تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

امروز بعد کلی تلاش و مطالعه و فسفر سوزوندن، حدود ساعتای 4 بعد ازظهر ، تصمیم گرفتم با مامان برم سینما ، این تصمیم هم از همون تصمیم های خاص ِ یهویی خودم بود، از همون تصمیمایی که اغلب در مورد دیدن غروب خورشید از بالاترین نقطه ی شهر می گیرم.

به هر حال این ذهن باید یه استراحتی بکنه یا نه؟! اگه همین جور یه سره بخواد مملو از علم و اینا بشه که یهو گریپاژ می کنه.مگه نه؟!

خلاصه رفتیم فیلم دعوت ِ حاتمی کیا! البته کنعان هم بود که من هر دوش رو دوست داشتم ببینم.کما اینکه به فکرم خطور کرد مثه اون دفعه  که دو سانس پشت هم دو تا فیلم دیدیم! این بار هم ببینم. اما  گفتم ، فعلا" همین دعوت کافیه.ایشالله کنعان واسه گریپاژ بعدی!

+ روند داستان در ابتدای فیلم به نوعی است که آدمی می ماند حاتمی کیا چرا این فیلم را ساخته است؟!، به مرور که فیلم پیش میرود آدمی احساس می کند حرف های پنهانی را در پس ِ ظاهر فیلم وجود دارد، اتفاقاتی که برای گوهر خیر اندیش، مریلا زارعی و حتی کتایون ریاحی می افتد جزو واقعیاتی ست که وجود دارد. شاید بیان همین واقعیات است که فیلم را در نگاه مخاطب گیرا می سازد.البته اگر به صورت ظاهری به فیلم نگاه کنیم فیلمی ست ساده که دارای سکانس های خنده دار و در عین حال چندشناکی ست مخصوصا" در قسمت های حضور سحر جعفری جوزانی و محمد رضا فروتن(خنده دارهاش منظورم بود) ، اما آنجا هم حرف هایی نهفته ست. 

+ به نظر من، فیلم برای دیدن در یک اکران عمومی ، جایی که دختران و پسران و خانواده ها هستند یک جورهایی ست، شاید دیگران چنین نظری نداشته باشند. شاید خیلی حساسیت به خرج دادم برای جمله ی آخر.

+ باز هم به نظر من فیلمی بود که ارزش دیدن داشت مثل بقیه ی کارهای حاتمی کیا. فکر می کنم اگر به صورت ظاهر به فیلم نگاه کنیم هیچ نداشته باشد جز یک موضوع تکراری، اما در پس ِ این تکرار ها حرف هایی دارد از جنس ناگفته ها!

+ فیلم سرشار از سکانس های ۱۸+ می باشد!

+ از آنجایی که به زندگی خصوصی بازیگران هیچ علاقه ای ندارم ، نمی دانم این فروتن و جعفری جوزانی با هم ازدواج کرده اند؟! یعنی محرم بودن که اینقدر تو این فیلم تو سر و کله ی هم می زدن . کلهم یه جورایی ، خاص بودن!

+ رهرو آن نیست که گه تند و گه آهسته رود

رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود

پ.ن: از فردا باز هم من و چهار دیواری اتاق و کتاب... لذت بخش ست. این هم خودش نوعی تفریحست به واقع!

+ این روزا "میشه ضامنم بشی" ِ غلامرضا صنعتگر خیلی می چسبه!

میشه ضامنم بشی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

+ سرما خوردم در این هوای مطبوع دلپذیر پائیزی! دیروز و امروز به همراه دارو، این معده کلی به خودش پرتقال و لیمو دید. البته یه کم هم تعجب کرد چرا که با اکراهِ تمام شلغم پخته را در درون خودش حس کرد. در ضمن شیر برنج هم که جزو آن دسته خوردنی هایست که چندان تمایلی به خوردنش نداریم اما شده است یک پای خوردنی های این دو روز.

لازم به ذکر است که از شلغم پخته بدمان می آید بسیار، اما خام ش را می توانیم تحمل کنیم. چه کنیم که گرفتار شده ایم و باید پخته اش را تحمل کنیم.

+ دفترچه ی ارشد را گرفتیم. گفتیم شاید امروز که روز اول است خلوت باشد، اشتباه کردیم، ساعت حدود 11 صفی بود به طول سی- چهل نفر که نرخ ورودش با خروجش برابر بود.

نتیجه: هنگامی که نرخ ورود و خروج با هم برابر می شود یعنی: حضور مشتری هیچگاه به صفر نمیرسد. به به!.

+ این شعر هم اندر احوالاتیست که دوست نمیداریم این روزها بدان فکر کنیم، چرا که فرصتش را نداریم... هر چند که جای تامل دارد بسیار...(توضیحش باشد برای زمانی که فرصت بود! این شعر شرحی ست بر رفتار "سحر" و دوستانی به مانند او!)

ياري اندر کس نمي بينم ياران را چه شد

دوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد

...

کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي

حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

...

شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار

مهرباني کي سر آمد شهرياران را چه شد!!

+ دوست دارم بنویسم اما فعلا" توی این دو سه ماه روی هوای نفسمان من باب نوشتن پا می گذاریم تا شاید...

توضیح اینکه می نویسم اما کمتر از قبل! ترجیح می دهم به جای نوشتن بخوانم در این مدت!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت   توسط ن . ا  | 

+ از همه دوستانی که برای پست قبل کامنت گذاشته بودند ممنونم. ان شاءالله شماها همیشه سالم و زنده باشین و من برای مراسم های شادی شماها کامنت بذارم...

+ میگه: نا... تا حالا دیدی یکی دیکتش رو 9.5 بشه.

میگم: اون بچه هایی که درس نمی خوندن نمرشون کم میشد وقتی ما مدرسه می رفتیم...

میگه: یکی از بچه های کلاسمون به یکی که نمره ش 9.5 شده بود خندید، خودش نمرش شد 7.5 ...

و ادامه میده و میگه می بینی نا... دنیا داره مکافاته...

نگاش می کنم . بچه ی کلاس پنجم دبستان چه کلمات قصاری به کار میبره.

میگه دیالوگ فیلم گروگان بود، ندیدی؟

+ این پست برای تشکر از شما نوشته شده است وگرنه خودم می دونم ارزش دیگه ای نداره!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط ن . ا  |