.

بعضی زن ها به عنوان کالایی بودند و بعضی مردان به عنوان خریدار این کالاها! دو گروه مرد هم با هم رقابت سختی را در بدست آوردن این کالا ها داشتند.

+ زن ها هم قلیان می کشیدند. این دیگر چه رسمی است به خدا! قلیان با سیگار چه فرقی دارد. دو تاشون مزخرفند. دیدن این مناظر آزار دهنده بود.

بگذریم.

شب هم به دیدار یک بچه ی با مزه نائل شدیم و اون هیشکی نبود جز محمد مهدی خواهر زاده ی فافا!

ای جان... دلم براش تنگ شد.

روز سوم سفر:

صبح زود راه افتادیم.

راه برگشت تقریبا" خلوت بود. از شمال که می آمدیم باران می بارید. اواسط جاده ی چالوس هوا مه گرفته شد و نزدیکای کرج که رسیدیم هوا گرم شد و اثری از یک تکه ابر در آسمان نبود.

                             

                              مرزن آباد

+ اینجا ، جا داره ازت تشکر کنم که باعث شدی یه سفر خاطره انگیز برای همیشه توی ذهنم نقش ببنده. یک دنیا ممنون!

+ از این به بعد هر وقت فافا بیاد بگه رفتیم روستا، خیلی بیشتر از قبل بهش غبطه می خورم. اونجا اینقدر قشنگ بود که می شد گفت نمایی از بهشته خداست روی زمین!

+ این دو نفر رو هم شناسایی کنین!(همین دو تا خانوما رو میگم)

                          

+ یورو ۲۰۰۸ هم که شروع شد!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

امشب دل آسمان هم گرفته است!...

ای کاش...

یا فاطمه ی مرضیه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 


اینجا دو ساله شد...
خیلی حرف واسه نوشتن برای این پست داشتم اما ترجیح دادم پست موقتش کنم توی ذهنم! 

+ یه چند روزی نیستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

بیشتر از همیشه فکرم مشغول آینده است و تصمیم گیری برای آینده!

چرا که این تصمیمات من است که آینده ام را رقم خواهد زد.

خیلی وقت ها  تصمیم گیری هم سخت می شود.

این چند روز خیلی به آینده فکر کردم ...

+ به هر حال تصمیمم را گرفتم. امیدوارم درست ترین تصمیم را گرفته باشم...

+ فکرم خیلی خسته است! حتی خسته تر از آنچه بتوان فکرش را کرد!

=========================================================

+ نمی دونم چه بلایی سر این کلید "N " یا همون "د" کیبرد اومده، باید باهاش کشتی گرفت تا یه کلمه "N " یا " د" تایپ کنه! فقط از قمست شمال شرقی و جنوب شرقی این دکمه، "N" رو تایپ می کنه. از طرف جنوب غربی و شمال غربی از کار افتاده شده!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

...

سیّد السّادات، مولَی المَوالی، صَریخ المُستَصرخین، مُنَفِسَ عَن المَکروبین، مُجیبَ دَعوةِ المُضطَرّین، اَسمَعُ السّامِعین، اَحکَم الحاکمین، اَسرَعُ الحاسِبین،اَرحمُ الرّاحمین، خَیرُ الغافِرین، قاضی حَوائج المؤ منین، مُغیث الصّالِحین، اَنت الله لا اِله اِلا انت،ربُّ العالَمین اَنت الخالِقُ و اَنا المَخلوق و اَنت المالکُ و اَنا المَملوک و اَنتَ الرّبُ و اَنا العَبد و اَنت الرّازقُ و اَنا المَرزوق، و اَنت المُعطی و اَنا السّائل و اَنت الجَوادُ و اَنا البَخیل، و اَنت القَوی ّو اَنا الضَّعیف، و اَنت العَزیزُ و اَنا الذَّلیل، و اَنت الغَنیُّ و اَنا الفَقیر، اَنت السَّیدُ و اَنا العَبد، و اَنت الغافِرُ و اَنا المُسیئ ، و اَنت العالِمُ و اَنا الجاهِل، و اَنت الحَلیمُ و اَنا العَجول، و اَنت الرّحمنُ و اَنا المَرحوم، و اَنت المُعافی و اَنا المُبتلی، و اَنت المُجیبُ و اَنا المُضطرّ ...

(فرازی از دعای یستشیر)   

                                        چه گویم من، در حالیکه تمام حرف هایم را تو می دانی؟!s:

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

+ منشین و مخور غم جهان گذاران

بنشین و دمی به شادمانی گذران!

+ امروز ، برای اولین بار ، سوار این اتوبوس های BRT شدیم. چشممان روشن! خب آدم لذت میبره دیگه وقتی می بینه همه مثه هم هستن!

+ خوب شد چند وقت پیش من یه حرفی از این دهانم بیرون آمد که چه جالب بود خانوم ها چادر های رنگی بپوشند در خیابان! نگذاشتند این فکر از ذهن ما خطور کند، امروز خانمی را دیدیم که به جای چادر مشکی، چادر آبی نفتی پوشیده بود!

+ جل الخالق! تا به حال کیف و کفش مارکدار، لباس و کلاه مارکدار دیده بودیم اما، سر(به معنی کله سر) مارکدار ندیده بودیم. امروز سر مارکدار هم دیدیم! باز هم چشممان روشن! توی ایستگاه مترو  یک جوانی با تراشیدن قسمتی از موهایش آرم NIKE (همونی که شبیه تیک هست) را روی سرش حکاکی کرده بود!

+ امروز فیلم " زن ها یک فرشته اند را دیدیم" ! کمی تا قسمتی ابری، رفتارهای آدم های این فیلم چندشناک بود اما در کل فیلم خنده داری بود!

+ فیلم های بعدی که دوست داریم ببینیم که آن ها هم به نظر خنده دار می رسد " پای یک زن در میان است" کمال تبریزی و " انعکاس" می باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

وقتی شیطان را به چشم یک دشمن می بینی که جلویت ایستاده است، وقتی گاهی با تمام وجودت حس می کنی که دارد کار نبایدی را در نظرت زیبا جلوه می دهد ، دلت می خواهد آن لحظه خوارش کنی! گاهی وقت ها چه جنگ سختی در می گیرد بین نیروی خیر و شر! گاهی چقدر شیطان مکار می شود! گاهی چقدر تغییر چهره می دهد. اما اگر از قبل او را دشمن سر سخت خودت دانسته باشی، چقدر سهل تر در مقابلش پیروز می شوی چرا که خیلی زود می توانی او را باز شناسی! کافیست برای مدتی حال شیطان را گرفته باشی ، بعد از آن دیگر شیطان قدرتی ندارد در مقابل تو!

اگر به این فکر کنیم که هر گاه ،آن لحظه که با اختیار یا بی اختیار گناه می کنیم، شیطان در گوشه ای ایستاه است و ما را نظاره می کند و نیشش تا بنا گوشش باز است و می گوید هان! من پیروز این میدانم و تو چقدر خواری ای انسان!آنوقت است که غرورمان خدشه دار می شود و در مقابلش قد علم خواهیم کرد. آن وقت زمانی که شیطان می خواهد وسوسه کند، به راحتی پی به حیله هایش می بریم و لبخندی مبنی بر اینکه عمرا" پیروز شوی روی لبهایمان نقش می بندد.

اینجاست که شیطان تمام نیرویش را به کار می بندد و اگر باز هم مقاومت کنیم،ما برای همیشه پیروز میدان خواهیم شد!

شناخت لحظه هایی که شیطان آدمی را وسوسه می کند خیلی مهم است! خیلی! آنوقت دیگر هیچ وقت بی اختیار گناه نخواهیم کرد!چون شناختمان کامل شده است ، آنگاه نفس مطمئنه چنین اجازه ای به ما نمی دهد و نفس اماره مغلوب خواهد شد.

+ شاید به خیال خیلی ها این حرف های من نوعی بالای منبر رفتن باشد. اما گاهی دوست دارم خودم را موعظه کنم!!! که مبادا یادم برود من انسانم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

چند روزی است در بازه های متفاوتی برق خانه قطع می شود.بیشتر، شروع ساعت قطعی حدود 1 تا 2 بعد از ظهر است.زنگ میزنم اداره ی برق تا ببینم جریان چیست؟! قطعی برق، آن هم هر روز ، سابقه نداشته است.یک نفر از آن طرف گوشی می گوید متاسفانه هر روز ، روزی یک تا دو ساعت قطعی برق خواهیم داشت. گوشی را میگذارم، مطمئن می شوم هر روز دیگر یکی دو ساعت بدون برق باید به سر ببریم. یادم به دختر همکلاسیم می افتد که می گفت: هر روز دو تا اردکم رو می برم حمام  تا تمیز بمانند، یادم به ساعت 7:30 - 8 صبح می افتد، موقعی که از کنار مغازه های نزدیک کلاسمان رد می شوم و مغازه دار ها را می بینم که خیابان ها را آب پاشی می کنند، کاش در حد آب پاشی بود، خیابان ها را می شویند. و لبخند تلخی بر لبانم نقش می بندد، یعنی چقدر آدم می تواند بی خیال باشد در این بحران بی آبی!!!

 خداوند هر موجودی رو این قدر زیبا آفریده که نگاه به هر کدوم از اون ها کلی حرف داره واسه استنباط !

+ سه چهار روزی هست که دو تا یاکریم اومدن در فاصله ی 30-40 سانتی متری پنجره ی اتاقم شروع کردن به آشیانه ساختن واسه خودشون. وقتی تلاش این دو تا رو می بینم که چطوری خار و خاشاک جمع می کنن و خونشون رو می سازن ، کلی لذت می برم از تلاششون.

+ دو سه هفته ای هست یک گربه توی حیاط خونه ی داییم اینا 3 تا بچه به دنیا آورده. دیروز وقتی مادرشون اومده بود پشت در و با میو میو کردنش تقاضای غذا می کرد، براشون غذا ریختیم. الله اکبر! مادر گربه ها اول غذا ها رو بو کرد بعد صدای بچه هاش زد و اجازه داد اول اونا غذا بخورن. آخرش که بچه گربه ها سیر شدن خودش ته مونده ی غذای اونا رو خورد. الله اکبر! چه حس محبتی در درون موجوداتت قرار دادی خدا!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

گاهی وقت ها ، وقتی میخوای یه کاری انجام بدی، اینقدر سنگ میفته جلوی پات و هزار تا گره اونم از نوع کورش پیش میاد که ...

حالا شده حکایت من!

هفته ی پیش بچه ها با اصرار از استاد خواستن امتحان رو یه هفته عقب بندازه، استاد هم لطف کرد و منت گذاشت و تاریخ امتحان رو تغییر داد.

حالا این کامپیوتر ما ظرف همین هفته ی گذشته روزی نبود که نره تعمیرگاه!

منم که فک کرده بودم  فاتحه ی این سیستم خونده شده. اما نگو اون آقایی که کامپیوتر ما رو تعمیر می کرد وقتی بهش گفته بودم، لطف کن یه RAM بالاتر بذار ، برداشته بود عینهو یه RAM  گذاشته بود اندازه ی RAM  قبلی ما، بعد با  RAM  کامپیوتر خودم شده بود اندازه   RAMمورد نظر ما!  ما هم که آخر اطمینان به مردم. دیگه در case رو باز نکردیم ، ببینیم توش چه خبره! جالب اینجا بود که اون RAM جدیدی که گذاشته بود، شرکتش منحل شده بود و گارانتیشم  به همین دلیل تموم شده بود. بعدم جالبتر اینجا بود که با این  RAMجدید ویندوز نصب نمی شد. آخر فاجعه! نگو طرف با یک RAM دیگه ویندوز نصب کرده بود و این RAM خراب رو بعدش گذاشته بود جای اون. واسه همینم این کامپیوتر هی مشکل پیدا می کرد. بعدم که دید داره دستش رو می شه، اونوقت برداشت این RAM خراب رو به یه سیستم که قبلا" ویندوز نصب بود وصل کرد و گفت: ایناها کار می کنه.گفتم: ای آقا!خب این که ویندوزش نصبه! مشکل اینه که با این RAM  خراب ویندوز نصب نمیشه. بعدم  شما چرا RAM بی گارانتی دادین به ما؟!

بعد از آوردن دلایل واضحی برای همون آقای به اصطلاح زرنگ ! این آقا مجبور شد یه RAM دیگه  به جای اون RAM های خراب به ما بده. البته از همون ظرفیتی که من می خواستم!!!

+ زمانی پرده از این راز مخوف براشته شد که ما به کار این آقا شک کردیم و کامپیوتر رو بردیم پیش یه آشنا!کاش که از اولش می بردیم... از اولش نبردیم چون ،تو رودربایستی می موند و هزینه ی واقعیش رو نمی گرفت و کمتر از حقش رو می گرفت!

+ به آقای فروشنده تو دلم گفتم: آخه پدر بیامرز، اون همه پول گرفتی، کاش یه کم وجدان کاری داشتی!

+ چون با این کامپیوتر واسه امتحانم کار داشتم  یه عالمه استرس برما وارد گشت!

+ خدا رو شکر که این آشنامون کامپیوتر رو درست کرد، حاقل دو سه روزی وقت مونده تا روز امتحان!...

+ این پست چقدر کلمه ی RAM توش بکار رفته!(نیش)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

جبهه مثل یه کاتالیزور می موند که انرژی فعالسازی بچه ها رو واسه ی رسیدن به خدا چند برابر کرده بود.

خوش به حال حالشون!

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

باز هم یک سوال در این ذهن من پیش آمد و در تبادل نظر با دوستان به جوابی نرسیدم، تصمیم گرفتم به دفتر جناب آقای مکارم شیرازی زنگ بزنم تا خیال خودم را راحت کنم که این موضوع  اشکال دارد یا ندارد؟

 

سوال از این قرار بود:

عینا" سوالی که پرسیدم را اینجا می نویسم!

 

چت اگر با نامحرم باشد در صورتی که موضوعات چت بحث و تبادل نظر در موضوعات علمی یا اجتماعی یا درسی یا مسائل روز باشد اشکال دارد یا خیر؟

 

جواب:

 نفر اول که گوشی را برداشت سوال را برای فردی که عالم تر بود مطرح کرد! فرد عالم تر گوشی را گرفت و من سوالم را تکرار نمودم، آن عالم فرمود: هیچ اشکالی ندارد.  تنها چت با نامحرم در صورتی اشکال دارد که موضوعات عاشقانه مطرح گردد! در مورد مسائلی که شما فرمودید هیچ مانعی ندارد.

 

من: جناب ، آخه در سایت آقای مکارم شیرازی خوانده بودم که چت با نامحرم جایز نیست ! گفتم به صورت تلفنی از دفتر نمایندگیشان بپرسم.

 

جالب اینجا بود که این سوال من به مشورت گذاشته شد و بعد از چند ثانیه چنین پاسخ دادند که ایشان چت را در زمینه هایی که شما گفتید جایز می دانند و این نوع چت ها هیچ اشکال شرعی ندارد. تنها چتی مجاز نیست که سخنان عاشقانه در آن رد و بدل می شود .

 

نتیجه اخلاقی ای سوال:

الحمدلله این نوع چت های از نوع چت های ما اشکال ندارد و ما همچنان می توانیم چت بنماییم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط ن . ا  |