قسمت فروش کتب دانشگاهی، دو تا پسر بچه ی 14- 15ساله.
اولی: این همون کتاب مولیتمره که بهت می گفتم دارم می خونم.
دومی:: اِ؟
:بهت گفتم که ، کتاب معروفیه تو شیمی تو چطوری نشنیدی اسمش رو؟
:: (سکوت)
: ببین اینم حساب دیفرانسیل سیلورمنه... بیا اینجا فیزک هالیدی رو هم بهت نشون بدم...
پ.ن: یاد 12 واحد درسی می افتم که مراجعش همین کتابا بود و پاس کردیم تو دانشگاه ...
بعضیا چقدر اکتیون!
جز دو گزینه برای پایان تلاش ها نمی توان متصور شد!
یا نتیجه ی تلاش ها نتیجه ی دلخواه و مطلوب مرا خواهد داشت یا نتیجه، عکس خواهد بود. من به نتیجه ی مطلوب فکر می کنم هر چند که می دانم احتمال نتیجه ی مطلوب "یک" نیست، اما امیدوارم و تمام تلاشم را می کنم که احتمال رسیدن به نتیجه ی مطلوب بالاتر رود و به عدد یک نزدیکتر شود.
من تلاشم را می کنم اما نتیجه ی نهائیش را او که مرا آفریده تعیین خواهد کرد. اوست که تعیین می کند کدام گزینه پایان بخش تلاش من باشد.
امیدوارم آنچه بهترین است ، اتفاق بیفتد!
] راه سهل نیست ، راهی که باید به تنهایی آن را طی کرد، مسیری که تنها ،دیگران می توانند مشوق باشند ... به هر حال من هم یکی مثل دیگران. باید خودم راه رسیدن به آرزوهایم را هموار کنم با همین دستان خودم، می دانم سهل نیست ،چرا که "بهترین" آسان به دست نمی آید! شاید در رسیدن به بعضی از اهداف، تعریف بهترین در رقابت با دیگران معنا بیابد! اما من ابتدا باید بهترین باشم در رقابت با خودم! به این مفهوم که بهترین آدمی را که می توانم از خودم بسازم، با استفاده ی صحیح از شرایط و استعدادها و امکانات درونی و بیرونی که خدا در اختیارم قرار داده است،بسازم. یعنی خوب تلاش کنم و زحمت بکشم! اگر چنین رفتار کنم می توانم احتمال بدهم که در رقابت با دیگران می شود "بهترین" را تفسیر کرد! دیگران هم باید ابتدا خودشان در مقایسه با خودشان بهترین باشند تا بهترین بشوند در مقایسه با دیگران![
(منظور از رقابت ! رقابت مثبت و سالم و سازنده است و من می تواند "من" نوعی باشد)
+ این روزها به گونه ای فکر می کنم تمام تلاشم را به کار گرفته ام! ( امیدوارم که توهم ِ تلاش نباشد ، توهم استفاده از همه ی توان و قوا! )
+ روزهایی است که بار فشار مسئولیتی که من در برابر خودم احساس می کنم ،بیش از پیش روی دوشم سنگینی می کند. کاش می شد بفهمی حال این روزهای مرا...
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد...
+ عیدتان مبارک!...
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟
المپیک!...
کاروان ورزشی ایران!... نبود حسین رضازاده!... مصدومیت شناگر ایرانی
دیدن نتایج بازی های حمید سوریان، علی معلومات، آرش میر اسماعیلی...
و هر بار افسوس!...
(؟)هنوز هم باید امیدوار بود برای دیدن یک ایرانی روی سکوی قهرمانی.
دیدم چند وقته خیلی تو همه! میگفت به هیچ کاریم نمی رسم و هنوز پایان نامم رو شروع نکردم و... خلاصه یه چی تو مایه های دپرسيّت!
گفتم: چته؟ چرا چند وقته اینطوری هستی؟
یهو مثل اینایی که یه گوش نیاز داشته باشن واسه حرف زدن ، شروع کرد به صحبت!
گفت بورسیه ش جور شده و واسه 5 سال قراره اونجا بمونه. اون رفت واسه یه فرصت مطالعاتی اما حالا بورسش هم جور شده. از وقتی فهمیدم نمی دونم باشم خوشحال باشم یا ناراحت!
می دونستم همسرش واسه یه فرصت مطالعاتی حدود یکسالی هست رفته خارج!
بهش گفتم: خب تو هم برو اونجا!
گفت: اینقدر سخت می گیرن که آدم رو پشیمون می کنن از رفتن.
گفتم چرا؟!
گفت: اولندش که نمیذارن من برم که، مبادا یه وقتی برنگریدم. بعدم چون خودمون خونه نداریم، اگه من بخوام برم، سند خونه ی بابام و بابای همسرم رو می خوان که هیچ! 15 میلیونم باس بدیم نقدی بهشون واسه ضمانت و اگه 15 میلیون نقدم نداشتیم ، باید یه سند مغازه واسه ضمانت بذاریم. در ضمن باید از زمان بلیطم مطمئن باشیم و همه ی اینا برای 2 هفته تا یک ماه بودنِ اونجا ست. این یک ماهم هر 6 ماه یکبار تکرار میشه.یعنی 2 ماه در سال ... و این برای 5 سالی که یکسالش گذشته فقط ...(واسه چند لحظه دیگه حرفش رو ادامه نداد..)
شیطنتم گل کرد . گفتم خدایی تو که بری، دیگه بر نمی گردی، پس حقته نذارن بری. ولی بعدش دلم سوخت واسش! آخه هیچ جوری نمیشد دلداریش داد ، آخه یه روز ، دو روز، یه ماه، دو ماه، یه سال، دو سال نبود که !حرف یه عمر بود. اگه متوسط عمر آدم 100 سال باشه میشد 5درصد از عمرش! جز اینکه بگم تو یه سال دیگه از درست مونده، فعلا" بچسب به درست و به تموم شدنش فک کن، هیچی نداشتم که بگم!
آخرش گفت: می دونی چیه؟! برگرده، 10 سال تعهد خدمت داره به ایران، ولی، حالا که من باید 5 سال از زندگیم رو اینطوری بگذرونم ،بعد 5 سال ،وقتی برگشت ،مجابش می کنم که 10 سال تعهد خدمتش رو بخره و بریم همونجایی که الان هست...
بهش گفتم: افکارت شیطانی شد در حد انتقام جویی!
+ نمی دونم والا! این نوع برخورد درسته با افرادی با شرایط این دوست من یا نه؟! طرف باید 5 سال آلاخون والاخون(تا حالا این کلمه رو ننوشته بودم ، چه بامزست) باشه؟ خب اگه این سندا رو واسه 5 سال ضمانت نگه می داشتین نمی شد؟!
+ پشنهادی به دولت: بابا بذارین این بنده خداهایی که همچین شرایطی دارن برن اونجا زندگیشون رو بکنن، اگه برنگشتن بعد از مدت مقرر ، بدین "اینتر پل"دستگیرشون کنه و شوتشون کنه ایران!
اینجوری که این بورس مرحمت شه از جانب شما! به خانواده های این افراد و هم چنین خودشون زهر میشه!
چمی دونم والا!
خوندن این لینک یه جوری بود... فک نمی کردم سید مهدی شجاعی از این نوشته ها هم داشته باشه... اما گاهی واقعیته دیگه! فقط خیلی چندشناک بود!
بگذریم. مهم نیست!
Definitions need to be precise, but unfortunately this does not mean that every one will have the exact same understanding, since at the best they only give an approximation of original though."
+ یه روزی گفت: سعی کن برای زندگیت برنامه ریزی داشته باشی و گرنه کائنات برات برنامه میذاره!
پ.ن: اما گاهی اوقات هر چقدرم تو برنامه ریزی کنی، کائنات کار خودش رو میکنه...به هر حال اگه کائناتم برنامه بذاره برات دیگه احساس عذاب وجدان نمی کنی و افسوس نمی خوری... چون تو همه ی تلاشت رو به کار بستی...
+ دوست ندارم مثل یه تابع سینوسی باشم ، کما اینکه زندگی گاهی شکل سینوسی به خودش می گیره. دوست دارم یه تابع صعودی باشم حتی شده با شیبی کمتر از اونی که من تصورش رو کردم...
+ دلم هوس یه بیرون رفتن دسته جمعی کرده، که با شرایط موجود فعلا" محاله!...
من حالم خوب بود، خوب هست ... یعنی الان عالیه...الهی الحمدلله...
& خیلی خوشحالم بابت تغییر دادن روز و زمان کلاسم... توی این کلاس دوستایی دارم که پر از انرژی هستند... انرژی مثبت.
& هنوز هم نفهمیدم حکمت اضطرار چیه؟! اما خیلی کارسازه این اضطرار...
& تا امروز عصر اینطوری بودم
...
عنوان: پر حرفم و سرشار از نگفتن ها!![]()
گمان انفجار می رود!...
چرا که حرف های من، بخار گشته،به سمت درب ظرف پیش می روند.
و نم نمک بخار ِ جمع گشته از حرف های من،
چنان زیاد می شوند
که درب دیگ ِ حرف ها تحملش، دگر تمام می شود
و بعد آن صدای انفجار دیگ حرف ها، مهیب تر ز انفجار بمب های هسته ای
همه به پا می شوند
و ناگهان تمام تکه تکه های حرف من به هر کرانه پخش می شود!
و تکه ها نه مثل تَرکِشند و نه ، مثل بمب های خوشه ای
فقط آلارم می دهند که ظرف حرف های من دگر، تمام گشته اند.
+ آدم گاهی از این اراجیف میگه! اینم یکی از ارایف این روزها بود که ما گفتیم.شما زیاد سخت نگیر!![]()
تاثیرات مطالعه ی زیاد و فشار های روانی ناشی از تلاش برای آینده...البته از نوع درسیش!
اما الان پرم از انرژی، خدایا ممنون...
& بعد از این افتتاحیه المپیک! که لطف نمودن زنده پخش کردند ، با دیدن آقای خیابانی یاد کلمه ی "سانسور" می افتم!![]()
& برنامه ی دیروز "به سوی ظهور " شبکه ی دو سیما! خیلی جالب بود راجع به مدعیان دروغی...
اینایی که گول این مدعیان دروغین رو خوردن خدایی چقدر ا.ح.م.ق بودن. (خجالت)
اون تیکه ای که طرف اومد، گفت: الان شما به مرحله ای رسیدین که شیطون در شما نفوذ نداره. شما به درجات بالایی رسیدین که شیطون نمی تونه شما رو اسیر خودش کنه... بعد این مردم ساده لوحم نشسته بودن های های گریه می کردن .... کلی خندم گرفت... سوژه ی خنده ای بود واسه خودش... آخه اینا نیومدن بشینن فک کنن این بنی بشر از کجا خبر داره؟! بابا اون عارف و عالم ش رو هم شیطون بهش رحم نمی کنه.هی در پی گول زدنشونه! بعد این مردم عادی یهو به درجات بالایی رسیدن و شیطون ازشون نا امید شد الکی ...منظورم از عالم و عارف همون عالمیه که سطل و انداخت درون آب بجای آب طلا بود و چند بار این اتفاق افتاد و او هم محل نگذاشت...
یا اون یکی که هفت میلیون داده بود به فردی که خودش رو نائب امام زمان جا زده بود تا گناهاش پاک بشه و برای بدست آودن هفت میلیون خونش رو فروخته بود و رفته بود مستاجری...
استغفرالله ربی و اتوب الیه!
& توی یکی از خیابون های شهر ، دیدیم خیابون رو بستن... خیابون که نه! کوچه رو... بعد دیدیم صدای دهل و سرنا(سورنا؟) میاد. نگو مراسم عروسی بود که یه عده از مردای فامیل عروس بود یا داماد(نمی دونم ؟) ایستاده بودن و حرکات موزون رو به سبک محلی اجرا می کردن... جالب بود واسم که هنوز سنتاشون رو حفظ کرده بودن وسط این همه هیاهوی شهری...مراسم جالبی بود ، تا قبل از این تنها توی تی وی همچین مراسمی رو دیده بودم.
+چقدر حرف زدما !
شاید بعضی از حرفام ارزش پست کردن نداشت اما ... دیگه دیگه ![]()
این روزها عادی تر از همیشه می گذرند، این روزها هیجانشان را با سکوت معنا می کنند. سکوتی سرشار از هیجان؟! نمی نویسم شاید چون حرفی برای گفتن نیست، شاید هم هست،اما... نوشتنم نمی آید... نمی دانم چرا؟!
...+ چندی ست شروع روزهایمان شیفت پیدا کرده است به ساعت 5 صبح ! سحر خیز شده ایم تا کامروا باشیم. ورزش صبحگاهی؟! نه! فرصتش نیست! تنها دلیلش اینست که راندمان یادگیریمان در صبح چند برابر می شود و گرنه خواب بعد از نماز صبح کلی می چسبد. گفتم نماز صبح! ها! بوی ریا گرفت حرف هایم؟! ریا اینجا معنی ندارد که! خب تو هم صبح بلند می شوی نماز صبح می خوانی دیگر! من هم یکی مثل تو! تازه ممکن است نماز تو قبول باشد و نماز من نه!
+ چرند و پرند می گویم؟! اما باور کن چرند و پرند تر از حرف های من ، همان کتاب چرند و پرند دهخداست!
و نگاه کن به دستان برآمده از خاک که چگونه نام خداوندگار را فریاد می زنند آن لحظه که پرده ها کنار میروند و گویی زنده می شوند!
+ اضافه می شود:
رمز تمام هستی در دستان توست. به دستانت بنگر!
هرکدام پنج انگشت و چهارده بند است و این زمانی روشن خواهد شد آخرین پیامبر ظهور کند.
(دیالوگی از سریال یوسف پیامبر)
عیدتون مبارک!
+ شاید یکی از بهترین آرزوها توی این شب این باشه که ان شالله همچین روزی مدینه باشین... اگه
رفتین التماس دعای فراوان داریم از همین حالا!
بعضی حس ها نا گفتنی اند!چرا که تا نگفته ای شان زنده هستند و بعد از گفتن انگاری میمیرند.
فقط میگم ممنونتم خدا!
در بست مخلصتیم...
یک قانون ساده ی ریاضی:
+=(+)(+)
و
- =(-)(+)
خداوندا ، بار الها، آدم های موج منفی را از اطراف ما دور بگردان که افکار موج منفی ایشان در افکار موج مثبت ما ضرب نشود و باعث شود افکار موج مثبت ما نتیجه ی منفی پیدا کند.
و خدایا در عوض، آنهایی که دارای افکار موج مثبت هستند را در اطراف ما زیاد بگردان، که موج های مثبت ایشان در موج های مثبت ما ضرب شود و باعث شود افکار موج مثبت ما موج مثبت تر از آنچه هست، بشود.
آدم های موج منفی ، مایه ی عذاب هستند . حرف هایشان موتور وجود آدمی را کند می کند و به آدمی القا می کند تلاش هایش بی نتیجه خواهد ماند!
برعکس موج مثبت ها که باعث می شوند آدمی موتور درونیش سریعتر از قبل حرکت کند و با امید به آینده تلاش کند.
+
این نوشته را نوشتیم تا موج منفی که با تلفن یک دوست در ما ایجاد شد، خنثی شود!وقتی زنگ می زنی که کلاس فلان level چه ساعتی برگزار می شود و آیا کلاس جا دارد و می گوین بلی و تو از صبح می روی تا از عابر بانک پول بگیری و بریزی به حساب موسسه ایکس و این مباحث!
وقتی می ایستی منتظر در آن صف طویل عابربانک و چند تایی به تو مانده عابر بانک پیغام می دهد:
"دستگاه موقتا" کار نمی کند"
و تو برای اینکه نکند کلاس پر شود می روی تا از عابر بانک دیگری پول برداری و باز هم همان اتفاق می افتد و این اتفاق 4 بار تکرار می شود، و وقتی که بالاخره بعد از 4 ساعت ناقابل موفق به برداشت پول از حسابت می شوی و می روی تا فیش دریافت کنی و پول به حساب بریزی با این جمله روبه رو می شوی:
" متاسفانه کلاس این level پر شده است ."
می مانی اندر حکمت این قضیه که چرا باید چنین اتفاقی می افتاد به این نادری!
اصلا" باید خوشحال بود یا ناراحت؟!
+ کتمان نمی کنم که ناراحت شدم بسی ، کتمان نمی کنم که برایم مهم بود اما اتفاقی ست که افتاده. چه کار باید کرد؟ اکنون من باید بروم به کدام بانک بگویم که آقای محترم بانک: به علت خرابی عابر بانکِ بانک شما، من، یک فرصت را از دست داده ام. اصلا" برای کی مهم است که چه شده است!!!!!
+ فعلا" وعده داده اند شاید کلاس دیگری برگزار کنند. اگر برگزار نشود دو سه ماه از برنامه ریزی هایمان عقب خواهیم افتاد.
:سه ماه که چیزی نیست! هست؟!
+جالب اینجاست که از تی وی آمده بودند در همین موقع برای تهیه ی گزارش از عابربانک و مشکلات آن!
بعضی از سکانس های فیلم "یوسف پیامبر" اونقدر تاثیر گذاره که وقتی آدم می بینتش، کلهم ترس و وحشت تموم وجودش و فرا می گیره!
مخصوصا" قسمتی که این هفته پخش شد و نشان از نقشه ی برادران داشت و آنجایی که شیطان در نقش شبانی ظاهر شد برای به جان هم انداختن برادران... با آن گریم که چهره ی کریهی برای آن بازیگر ایجاد کرده بود. عجیب با دیدن آن سکانس وجودم می لرزید... نه به خاطر ترس از آن چهره ، بل به خاطر ترس از شیطان و اینجاست که باید گفت:
" اعوذ بالله من الشیطان الرجیم!"
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
دستم سوخت،اوخ! چقدر داغه خدا! کاش در خونمون ریموت کنترل داشت !![]()
: هی با توام آتیش جهنم از اینم داغتره! میگن داغتره، شنیدی که!
+اوهوم! خب که چی؟!
: خب، گفتم واسه یادآوری!![]()
+ راست میگیا! خوبه در خونمون رو مجبوریم با دست باز کنیم ، توی این گرمای تابستون میشه یه جور تلنگر!
: دیدی حالا!![]()
(خندم میگیره
)
+ هی! اشتباه کردی!من رو که میبرن زمحریر، اونجا یَخما داره نه گرما
، احتمالا باس تو زمستون واسم از این کلاسای تلنگری بذاری!![]()
: نـــــگو!
همین الانم میشه واست کلاس بذارم!
اسم درس: زمحریر دو آتیشه. چطوره؟!![]()
+ عالیه!![]()
& امروز دقیقا" یک ساله که دانشگاه تموم شده، غربت تموم شده! دقیقا" یک ساله من برگشتم خونه!
دقیقا" یکساله و دو ماهه هیچ غذایی رو من درست نکردم!
دقیقا" یکساله...
یک سال یعنی 365 روز یعنی 365×24 یعنی 365×24×60 یعنی 365×24×60×60!
حالا چرا اینارو نوشتم بماند!
& کاش می شد آدم از آخر بعضی از تلاش هاش خبر داشت، اون طوری با خیال راحت تلاش می کرد یا وقتی می دونست بس نتیجه هست اصلا" تلاشش رو ادامه نمی داد!