تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

دیروز ساعت 11:45 دقیقه صبح تلفن خونه زنگ زد. من بعد از یه استراحت چند دقیقه ای و صحبت با یکی از بچه های اینجا، نشستم که درسم رو بخونم ، تلفن زنگ زد، صدای مامان بود که گفت: نا... خودت رو زود برسون خونه ی دایی، مامان بزرگ حالش بده!

از لحن حرف زدن مامان شک کردم، دوباره شماره ی تلفن خونه ی دایی رو گرفتم، بوق اشغال، بالاخره گرفت، زندایی گوشی رو برداشت؛

-          زندایی تو رو خدا بگو چی شده؟

-          هیچی، بیا اینجا مامان بزرگ یکم نفسش گرفته...

تلفن صدای بوق قطع شدن می دهد.

سراسیمه به آژانس زنگ زدم،وسط راه دلم آروم نبود ، زنگ زدم، پسردایی گوشی رو برداشت.

-           چی شده تو رو خدا راستش رو بگو!

و صدای گریه پسردایی خبر از راز سر به مهر حادثه می داد...

وقتی رسیدم همه چی تموم شده بود.

و مادر بزرگ سلامم را با سکوت مرگ پاسخ داد، سکوتی ابدی...

و امروز برای همیشه مادر بزرگ در خانه ی ابدیش آرام گرفت...

+ غم از دست دادن بسیار عظیم است اما باز هم می گویم مالک تمام بنده ها تویی.چه بگویم که می ترسم هر چه بگویم ناشکری باشد. خدایا امانتی بود که گرفتی از ما ، خودت امشب که شب اولیست که خانه ی قبر را تجربه می کند رحیم بودنت را نشانش بده همان طور که رحمانیتت را در این دنیا نشانش داده بودی...

یا حق!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

ما ایرانی ها از آنجا که کارشناسان خبره ای در تمامی زمینه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ورزشی هستیم، به خودمان به راحتی اجازه می دهیم که نظراتمان را با شدت و حدت(املاش همینه؟) هر چه تمامتر به طرف مقابلمان قالب کنیم.

علی دایی سر مربی است و فکر کنم همه جای دنیا سرمربی باید بگوید فلان بازیکن آری، دیگری خیر.

باور کن علی دایی هم سرمربیست آقا جان! وقتی یک نفر را انتخاب نمی کند می گویید چرا؟ بعد از مدتی او را دعوت می کند باز می گویید چرا؟ انگار اصلا" دوست دارید (داریم) ساز مخالف بزنیم.

انگار نمی دانید اینجا بحث خوش آمدن یا خوش نیامدن از یک فرد نیست بلکه اینجا مهم دفاع از نام "ایران" است.

+ من همونیم که از سرمربی شدن این بشر شکه شدم نه که قرار بود افشین قطبی سرمربی بشهالبته پرسپولیس چی میشد اونوقت...

++ با امید به جمع چهار تیم پیوستن فوتسالیست های ایرانی حتی بدون حضور کشاورز و شمسایی...

++ چقدر این فیلمای سینمایی درپیتی زیاد شده تو شبکه ی دو ...بابا یه فیلم درست حسابی بذارین در حد سینما یک یا سینما چهار 

+++ آدم ها می آیند و می روند و از پس این آمدن ها و رفتن هایشان هزار هزار خاطره باقی می ماند ، خاطراتی که گاه به طعم شیرین یک شیرینی ناپلئونی ست و گاه به طعم تلخ یک قهوه بدون شکر!

پ.ن: همیشه شیرینی ناپلونی باشی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

پنج شنبه:

رفتیم سر خاک رفتگان؛

هفته ی نیروی انتظامی، گلباران مزار شهدا، کله گنده های شهر، فیلمبرداران تلویزیون، و هلی کوپتری که به جای مزار شهدا آقایان را گلباران نمود! ما نیز گلباران شدیم. احتمالا" می دانستند که اگر روزی جنگ شود ما حاضریم!

جمعه:

یوسف پیامبر؛

طرح امنیت اجتماعی؟!

گشت  زلیخا را گرفت در طرح ام.نی.یت اج.ت.ما.عی با آن همه گریمش!

گریم یا آرایش؟! گریم با آرایش توفیر مگر دارد در زبان فارسی؟!

پ.ن: زلیخا دیدن در تی وی های بالاتر از 14 اینچ و رنگی استغفرلله!

شنبه:

اینترنت، چت، وبلاگ،ماهواره، جرائم و آسیب ها...

پلیس ، امنیت اجتماعی و...

یکشنبه:

فیلم سینمایی بازی شبانه!

خطرات نت و وبلاگ و چه و چه...

من: بحث نمی کنم سر درست و غلط بودن حرف هاشون، فقط میگم تا وقتی اگه ما آدما لحظه به لحظه تو زندگی خدا رو شاهد و ناظر ببینیم و حسش کنیم ، اونوقت هر چقدرم تکنولوژِی ایکس و ایگرگ بخواد تاثیرات سو داشته باشه نمی تونه. آدما نمی تونن. چون اون موقع چشمامون به خودشون اجازه نمیدن خیلی چیا رو ببینن و یا گوش هامون خیلی حرفا رو بشنون و یا دستامون خیلی حرفا رو تایپ کنن و زبونمون خیلی حرف رو بگه و...مشکل جامعه ی ما از اینجا ناشی میشه که فقط اسممون مسلمونه و نه عملمون و اینکه افراط و تفریط های زمانی چنین بار آورده است این زمان را...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

+ یک توضیح : ماکزیمم استفاده ی من از رایانه در 95% این روزها، به روزی یک ساعت تقلیل یافته است. اینقدر این روزها مطلب هست برای خواندن که واقعا" نمی رسم زیاد آنلاین شوم. کلا" 5 مین میان هر تایم مطالعه مٍن باب رفع خستگی، شب ها هم نهایتا" نیم ساعت. جالب اینجاست که هر شب میگم ، امشب می نویسم ولی وقتی ابتدا پست های دوستان رو می خونم و یکی دو خط نظر می دم، از خستگی دیگه توان نشستن پای کامپیوتر رو ندارم و خاموشش می کنم و تخت می خوابم عینهو یک جنازه، نوشتنم می مونه واسه فردا... اما امشب فرق می کنه...

+ امروز کیبرد رو کاملا" با آب گرم شستم ، البته منهای قطعات الکترونیکیش رو، اکنون کافیست اشاره کنم روی یکی از کلید­ها سریعا" حرف مورد نظر تایپ می شود . این تصمیم زمانی گرفته شد که تمامی حروف داشتند به مرض کلید "دال" فارسی یا همان "اِن" معروف انگلیسی دچار می شدند.

باتشکر از باعث و بانی این امر خیر!

+ دلم برای یه روز باشگاه رفتن ویه مسابقه در حد آماتوری تنگ شده...

فک کنم آرم روی راکت آماتوری بودن رو به وضوح نشون میده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

+ ماه مهر ،واسه من،همیشه ماه شیرینیه.آخه کلی شیرینی من باب تولد های پیاپی نوش جان می کنیم!  امشب هم بعد افطار یکی از همون مراسم شیرین تولد هست! دینگ،دینگ!

+ از دیروز تا حالا با بارونی که اومد، هوا شده یه هوای دلپذیر پائیزی! هووووووم. به به!

چرا ساعت بلاگفا یه ساعت جلوتر از زمانه؟!

 

++ یکی دو روز باقی مونده از ماه رمضان یه جوریه... آدم حس دلتنگی بهش دست میده. مثه این می مونه که به پایان جشنواره ای می رسیم که همه ی امکاناتش "خاص" بوده... خاصه خاص!

++ خیلی دلم می خواد قبل از اینکه بمیرم ، بیدار بشم! نه اینکه وقتی من رو گذاشتن توی خونه ی ابدیم و سرم خورد به سنگ لحد، تازه بیدار بشم.

الهی این بیداری را قبل از مرگ نصیبمان کن!

الهی آمین...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

قدر...

شبِ دستانِ گدایی ِ رو به آسمان و چشم های بارانی...

شبِ الغوث الغوث گفتن...

شبِ سکوت های پر معنی و

دل های پر از حرف ...

شبِ آغاز یک پایان...

شب نزول قرآن بر زمینیان...

+ کاش امشب دیرتر جای خودش رو به فردا صبح بده...

کاش یه جورایی ثانیه های امشب، شبیه به دقیقه سپری بشن...

کاش...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت   توسط ن . ا  |