امروز ظهر با خواندن نقدی بر کتاب "بیوتن" رضا امیر خانی که آنقدر ماهرانه و زیبا نوشته شده بود مانند فردی شدم که انگار تشنه است و آبی در دسترس ندارد برای سیراب کردن روحش. آب بود اما دورتر از آنچه که باید... کلید سوالات و دغدغه های فکریم را می توانستم در این کتاب پیدا کنم، روحم تشنه بود اما کتابی نبود.
حدود ساعت پنج عصر بود. هنوز روحم تشنه بود و هر چه زمان می گذشت تشنه تر می شد. در دلم می گفتم همین فردا می روم و این کتاب را می خرم.اما خدای من، در این گرمای سوزان تابستان، کی تا انقلاب بره؟! کاش همین اطراف میشد پیدایش کرد! درونم آرام نداشت .
گفتم یکبار دیگر میروم همین کتاب فروشی های اطراف ، شاید کتاب را آورده باشند.
من: مامان ، میخوام برم تا کتاب فروشی...
مامان: الان باید بریم خونه ی ...
من: باشه! اگه بشه من خودم بیام!
مامان: باشه!
رفتم...
کتاب فروشی کمی شلوغ بود. مسئول کتاب های آن ردیف نبود. از یکی دیگر پرسیدم، گفت باید صبر کنی تا مسئولش بیاید. خدای من نکند همان بشری باشد که آندفعه ی قبل ایش و اوش کرد وقتی فهمید کتاب امیرخانی را می خواهم.
در دلم گفت: فدای سرت . شاید آورده باشند. تا مسئولش پیدایش بشود، به قفسه ها نگاه می کردم، کافکا در کرانه ، نوشته های هدایت، جمال زاده، نامه های جلال و سیمین دانشور و...!نیم نگاهی به هرکدام انداختم. اما بیوتن نبود که نبود.
یکباره سرم را برگرداندم، مسئول این ردیف آمده بود، وای خدای من این همان بشر است. در دلم دلهره داشتم اما سعی کردم چهره ام نشان ندهد، انگار نه انگار که بار قبل چگونه برخورد کرد تا اسم امیر خانی را شنید. با اعتماد به نفس بالا و با صدایی رسا گفتم: ببخشید خانوم نوشته های آقای امیر خانی رو دارین؟ و خانوم فروشنده گفت: کدوم کتابش رو؟! گفتم: بیوتن! گفت: فقط همین کتابش رو داریم و من رو برد سمت قفسه ی کتاب... باورم نمیشد. یعنی من این کتاب رو پیدا کردم. واقعا" توی پوست خودم نمی گنجیدم. همان جا ایستادم و صفحه ی اولش را خواندم
اشاره...
فصل اول :یعنی!
سیلورمن یعنی مرد نقره ای...
کتاب را براشتم و عین این آدم هایی که دنیا را بهشان داده اند شاد و خوشحال بعد از پرداخت پول و گرفتن رسید آمدم بیرون.
باید می رفتم خانه ی ... . رفتم. سلامی کردم و جوابی شنیدم. دلم آرام نبود. کتاب بود و روحم خواندن را می طلبید. نگاهی به جمعیت مهمانان انداختم. پیش خودم گفتم: اینقدر اینجا شلوغ پلوغ است که نبودن من احساس نخواهد شد. همه شان از نسل مادر بزرگ و پدر بزرگ های ما بودند. حرف هایشان گه گاه جالب بود اما روح من هنوز تشنه ی خواندن ... آرام آرام از پذیرایی خارج شدم و رفتم در یک قسمت دنج خانه که کمی آرام باشد تا کتاب را شروع کنم... چندین صفحه را خواندم. خودش بود. بعضی از جمله ها را چندین بار می خواندم، محشر بود خدا. تا به حال کتابی مرا این چنین به وجد نیاورده بود جز کیمیای محبت! چند صفحه ای را خوانده بودم که ناگاه یکی را بالای سرم دیدم. دخترکی چهاره پانزده ساله! چه می خوانی؟! کتاب را بستم و جلدش را نشان دادم و گفتم بیوتن! گفتم: دوست داری بیا با هم بخوانیمش. نشست. من بلند بلند می خواندم و او هم گوش می کرد. با هم می خندیدم وقتی بعضی جمله ها را می خواندیم. بعضی جاها را چندین بار می خواندم. او هم دوست داشت دوباره بشنود. در عرض یک ساعت و نیم صفحه ی 50 کتاب بودیم. ناگهان دیدم باز هم سایه ای بر روی سر ما سنگینی میکند. این بار پسرکی ده یازده ساله. او هم همان سوال ها را تکرار کرد. پیشنهاد دادیم اگر دوست دارد بنشیند و گوش کند. شروع کردم به خواندن... چند صفحه که خواندم پسرک رو کرد و گفت: نا... چه کتاب جالبی است. گفتم چرا؟! گفت آخر سیاه پوستان به نظرم اینجا مظلومند و اینکه اسلام در خارج از ایران...و ادامه داد تو هم قشنگ می خوانی ها!... این حرف هایش برایم عجیب نبود. او همیشه بیشتر از سنش می فهمد و حرف می زند. اما برایم جالب بود. تا خواندن را قطع می کردم تا نفسی تازه کنم، سقلمه میزد، که دِ! ادامه بده.. مجبور بودم بعضی از جاهای کتاب را توضیح دهم .مفهومش را می گویم. او هم می گفت: آهان. ادامه بده!
حدود دو ساعتی که در آن مهمانی بودیم ، حدود 80 صفحه از کتاب تمام شد.
چقدر از فصل یک و دو خوشمان آمد و از بعضی صفحات ِ کتاب که در ذهن دارمشان که دوباره برگردم و بخوانمشان...
یکی از صفحات فکر کنم فصل سوم کتاب باعث شد به نوعی دیگر به پستی که قرار بود ظهر پست بشود و بنا به دلایلی ، پست موقت شد ، نگاه کنم!
+ تا به حال در مهمانی همیشه در جمع بودم اما این بار تنهایی را بر جمع ترجیح دادم...
+ خواندن این کتاب ادامه دارد!....
روزهای عادی تی وی خانه ی ما خودش را بکشد، ماکزیمم، تمام کانال هایش را بچلانی، دو ، سه ساعت برنامه ی به درد بخور داشته باشد. تی وی خانه ی ما 8 کانال دارد که با حساب آن کانال نوشتاری می شود 9 تا !
روزهای تولد را هم که با نشان دادن چهار تا فیلم تکراری به پایان می رسانند!
حالا این به کنار، بد بختی روزهای شهادت است، کانال های تی وی را یکی یکی تغییر می دهی که شاید فیلمی، بحثی، ... داشته باشد ! می بینی زهی خیال باطل!
من چندین خانه را بررسی کردم! همه شان تی و هایشان عین تی وی خانه ی ماست، هیچ برنامه ای ندارد؟!
جل الخالق!
نکته ی اخلاقی:
خانه ماندن در روزهای شهادت پریشان خاطری را موجب خواهد شد...
+ از خریدن و نگاه کردن به برنامه های " ستِ لایت"معذوریم!!!!
+ من یکی امروز عمرا" بقیه روز را خانه بمانم!!!
کعبه بنا شد تا روزی پذیرای قدوم کودکی باشد از تبار پاکی و نور!...
یا علی، میلادت مبارک!
+ به تمامی پداران به خصوص پدر خودم و به تمام بزرگ مردان سرزمینمان ، اعم از کودک و نوجوان و جوان که روزی نام پدر را خواهند گرفت ، این روز را تبریک می گویم...
پدر روزت مبارک!
چندی است که از شرکت های مختلف فروش کارت اینترنت (شرکتند دیگه، آره؟!) لطف می کنند و همی زنگ می زنند منزل ما که شماره ی تلفن شما جزو برندگان جشنواره ی تابستانی شرکت ماست! این شماره ی تلفن برنده ی اِن ساعت کارت اینترنت با نصف قیمت می باشد، به این منظور پیک موتوری ای به درب منزلتان فرستاده می شود به همراه یک عدد کارت اینترنت. موافق هستید؟! در همین حین بنده خدمتشان عرض می کنم، خیر!
آخرین مورد تلفن هم آن بود که فرمودند شماره ی تلفن منزل ما برنده ی یک کارت اینترنت 200 ساعته نصف قیمت به همراه یک عدد ساعت مچی شده است!![]()
نکته ی قابل تامل اینجاست که :
همگی این بانوان محترمه ی مکرمه ی معزمه می فرمایند، شماره ی تلفن منزل ما برنده شده است، نه افراد خانواده ی ما که از این شماره ی تلفن استفاه می کنند
و به همین منظور بحثی اینجا مطرح می شود:
(1) شماره ی تلفن اصلا" می دونه ساعت مچی چیه یا نه؟! ![]()
(2) اصلا" ساعت مچی به کار خط تلفن میاد یا نه؟!![]()
(3) اصلا"ساعت مچی یه نوع شماره تلفنه یا نه! کارت اینترنت چطور؟!![]()
(4) مثلا" اگه بپرسن ساعت مچیت رو چند خریدی، باید شماره تلفن خونه رو داد! یا اینکه بگن یوزر و پسور کارتت چیه؟! باس شماره تلفن خونه رو گفت؟!![]()
(5) شاید فیبرای نوری دلشون ساعت خواسته؟! ![]()
و...
چندین سوال دیگه که میشه از توی این نکته ی تستی بدست آورد!![]()
خلاصه من که هنوز نفهمیدم این شماره تلفن منزل ما چه سیستمی داره که کلا" توی همه ی شرکتا برنده ی کارت اینترنت میشه!![]()
شایدم شماره تلفنمون اینترنت دوست داره!![]()
+ اینا چیه نوشتی؟! ![]()
:هیچی! اصلا" من چیزی نوشتم؟! من که یادم نمیاد چیزی نوشته باشم!![]()
+ الان به نظرت هوا گرم نیست؟!![]()
:کم نه! ![]()
+ همونه پس!![]()
و یه سوال بامزه و ساده ی احتمال :
اگر پادشاهی در خانواه ای به دنیا آمده باشد که این خانواه تنها دو فرزند داشته باشند، با چه احتمالی فرزند دیگر خانواده خواهر پادشاه محسوب می شود؟!
+
من باب رفع خستگی این مطالب را نوشتیم اما پاراگراف اول واقعیت محض بود!![]()
یا ضامن آهو:
میلاد دوردانه ات مبارک!
"احساس خوشبختی رو میشه تو خوردن یک غذای خوشمزه، مثل کتلت داغ داغ ِ با دست پخت مامان، پیدا کرد.(جمله ی حذف شده ی پست قبل)"
"به نظرم خوش بختی چیزی نیست جز یه کاسه سیب زمینی سرخ شده داغ داغ با دست پخت مامان! (کپی شده از وبلاگ "رویاهای یک مرد!)"
هنوز هم وقتی به پست قبل می نگرم، اندر کف این اتفاق می مانم که چطور شد موقع خوردن آن کتلت ها ، آن هم داغ داغ و در کنار گاز، چنین جمله ای به ذهنمان خطور کرد تا بعد ها بعضی ها مدعی شوند از روی نوشته ی ایشان کپی رایت کرده ایم ، در حالیکه واقعیت چنین نبود و کپی رایتی در کار نبوده است!
کلمه ی جل الخالق ، الحق استحقاق این اتفاق را دارد.
+ شاید اگر خودم هم بودم، به احتمال زیاد چنین فکر می کردم که از روی نوشته ی من کپی رایت صورت گرفته است!!!!
+ خدایا از این به بعد اگر خواستی جمله ای در ذهن ما نقش ببندانی، خواهشا" طوری نباشد که بعد ها مدعی یی پیدا شود و ما را به سرقت ادبی متهم گرداند...
+ این موضوع را نوشتیم تا خاطره شود!
نمی دانم چرا گاهی آدم ها خوشبختی را خیلی دور و در آرزوهای بزرگ و دست نیافتنیشان می دانند، حال آنکه، خوشبختی در پس همین روزمرگی هایی است که گه گاه ساده و ناچیز به نظر می رسد.
احساس خوشبختی رو میشه تو خوردن یک غذای خوشمزه، مثل کتلت داغ داغ ِ با دست پخت مامان، پیدا کرد.
خوشبختی رو میشه در، راه رفتن، دویدن، خندیدن، گریه کردن، حرف زدن، نشستن حسش کرد.
احساس خوشبختی رو میشه با خواندن یک متن خوب درکش کرد یا در دیدن یک فیلم جذاب اون رو پیدا کرد.
احساس خوشبختی رو میشه در لحظه ای دور هم بودن و گفتن و شنیدن یافت.
احساس خوشبختی رو میشه تو یک اس ام اس کوتاه یا آف یا زنگ تلفن از طرف دوستی یافت . چرا که می فهمی هنوز هم انسانی به یاد تو هست.
اگه به اطرافمون خوب بنگریم خوشبختی خیلی خیلی به ما نزدیک است، نزدیکتر از آنچه که بعضی از ما فکرش را می کنیم.
و من احساس می کنم یکی از خوشبخترین افراد روی زمینم و این، به واقع، یک تلقین نیست!
خدایا این احساس خوشبخت بودن را از ما مگیر!
+ چقدر روانشناسانه نوشتم(:دی) اما این حرف ها حس این روزهای من است. می نویسم تا برای همیشه باقی بمانند و یادم نرود.
و در بالاترین نقطه ی شهر ،
فارغ از هرگونه شلوغی ، تنها عظمتی است که چشم به نظاره می نشیند، عظمت آفریدگار هستی... و آرامشی بس شگرف و دوست داشتنی...
و با طلوع ماه حین غروب خورشید،با آغاز حکومت شب به جای روز، چه ماهرانه ! به تصویر می کشی، که هیچ قدرتی در جهان پایدار نخواهد بود جز قدرت لایزال تو...
+ خدایا ما را برای خودت تربیت کن.
آنگونه که خودت دوست می داری!
+ الهی آن ده که آن به!
در پس این همه رنگ،دلم بی رنگی می خواهد!

+ اضافه شد:
این بی رنگی، به مفهوم زلال و پاک بودن آدم ها بود ، به مفهوم نداشتن نقاب روی چهره هاشان، صاف و صادق بون در رفتارهاشان، نه به مفهوم رنگ، رنگی که انرژِی دهنده است...
رفتیم کتابی خریداری کنیم خود خرید این کتاب شده است یک کتاب!
مغازه ی کتاب فروشی اول!
سلام خانوم،کتاب ... نوشته ی ... دارین؟
خانوم فروشنده: چنان دهان مبارکشان را به اشکال هندسی بدل کردند،یه چی تو مایه های ذوزنقه، مربع و لوزی و... و گفتند ایییییییییییش! هم چنین رو کردند به دوستانشان که این نوشته های فلان نویسنده رو می خواهد،اییییییییییییییش.اشکال هندسی هنوز ادامه داشت.من پیش خودم فک کردم این چه کتابیه! چرا اینطوری کرد این بشر.
مغازه دوم!
سلام خانوم، کتاب ... نوشته ی ... دارین؟
خانوم فروشنده: ام!... بذارین سرچ کنم. بله از این نویسنده دو تا کتاب موجوه اما کتابی که شما می خواین نداریم.
من: ممنون، ممکنه بیارین؟
خانوم فروشنده: معلوم نیست!
مغازه ی سوم!
سلام آقا، کتاب ... نوشته ی ... دارین؟
آقای فروشنده: نه خانوم، گفتین نوشته ی کی؟!
دیدم اینم که اصلا" این نویسنده رو نمیشناسه!گفتم ممنون و اومدم بیرون.
مغازه ی چهارم!
( آقای بسیار پیری فروشنده بود)سلام آقا، کتاب ... نوشته ی ... دارین؟
آقای فروشنده در حالیکه داشت کتاب می خوند گفت: گفتین چه کتابی؟
تکرار کردم ، کتاب ... نوشته ی ...!
آقای پیرمرد یک نگاهی از سر تعجب به من انداخت و با لهجه ی غلیظ گیلانی گفت: اینی که شما گفتین اسم یه روستایی هست تو گیلان، اسم کتاب نیست دخترم!
منو میگی، موندم این بنده خدا چی میگه، یه آقایی اون کنار ایستاه بود گفت: پدر جان حالا حتما" اسم کتاب هم هست.
گفت: نداریم!
گفتم ممنون! اومدم بیرون از مغازه...
و این قصه سر دراز دارد.خرید این کتاب کم کم دارد تاریخی می شود!![]()
پیدا کنین کتاب فروش را!![]()
حذف شد!
+ اضافه شد:
خواب آن شب ...، چند بار تصمیم گرفتم به او بگویم که چه خوابی دیدم در مورد او! اما حسی مانع از گفتن آن می شود. تنها می دانم دیدن آن خواب بی حکمت نبود... حسی در درونم می گوید به احتمال زیاد او هم شبیه این خواب را دیده است...
صدای قدم های رجب را می شنوی! فردا آغاز رجب است...
انگار همین دیروز بود.اما نه! یکسال گذشت و رجب دیگری آمد . ماهی که می گویند باید آماده شد برای آن ضیافت یک ماهه ای که تو برای بندگانت در نظر گرفته ای! و از فردا آماده سازی آغاز می شود... و ای خدای من، نه ! شاید بهتر است بگویم ای خدای محمد و علی و فاطمه! سلام...

بسیار دلمان هوای یک تئاتر طنز یا فیلم خنده داری را نموده است.
یا یک کنسرت با موسیقی های شاد!!!! البته از نوع مجاز آن
...
+ انرژی مثبت رایگان است!!!
کافیست بخواهید!
این افکارمان هستند که سازنده ی انرژی ها می باشند!
++ بسیار پر انرژی هستیم، البته از نوع مثبت آن...
پیشگفتار!
پست "مهاجران!.." نظرات جالبی داشت ، هر چند که نمی دانم چرا بعضی ها دلشان خواست نظراتشان خصوصی باشد یا در آف هایشان. من هم به این نظرشان احترام می گذارم... هر جور دوست دارید نظرتان را بیان کنید!
با اجازه از همه ی این دوستان بدون ذکر نامشان از نظراتشان استفاده نمودم!
در ضمن می دانم که این نوشته ی من هیچ دردی دوا نخواهد کرد، چرا که در این چند سالی که از خدا عمر گرفته ام ، خوب فهمیدم نمی شود برای دیگران نسخه پیچید. نمی توان عقاید خودمان را به آنها تحمیل کنیم ، نمی توان برای دیگران تصمیم گرفت، نمی توان دیگران را تغییر داد.باید افراد را همان طور که هستند ،پذیرفت، همان طور که دیگران نمی توانند از ما چنین انتظاراتی داشته باشند.
هر آدمی دارای افکار، ارزش ها ، ایدئولوژی های خودش هست و این ها همه قابل احترامند.
در این پست با استفاده از نظر دوستان، نظر خودمان را بیان می کنیم، به عنوان یک ایرانی که ایران را با تمام وجودش دوست می دارد ، حتی با کمی ها و کاستی هایش.
لازم به ذکر است برخی قسمت های نظرات را کاملا"، بعضی قسمت ها را تا حدودی قبول دارم و برخی از بخش نظرات را اصلا" قبول ندارم.
+ می دونم این پست اونقدر طولانیه که شاید حوصله ی خوندنش رو نداشته باشین... ولی کوتاه تر از این نمیشد!
فصل اول: نظرات دیگران!
یکی نوشت: اگه توی ایران می موندن این همه پیشرفت نمی کردن! بهتر شد که رفتن!
دیگری نوشت: اگه این ادمها توی ایران میبودن به این همه پیشرفت علمی- تحقیقی- فرهنگی!!- مالی! میرسیدن؟!!!
و ادامه داد:
مطمئنا نـــــــــــــــه!
پس بهتره که برن جایی که قدرشون رو بدونن!
و نفر بعد نوشت: منم اگه موقعیتش رو داشتم توی این مملکت یک دقیقه هم نمی موندم. بهترین کار رو اونایی کردن که رفتن و به جاهای بالایی رسیدن!
آن یکی نوشت: ادما با اسم و رسم وطن و کشور شکمشونو سیر نمیکنن!
اونا در عوض تمام چیزهایی که اونجا دارند و اونا رو به این مرتبه رسونده کلی دلخوشی دارند که مطمئنا تا 1000 سال دیگه توی کشوری همچو ایران! که فقط یه ... (... = قسمتیه که من سانسورش کردم) اجازه کار دارند هیچی نمیشدن!
بعدی نوشت: تو این خراب شده هر چقدرم سگ دو بزنی هیچ پیشرفتی توش نیست، پس بازم نتیجه می گیریم که بهتره برن!بازم میگم اگه می تونستم منم می رفتم.
و ایکس نوشت: توی این مملکت جا واسه پیشرفت و شکوفایی امثال من نیست خب!
و دیگری ادامه داد: بالاترین رتبه ممکنه واسه یه نخبه تو ایران اینه که بیا و بشه استاد دانشگاه!!
و نظرش رو اینگونه به پایان رساند: طرفدار صد در صد ادمهایی هستم که میتونن تصمیم بگیرن و از این کشور برند و بتونن توی هر جایی که هستن پیشرفت داشته باشند!
این نظرات 2، 3 نفری بود که خصوصی نظر داده بودند.
و اکنون من:
فصل دوم: تلاش!
تموم اون افرادی که فک می کنین رفتن خارج یعنی، همه چی مثل هلو برو تو گلو آماه و مهیا است! من این رو قبول ندارم. بهترین حرف همین جمله ای است که "مرد" نوشت و کلی حرف درش نهفته است.
" اینان اگر موفق شدند نه به خاطر ایرانی بودنشان بلکه به خاطر تلاش و کار بی امانی است که انجا انجام میدهند! ما نشسته ایم اینجا زیر باد کولر هندوانه میل میکنیم با زیرپوش آبی و پیرژامه (نیش) و فکر میکنیم طرف همینجوری چون ایرانی بوده و هوش سرشارش اصلا میریخته از معزش بیرون به اینجا رسیده! ولی انصافا مهمترین دلیل موفقیت این آدمها کار و تلاش و پشتکارشون بوده و اتفاقا همون برنامه مهاجران نشان داد که این آدمهای موفق چقدر سختی کشیدند تا شدند فلان مدیر ارشد و اینها! "
آری! اگر من و تو بنشینیم اینجا، اصلا" تو نه! من نوعی، اگر بنشینم اینجا که مگر همای سعادت بیاید و یک کار یا زندگی خوش برایم فراهم کند، زهی خیال باطلی است که در سر می پروارنم.
فصل سوم: شرایط!
آیا این شرایط پارتی بازی و چه و چه فقط در ایران ماست؟! من این را هم قبول ندارم. همه جا شرایط به همین نحو است. نمیدانم اگر منظور شما این باشد که در کشور دیگری امکانات رفاهی و مالی و ... این ها در اختیار یک نخبه قرار می دهند و در ایران نه! شاید صحیح باشد. اما آیا آدمی فقط زندگی می کند که پول در بیاورد؟! این پول چقدر باید باشد تا بعد مادی گرای وجود آدمی آرام شود؟! مگر نه اینکه اگر من نوعی آن را مهار نکنم، این بعد سرکش ، سرکش تر می شود!
فصل چهارم: دزدیدن و یا نابودی افکار!
آن ها نخبه های ما را می دزدند. افکارشان را! و مجبورند برای جلب توجه نخبه های ما در باغ سبز نشان دهند و به واسطه ی همین بعد مادی وجودی، بعضی وقت ها نخبگان ، راحت تر نرم می شوند که بروند به آن کشورها . این منحصر به مغزهای ایرانی نیست بلکه برای همه ی مغزهای کشورهای جهان سوم است، مثل هندی ها و پاکستانی ها و....
می دانی که خیلی از مغز های ما را نابود کردند که مبادا راهی نو برای ما باز شود. همیشه خیلی ها که خارج از مرز های ایرانند می خواهند ما عقب بنمانیم تا آن ها در صدر باشند ، حال به هر ترفندی که شده باشد.چه فشار های سیاسی و چه جذب نخبه های ما!
فصل پنجم: عبرت!
روزی استادی حرف زیبایی زد. گفت: اگر ما بخواهیم از این وضع فعلی رهایی یابیم و کشورمان را طوری بسازیم که دهان جهانیان باز بماند ، حتما" باید یک نسل خودش را فدا کند و تا نسلی این چنین پیدا نشود، همین آش و همین کاسه است!
ژاپنی ها بعد از جنگ جهانی دوم هیچ نداشتند، اما با یک تفکر که شاید در ابتدا عجیب به نظر می رسید، مرزهایشان را بر روی کالاهای خارجی بستند، مجبور شدند،خودشان، فکرشان را به کار اندازندتا نیازهایشان را برآورده کنند. این شد که ژاپن صفر رسید به جایی که الان یکی از قطب های صنعتی جهان است.
می دانی، اکثر ما ایرانی ها ، کمی راحت طلبیم. یعنی می خواهیم کمتر به خودمان سختی دهیم. ولی اگر زیر باد کولر با شلوار راحتی و یک T-shirt ! ننشینیم و هندوانه میل کنیم و کمی بیشتر از کمی تلاش کنیم، اینجا ، در ایران خودمان هم جای پیشرفت داریم.
شاید ، استفاه از بند "پ" در کشور ما بعضی وقت ها بعضی مسائل را تحت الشعاع قرار هد اما من و تو نباید کم بیاوریم.
فصل ششم: افکار امروز من!
می دانی نکته ای که امروز بدان رسیده ام اینست، خیلی از این ایرانی های موفق خارج از کشور ، آنهایی هستند که شاید در کشورهای صنعتی و توسعه یافته به دنیا آمده اند و اجدادشان ایرانی بوده اند (ما هم می گوییم خانوم یا آقای فلانی ایرانی است). به نظرم ممکن است آنها حق داشته باشند که بی تفاوت به اینکه اجدادشان ایرانی بوده اند،در هر کشوری که هستند تلاششان را ادامه بدهند، چون فردی که در جایی بزرگ شده باشد آنجا برایش آرامش بخش ترین نقطه ی دنیاست و مهمترین نقطه دنیا. اما این ایرانی هایی که در کوچه پس کوچه های یکی از همین شهر های ایران بزرگ شده اند، هم آنان که آب و نان سرزمین ایران را خورده اند، در قبال این مملکت مسئولند! و مطمئنا" نمی توانند خارج از این مملکت به ایران خدمت کنند. اگر می گویی می توانند!! حالا با دارو یا تکنولوژی جدیدی که کشف می کنند یا با قوانین جدید و فرضیه و هزار مورد دیگر، من می گویم نمی توانند! چرا که آن کشورهایی که آنها را جذب کرده اند نمی گذارند. مطمئنم نمی گذارند.تا بیاید نتایج تحقیقات چنین آدم هایی در ایران پیاده شود و جهانی بشود این نظریه ها شان، یک عمر گذشته است.
فصل هفتم: نگاه به مهاجرت از زاویه ای دیگر!
راستش را بخواهید ، این دوری از وطن شاید برای آدم هایی که یک بعدی اند، و خوشبخت بودن در زندگی را تنها در مقام و پول و ... می بینند، خیلی آسان باشد. اما برای من و توئی که در ایران، دلبستگی های دیگری داریم خیلی سخت است. خانواده، و...
آن ها که درد غربت کشیده اند می فهمند که من چه می گویم!
من و تو را ،خدا، بی احساس نیافریده،من و تو ماشین نیستیم. من و تو جایی بزرگ شده ایم با فرهنگ مخصوص به خودش، با ایمان و اعتقاد های خودمان، اما آن سر دنیا برای تمامی این ارزش ها و احساسات خوب و نابمان تره هم خورد نمی کنند. اصلا" گوش شنیدن حرف های اینگونه ی ما را ندارند. تنها چیزی که برایشان مهم است این است که مثل یک ربات هوشمند برایشان کار کنی ، و تنها از فکرت استفاده(من میگم: سوء استفاده) کنند.آنوقت هم که نتوانستی برایشان ابداعی داشته باشی ، حال به واسطه ی مریضی وچه و چه ...،عین یک تفاله پرتت می کنند به کناری!
اگر می گویی اینجا هم چنین شرایطی ممکن است! میگویم: پس بهتر که اگر می خواهد چنین اتفاقی می افتد در کشور خودت بیفتد، چرا که می گویند خواهر وبرادر گوشت هم رو بخورند استخوان هم رو دور نمی اندازند.(لا اقل خانواده ای هست در این روزها...)
فصل هشتم: پاوقی ها!
+ مطمئنا" در ایران هم لقمه نانی برای سیر کردن این شکم پیدا خواهد شد.
+ من نمی گم ،برای اینکه پیشرفت داشته باشند نرن یه کشور دیگه! برن! اما جایی برن که بدونن وقتی چیزی یاد گرفتن اجازه دارند برگردند و به ایران خدمت کنند. بروند، اشکالی ندارد، اما کمی قانع باشند، تا بتوانند برگردند! کمی هم حس وطن دوستی داشته باشند.
+ وقتی نتوانستی در کشوری به این پهناوری احساس موفقیت کنی، بدان هر کجای دنیا هم که باشی موفقیت نخواهی داشت! و اگر بخواهیم دنیا را تنها !!! در همان "در باغ سبز اجنبی ها" ببینیم، شاید هیچ وقت احساس خوشبختی واقعی را از زندگی نیابیم! البته این بستگی به دیدگاه آدم ها از زندگی دارد!
+ و یک سوال: هر که در هر جایی کار می کند و تلاش، آیا عده ای حضور ندارند همیشه برای تخریب او؟!
این مسائل را فقط منحصر به ایران ندانیم. چون همه ی جاهای دنیا آدم زندگی می کند نه فرشته!
+ می دانی قبل از اینکه تو بگویی، خودم می گویم.
امیدوارم هیچ وقت! تا آخر عمرم! حرفهایم یادم نرود! چرا که این ها برای من ارزشند. بهشان اعتقاد دارم!
+ در ضمن من هیچ ادعایی ندارم !!!!
یا حق!
و اگر اینان برای ایران فکرشان را می گذاشتند،بهتر نبود؟!...
آیا اصلا" تفاوتی دارد کجای دنیا باشند؟!
پس ایران چه می شود؟
یادم به برنامه ی مهاجران افتاد، همان مستند شبکه ی یک! که یکی از این معماران که می خواست مکان تفریحی و تجاری و... در تهران بسازد اما مسئولان حمایتش نکرده بودند...
آیا واقعا" حیف نیست مغز های مملکت جایی دیگر را آباد کنند به جای ایران خودمان؟!
+ به دلیل سوختن دلمان من باب این موضوع از ادامه دادن بحث معذوریم!
در بازی فینال یورو 2008 به دلیل اینکه از آلمان ها خوشمان نمی آید،دوست داریم اسپانیایی ها قهرمان شوند،هر چند که همین کشور ماتادورها، مسبب حذف ایتالیا بود!
از دور که ماشین دور میدان ضد می زند تا وارد خیابان تهران شود، سرت را که بالا می کنی ، گنید طلایی را می بینی که عظمتش به اندازه ای است که قابل وصف نیست، خودت را آماده می کنی تا وقتی رفتی آنجا پاک پاک باشی، کلی از خدا می خواهی از سر گناهانت به خاطر او که حرمت دارد نزدش، بگذرد... با خودت خلوت کرده ای آنقدر که اصلا" نمی فهمی که اطرافت چه می گذرد. تو دعوت شده ای به خانه ای که همه آرزو دارند آنجا بروند.. خیلی ها آرزوی دیدار این صحن و بارگاه را از نزدیک دارند... و تو دعوت شده ای به این مکان مقدس، به قطعه ای از بهشت، و چقدر خودت را کوچک می بینی در مقابل این همه لطف خدا که اجازه داده است به زیارت یکی از خوبترین بندگانش بیایی!
شاید به واسطه ی او از سر تقصیراتت بگذرد...
درب باب الرضا...
در هنگام ورود بازرسیت می کنند. در دلت می گویی زود باش، دلت دارد کنده می شود که زودتر وارد حرم بشوی... بازرسی تمام شده است و اکنون پاهایت یاریت نمی کنند تا وارد شوی.. با خودت در دلت می گویی خدایا تو بهتر می دانی که من چقدر شرمنده ی روی توام... مرا ببخش تا پاهایم توانایی پیدا کنند قدم از قدم بردارند و وارد حرم شوند... وارد می شوی و در همان لحظه ی ورود، دعای ورود را می خوانی ، از همه ی خوب ها اجازه می گیری و وارد می شوی . دعا را که خواندی خم می شوی به نشانه ی احترام، در حالیکه، دستانت روی قلبت است...
صحن جامع رضوی:
نسیم خنکی می وزد،پروژکتور ها روشن است و تو نگاهت به سنگفرش های حرم است و در خیال خودت غرقی، در صحبت با صاحب این خانه... و لحظاتی نگاهت را از روی زمین بر می داری و با شرم و حیای خاصی به گنبد طلایش نگاهی می اندازی... نگاهت به مسجد گوهرشاد می افتد ، همان مسجدی که رنگش تو را یا مسجد جمکران می اندازد... یادت می آید فردا جمعه ای است که شاید او بیاید...همچنان در خیال خودت هستی و در حال صحبت با ضامن آهو ...در حال گفتن تمام حرفهای این مدتی که نبودی و اکنون به ذهنت می آید . وارد صحن قدس می شوی و از آنجا به سمت مسجد گوهرشاد می روی ، می روی وارد صحن مسجد می شوی و آن گوشه ی سمت راست را که به سمت گنید است انتخاب می کنی.. آنجا برای چند لحظه ای می ایستی و بعد از سلام دادنی کوتاه، به بست شیخ بهایی وارد می شوی... می روی تا زودتر به صحن ایوان طلا برسی...سعی می کنی قدم هایت را در صحن جمهوری اسلامی سریع تر بردای ، به ورودی مردانه صحن که می رسی، لحظه ای درنگ می کنی ،بالا(یا پایین سر حضرت؟!) عرض ارادتی می کنی و دوباره راه می افتی... این بار می رسی به وروی صحن انقلاب(یا همان ایوان طلا) آنجایی که بر بالایش ساعت است... باز هم سلامی عرض می کنی و می روی تا جایی خلوت ، گوشه ای دنج برای خودت بیابی تا راحت تر بتوانی وصل شوی به آن عالم بالا... می یابی، جایی دقیقا" رویروی گنبد ، دارد سخنرانی قبل از دعای کمیل پخش می شود... تا سخنرانی تمام شود شروع می کنی به نماز زیارت خواندن... یکی برای خودت، یکی برای پدر و مادر و دوستانی که التماس دعا گفتند و یکی هم برای رفتگان و مردگان... دعای کمیل شروع می شود...
االهم انی اسئلک ... و تو لحظه ای بیشتر به خودت و کارهایت فکر می کنی...
مداح می خواند... اللهم اغفر لی الذنوب التی تهتک العصم، اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل النقم، اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم، اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعاء و... تو هم بلند به درگاه خدا التماس می کنی!
به ظلمت نفسی که می رسد بیشتر از قبل صدای ناله هایت بلند می شود که خدا به خودم ظلم کردم به واسطه ی جهلم و تو مرا ببخش ... یا الهی بعد تقصیری و اسرافی علی نفسی معتذرا" نادما منکسرا" مستقلا"مستغفرا" منیا مقرا" مذعنا" معترفا لا اجد مفرا" مما کان منی و لا مفزعا و... صدای یارب یارب تو و دیگر بندگان خدا در فضای صحن می پیچد... دعا تمام می شود و تو در حسرت پایان دعایی... حس خیلی خوبی است، احساس سبکی و آرامش داری... می گذاری تا صحن خلوت شود تا راه بیفتی به سمت ضریح... در این هنگام زیارت نامه ی امام رضا را می خوانی و ...و حالا صحن خلوت تر از قبل شده است، می روی به سمت ضریح...کلی آدم هستند که یکدیگر را کنار می زنند ، تصمیم می گیری همان گوشه ها یکجایی پیدا کنی و بایستی و حرفایت را بگویی، دعا کنی در حق دوستان و آشنایان و به خصوص پدر و مادرت... سلام می دهی و خارج می شوی، ساعتت را نگاه می کنی و عقربه های ساعت لحظه ی وداع را نشانت می دهند... باید رفت...هر از گاهی در راه برگشت ، برمی گردی و زیر چشمی به حرم نگاه می کنی و حرف های آخرت را می زنی.. حالا لحظه ای است که باید از درب شیرازی خارج شوی و برگردی، در آن لحظات آخر که داری سلام آخر را می دهی، یک جمله هم می گویی ... می گویی ای غریب الغربا و ای معین الضعفا دلم را اینجا به امانت نزد تو میگذارم که مبادا ... و سلام آخر را می دهی و از حرم خارج می شوی...
+ زیارتت قبول!
کودک که بودیم همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت، تلویزیون تنها دو کانال ناقابل بود که یکیشان هر روز ساعت 4:30 بعد ازظهر با پخش اخبار ایران و استان برنامه اش شروع میشد و بعد از آن همان صفحه ی معروف نارنجی رنگ می آمد و آن موجودی که هی راه می رفت و آهنگ "بق بق" زیر صدایش پخش میشد. آن موقع ها ما ذوق می کردیم که برنامه کودک، بامزی دارد یا خانواده ی دکتر ارنست یا بچه های کوه آلپ یا سرندی پیتی، چوبین، هاچ زنبور عسل یا نیک و نیکو. یادم است آن روزها ویدئو ابزاری ممنوع برای ایرانی ها بود و وارداتش به صورت قاچاق به کشور صورت می گرفت. البته آن زمان ما هم مثل خیلی ها بنا به صلاحدید خانواده این وسیله را نداشتیم. آری! آن موقع ها وقتی سینما یک فیلم برای بچه ها می گذاشت انگار تمام دنیا را به ما می دادند، ذوق می کردیم برویم و آن فیلم را ببینیم. پاتال، شهر بادباکها، گربه ی آواز خوان، مریم و میتیل و... یاد آور خاطرات آن دوران است و سینما بلوار هم در بلوار کشاورز برای من یادآور آن لحظات ناب کودکیم...
آن روزها بازی های ما بیشتر جمعی بود، از گرگم به هوا گرفته تا خاله بازی و قائم باشک ، یه قل دو قل و خیلی بازی های دیگر!... نهایتش این بود که همه ی بچه ها با هم می نشستیم آتاری بازی می کردیم، آن هم از نوع هواپیمایش ...
آن روزها آهنگ های مجاز یا صدای آهنگران بود یا...( بقیه شان یادم نمی آید!)
آن روزها روزهای جنگ بود، روزهای آژیر قرمز، روزهای چسب پشت شیشه ها، روزهایی که من فکر می کردم چسب ها را برای زیبا کردن شیشه ها می زنند و چون با نو شدن سال این چسب ها تغییر می کرد این فکر را می کردم و بعها فهمیدم دلیل این چسب ها جنگ بود نه زیبایی شیشه ها. روزهایی که من و همسالانم از جنگ و رشادت چیزی نمی فهمیدیم...
و این همه تغییرات در عرض کمتر از 30 سال!!!
و این است که موجب می شود که قرن از 100 سال به 30 سال کاهش می یابد...این است که وقتی می نشینی، می بینی حتی کودکان امروز با 4 ،5 سال تفاوت سن هم افکارشان، ایده آل هایشان،آرزوهایشان، برخوردهایشان،الگوهایشان، از زمین تا آسمان با هم فرق می کند...و همه ی اینها به خاطر پیشرفت تکنولوژی است!
نمی دانم 20 یا 30 سال دیگر قرن چند سال یکبار می شود!!!
+ شاید بخش اول این نوشته ،تنها، یادآوری خاطرات دوران کودکی ِکودکان 5 ساله ی اول دهه ی 60 باشد که امروز جوانانی حدود 22 تا 27 ساله ی سرزمینمان را تشکیل میدهند!
لذت بخش ترین لحظات زندگی اون لحظاتیست که وقتی میگی مامان!
یه مامان مهربون از اون طرف میگه: جانِ مامان!
از همین جا به مامان گل خودم و به تموم مامان های گل بچه های بلاگفا و مامان های ایران زمین این روز رو تبریک میگم!![]()
ان شاالله سالیان سال ، سایه هاتون روی سر ما مستدام باشه!
به توصیه خانواده و دوستان و آشنایان و بستگان و... گفتیم بریم مصاحبه ی کاری ببینیم چی میشه!
پس با یک نفر از اعضای خانواده رفتیم این چند تا کارخونه ی معرفی شده.
کارخونه ی اول:
یه چی تو مایه های سرباز خونه... سه نفر رژه می روند و هی برگه میذارن جلوم و هی سوال های مختلف می پرسن! تحلیل این نمودار چی میشه؟! آشنایی با کامپیوتر داری؟! اکسل بلدی؟! فلان نرم افزار رو بلدی؟! بهمان نرم افزار رو بلدی؟!
من: باهاشون تا حدودی آشنایی دارم! پروژه های درسیمون رو انجام میدادیم باهاشون!
گفت:ایزو بلدی؟! و شونصد تا تعریف پرسید و ...!
منم با اعتماد به نفس تمام جواب سوالاش رو می دادم.
از سه چراغ سبز، همش روشن شد!
اما آخرش یکیشون گفت: تا حالا جایی ایزو رو پیاه سازی کردین؟
من: نه!
گفت: هفته دیگه نماینده ایزوییا میاد باس باهاشون بشینین مذاکره و اینا...ما فقط واسمون مهم هست که هفته ی دیگه از پس این کارشناسای ایزو بربیایم...
من: یعنی شما می خواین کاری که باید تو یه یکسال انجام میشده رو براتون یه هفته ای انجام بدم؟!
سه تا مصاحبه کننده ها که شبیه سه تفنگدار می موندن ،گفتن: تقریبا"!
تو دلم گفتم: تحقیقا"! نه تقریبا"!فقط یه هفته طول می کشه تا آدم با نوع کار کارخونه آشنا بشه، اینا یه هفته ای می خوان آدم براشون شق القمر کنه!
گفت: اگه از پس این ها بربیاین که یه پاداش خوب هم دارید وگرنه زیان های ناشی از این کار متوجه شما هم هست!
بعلاوه باید بگم که از اینکه یه صنایعی دیده بودن، داشتن ذوق مرگ می شدن... با دست پس می زدن و با پا پیش می کشیدن.
منم که این شرایط رو دیدم، آب پاکی و ریختم رو دستشون و گفتم: شما باید از یه سال پیش فکر امروز رو میکردین، این کار یه هفته ای بسته شدنش تقریبا" محاله!شما بهتره دنبال یه خبره این کار بگردین با شرایط فعلی که کارخونتون داره! من نمی تونم قبول کنم که با شما همکاری داشته باشم.
اینقدر استرس داشتن که یهو یکیشون گفت: کارشناسای با سابقه هم قبول نکردن، بعد دید داره یه کم ضایع میشه ، گفت ، البته یکی دوتا هستن که قرار بهمون جواب بدن...
یکی دیگشون گفت:حیف شد، اطلاعاتتون خوب بود اما ما به یکی نیاز داریم که عملا" کار کرده باشه...
منم گفتم پس بهتره با همون کارشناسا یه جورایی به توافق برسین...
کیفم رو برداشتم و خداحافظی کردم و از کارخونه اومدم بیرون!
کارخونه ی دوم:
پرسید شما دوست دارین کدوم قسمت کار کنین؟!...
گفتم فلان واحد!
گفت: سابقه کار دارین؟
گفتم : نه ! اما چندین تا پروژه درسی تو این زمینه ها داشتیم...
گفت: شرایط کاری اینجا رو می دونین؟
گفتم: اگه لطف کنین بگین ممنون!
گفت:صبح از ساعت 7 تا ساعت 6:30 بعد از ظهر! اضافه کاری اجباریه! بیمه داریم، سرویس و ناهار نداریم. حقوقم طبق قانون کار حدود ماهی 200 تومن...
گفتم: منم از لحاظ ساعت کاری نمی تونم بپذیرم...
وقتی دید ساعت کاری رو قبول نکردم، گفت: ما هم یکی رو می خواستیم که سابقه کار داشته باشه...
من(تو دلم): عجب آدمایی هستن ایناها! تا الان به حضور ما نیاز داشتن! اما بعد از انصراف دادن خودم اینطوری به آدم میگن!
خدانگهدار کارخونه ی دوم...
خب چیه؟!
عملا" تا می رسیدم خونه 9 شب بود. احتمالا خونواده باید جنازم رو تحویل می گرفتن.![]()
کارخونه ی سوم:
خدا پدر ،مادرشون رو بیامرزه از همون اول گفتن ما سابقه کار می خوایم. اگه سابقه کار دارید تشریف بیارین...
ما هم که سابقه ی کاری نداشتیم، تشریف نبردیم![]()
+ من اساسا" امروز به این نتیجه رسیدم که با این وضع " از اینجا مونده و از اونجا رونده میشه آدم! " دقیقا" همون حرفی که یکی از بچه های بلاگفا کامنت گذاشته بود!
+ فک کنم باید بی خیال کار باشم فعلا"! همون هدفمون رو دنبال می کنیم.
+ فک کنم شرایط کار توی این شرکت های مشاوره ، که تو مایه های کنترل پروژه و اینا کار می کنن بهتره تا توی کارخونه ها!...
+یه نکته ای هم هست :
درسایی که برای مقاطع تحصیلی بالاتر مهمه کاملا" با اون کاربردی های در صنعت فرق داره... تو یونی یه درسایی مهمه و توی کار یه سری درس دیگه!
![]()