این روزهای زندگی خیلی متفاوت تر از همیشه می گذرند و تمامیش به خاطر حال مادر بزرگ است. مادر بزرگی که این روزها ساعت به ساعت حالش بدتر می شود.مادر بزرگی که نه دیگر می تواند حرف بزند، نه به درستی غذا بخورد، نه می تواند حتی بدون کمک دیگران بدنش را حرکت دهد. این روزها دیگر حتی به خوبی نمی فهمد در اطرافش چه می گذرد ، هفته ی پیش که برایش دعای کمیل می خواندم تا او هم با زبان خودش تکرار کند، هر چند نمی دانستم به درستی میخواند یا نه! اما همراه من تکرار می کرد،اما این هفته وقتی گفتم دعای کمیل بخوان تا تکرار کنی هیچ نگفت...هفته ی پیش دیدم نمازش به جای یک رکوع در هر رکعت ، شش هفت رکوع دارد. بعد از مدت کوتاهی که نماز را با آن وضع خوانده بود، از من پرسید آیا اذان گفته اند؟! همه ی این ها نشانه ی کمتر شن حافظه ی مادر بزرگ است. دو سه روزی هم هست که دیگر مادر بزرگ حتی نمی گوید اذان گفته اند یا نه!
می دانی از این می ترسم روزی برسد که دیگر ما را هم نشناسد(بغض). چند ماه پیش همه ی فامیل چه دور و چه نزدیک به سراغ مادر بزرگ می آمدند برای عیادت، اما آن روزها هنوز حال مادر بزرگ به این بدی نبود اما این روزها ...
+ آیا می شود از شماهایی که اینجا را می خوانید در این روزهای عزیز خواهش کنم برای مادر بزرگم دعا کنید؟!
+ تنهام! چون خانواده هر روز میرن پیش مادر بزرگ!کما اینکه خیلی از روزها عصر ها من هم می روم پیش مادر بزرگ...
این روزها راجع به هر مطلبی سرچ می کنم به صفحه ای با نامی آشنا برخورد می کنم.
امروز راجع به یکی از جزئیات سیستم ها سرچ می کردم ،مقاله ی یکی از اساتیدمان ظاهر شد. چندی پیش هم در مورد یکی از موضوعات پزشکی جستجو نمودم،سایت یکی از بستگان دور هویدا شد و ایضا" در مورد خلیج فارس سرچی صورت گرفت، به نامی آشنا برخوردم. در مورد نقاشی هم یکبار ، نام یکی از معلم های دوران تحصیلم نمایان شد.
نکند این مصداق همان ضرب المثل پیدا کردن سوزنی در انبار کاه است، جالب اینجاست که من به دنبال سوزن1 نمی گردم اما این سوزن1 است که خودش پیدا می شود.
فرضیه: در هر موضوعی که سرچی انجام بگیرد حتما" یکنفر آشنا پیدا خواهد شد.
شاید روزی این "فرضیه" به "نظریه" تبدیل شود.![]()
سوزن1 : استعاره از آدم ها.
رفتیم براش کتاب بخریم ...
میگم: حالا چه کتابی دوست داری؟!
میگه: علمی باشه، یکی راجع به حشرات یکی هم راجع به فضا.
یه کتاب حشره شناسی انتخاب می کنه.
داره می خونه که یهو می پرسه: نا... تا حالا "گوش خیزک" دیدی؟!
میگم: چی؟! تا حالا اسمش رو هم نشنیدم !
میگه: همین حشره ای که گوشش میپره دیگه! گوش خیزک.
میگم: کو؟!
اینجا که ننوشته گوشش میپره
...
میگه : پس چرا بهش میگن گوش خیزک؟!
+ اینم برداشت یه پسر بچه ی 11 ساله از اسم این حشره!
خب اگه کلیک می کردین رو جمله ی قبلی می فهمیدین!!!
+ این امکان جدید بلاگفا می تونه جالب باشه!
رتبه حدودا" 6000 بومی استان تهران!
محل پذیرش: دانشگاه تهران،دانشکده ی کشاورزی،واحد کرج.
چند شب پیش، اخبار 20:30 :
"رتبه های دو رقمی و سه رقمی با درب بسته ی ورود به دانشگاه مواجه شدند."
(؟) آیا این عدالت است؟! یکی با رتبه ی 6000 قبول بشه یکی با یه رتبه ی دورقمی قبول نشه؟
(؟؟) من خودم با این طرح بومی سازی موافقم اما واقعا" همه ی دانشگاه های کشورمون تو یه سطح هستن؟
(؟؟؟) آیا اول نباید به فکر این باشن که همه ی دانشگاه ها رو به یه سطح قابل قبول برسونن و بعد تصمیم بگیرن به بومی سازی؟
(؟؟؟؟) آیا اونی که تو استان سیستان بلوچستان؛ کنار مرز پاکستان و تو یه شهر مرزی زندگی میکنه ، تنها به جرم اینکه مال استان تهران نیست باید محروم بشه از ادامه ی تحصیل؟
(؟؟؟؟؟) کم کم با این اوصاف فک کنم جمعیت این کلان شهر تهران از اینی هم که هست بیشتر بشه ! اگه نه که شهر های استان تهران باید بار این افزایش مهاجرت رو تحمل کنن. لا اقل به اندازه ای که یه دبیرستانی بخواد کنکور شرکت کنه و بشه بومی استان تهران...
(؟؟؟؟؟؟) خدا به داد برسه . کم هوا آلوده بود ، از فردا باید با ماسک اکسیژن رفت تو خیابون ...
+ من از بچگی از این درختای قدیمی دانشکده کشاورزی خیلی خوشم میومد!
صبحا که واسه سحری خوردن پا میشیم دیگه نمی خوابم ، یعنی روز ساعت 4:30 صبح واسم شروع میشه! بعدش هم که این کتابا را باید بشینم بخونم و کلی خوندن همینا وقت می گیرن، البته یکی از مزایای ماه رمضون اینه که تایم ناهار نیست و میشه اون رو هم واسه خوندن این کتابا صرف کرد
. این روند تا بعدازظهر و نزدیک افطار و موقع پائین اومدن قند خونمون ادامه داره
... البته بعضی روزام کمی زودتر قند خون افت پیدا می کنه و در نتیجه تایم خوندن کمتر میشه
!(این به این مفهوم نیست که بنده ساعت ها غرق مطالعاتم
)
حالا می رسیم به افطار و گاهی شنیدن این جمله ها در سر سفره ی افطار از جانب بزرگان فامیل که :
افطاریت رو کامل بخور، دو روز یگه هیچی ازت نمی مونه، میشی پوست و استخون![]()
و
بعدم دیدن فیلمای ماه رمضون و بعدشم خوابیدن.
( بعدا" نظرم رو راجع به این فیلما می گم
)
بنا به دلایل ذکر شده عملا" و علنا" وقتی نمی مونه واسه ی نت اومدن و این مباحث. کما اینکه حسشم نیست.
+ اینکه موقع سحرهای ماه رمضون ، مامان ها میگن، سحریت رو بخور، فردا گرسنت میشه ها. و کلا" هر چی تو یخچاله و یه جورایی انرژی زاست رو می خوان بدن به فرزند گرامی بخوره که مبادا فرداش بچه عزیزشون ضعف کنه، خیلی بده! من این سکانس ماه رمضون رو دوست ندارم. چون خیلی سخته... اون موقع سحر که آدم زیاد غذا از این گلوش پائین نمیره
...
+ ممنونتم خدا! بابت یقینی که بهم دادی ...از اینکه فهمیدم همه چی عین همونی هست که تو می خوای...
داشتم یه کتابی رو می خوندم که در حل مسائلش یه مشکلی هویدا شد و آن هم تعیین کرانه های انتگرال چندگانه بود.
ته ذهنم کمی از راه حل هایی که استاد ریاضی 2 گفته بود وجود داشت. البته کمی! آخه سال 82 کجا و شهریور 87 کجا! با آن ته مانده های ذهنی یکی در میان سوال ها را می شد حل کرد اما یکی در میان که فایده ای نداشت. مجبور شدم به کتاب سیلورمن رجوع کنم. کتابی که از اولش هم از آن خوشم نمی آمد. کمی فصل انتگرال های چندگانه را خواندم اما دریغ از ذره ای بهبود در وضع موجود و این ته مانده های ذهنی. واقعا" که یکی باید ترجمش رو ترجمه کنه!کلهم مغزم به مراحل آتش فشانی نزدیک می شد. از تنی چند از دوستان هم پرسیدیم شاید آن ها یادشان باشد آنها هم مثل وضع موجود خودم، یادشان نبود که نبود.
داشتم نا امید می شدم
که ناگهان یادم به جزوه ی ریاضی 2 افتاد. تا اون لحظه، یادم به جزوه ها نبود.
رفتم سراغ جزوه ها و مبحث انتگرال چندگانه!
و اکنون!...
حاضرم به همه ی اونایی که ازشون پرسیدم و نمی دونستن،(البته بعضیاشون از وجود این جا بی خبرن!) یاد بدم تعیین کران های انتگرال چندگانه رو! بسیار سهل است!!!( حکایت معما چو حل گشت آسان شود
)
+ استاد ریاضی 2 هر کجا هستید خدا به سلامت نگاهتان دارد، هر چند از آن استاد هایی بودید که خیلی نمیشد از شما نمره ی خوبی گرفت اما الحق که خوب درس دادید . خدا خیرتان دهاد که اینقدر ریزبینانه و موشکافانه مسائل را توضیح داده بودید. هر چه را خواندم خوب فهمیدم ...

سرود جمهوری اسلامی ایران در سالن مسابقات تکواندو المپیک چین طنین انداز شد!
سرود ملی ایران! وطن ٍ من!
+ هر روز تار می تند به دور خویش و محصور می کند خود را به درون پیله ی تنهایی خود، تنها به امید پروانه شدن...
فصل ، فصل پروانه شدن است ...
+ و چه زود ماه ها و روزها می گذرد و امروز اول شهریور ماه 1387 !
به همین سادگی...
+ چند شب پیش، برنامه ی "امشب" با اجرای رامبد جوان و امیر حسین صدیق! هم آنکه صدیق با مدرک دیپلمش رئیس شرکتی بود و هر بار که جوان برای کار پیش او می رفت می گفت باید مدرک بالاتری داشته باشی... اکنون منشی من مدرکش از تو بالاتر است و هر بار که جوان با مدرک بالاتری می آمد ، صدیق به او می گفت : باز هم مدرک بالاتر... با این مدرک کاری نمی توانم برایت انجام دهم...نمی توانم استخدامت کنم.
تا آنجا که روح جوان آگهی ترحیم پروفسور جوان را برای صدیق آورد. آنجا تازه صدیق یادش آمد باید برای پروفسور مملکت کاری کرد!!!!
و این یک واقعیتی بود که نمایش داده شد ...
(1) ارزش مدرک هایی که روز به روز کمتر می شود چرا که کمیت را فدای کیفیت کرده ایم !
(2) وقتی نخبه ای از بین می رود تازه یادمان می افتد باید برایش کاری کرد...
+ الان یادم اومد به حرف یکی از بچه ها که گفت: بابام قراره تو آبیک یه دانشگاه بزنه!!! خدا به داد برسه با این وضع!
+ یادمان باشد هرچند پیروزی "هادی ساعی" شیرین بود و هست، شکست های دیگران را جبران نمی کند...
+ تختی کجایی که ببینی تیم ملی کشتی ایران در المپیک "یازدهم" شد!