اين پست رو به دو تا دليل دارم مي نويسم:
اول چون يه مطلبي اه كه اين روز آخري دوست دارم اينجا ثبتش كنم و دوم از اونجا كه هر 4 سال يه بار 30 اسفند وجود داره و معلوم نيست تا 4 سال آينده چه اتفاقي مي افته و من باشم يا نباشم يا اصلا" اين بلاگ باشه يا نباشه گفتم آرزو به دل نمونم !![]()
امسال رو واقعا"دوست داشتم. هر چند كه همراه با اتفاقات ناگواري براي ما بود اما ماهيتش رو دوست داشتم يعني اگه يه روزي ازم بپرسن به نظرت تاثيرگذارترين سالهاي زندگيت كدوم سال ها بوده، يقينا" يكي از اون سال هايي رو كه اسم ميبرم امساله.
اگر بخوام خاطرات بلاگفايي رو خيلي خلاصه جمع بندي كنم بايد اين طوري بگم:
فروردين: آشنايي بيشتر با نويسنده ي بلاگ روياهاي يك مرد سابق كه اين روزها شده سر مقاله! (آخه خيلي وقت پيش تر ها بلاگشون رو مي خوندم
) و البته به دنیا اومدن بهارنارنج ا د م![]()
ارديبهشت: تصميم جدي واسه درس خوندن ، چه ربطي به بلاگفا داره؟ خب يه كامنتي كه براي يه بلاگي گذاشتم باعث و باني این تصمیم به صورت جدی شد ،واسه همين
. شايد بعدها توضيح بيشتري دادم راجع به اين موضوع. ![]()
خرداد: سفر به ولایت فافا ![]()
تير: آشنايي بيشتر با نويسنده ي بلاگ اميرو كه اين روزها به استخوني تغيير نام پيدا كرده. هر چند بلاگ ايشونم از مدت ها قبل ترش مي خوندم![]()
مرداد: -
شهريور: خبرهاي خوشي از بچه هاي بلاگفا به گوش رسيد، فافا ازدواج كرد، بنفشه دانشگاه قبول شد، و يك بلاگفايي ديگر فارغ التحصيل شد تا به جمع مهندسين اين مملكت يك نفر اضافه شود،بله جناب، درسته،خود شما منظورم هستين
.
مهر: نويسنده ي وبلاگ يك ذهن زيبا هم رفت خارج از ايران واسه ي ادامه تحصيل
آبان: شروع يك نوع درس خوندن اينترنتي كه كلي به من توي اون روزهاي سخت انرژي مثبت مي داد. چگونگيَش بماند به عنوان خاطره اي براي خودم.![]()
آذر: -
دي : -
بهمن: -
اسفند: شايد بشه گفت استارت تشكيل يك گروه اينترنتي كه با همكاري بلاگفايي ها در حال شكل گيريه.(البته اگه خدا بخواد)
و اما يك سوال كه هميشه ي خدا نزديك عيد توي ذهن من شكل مي گيره و اونم اين هست كه ؛
از لحظه ي سال تحويل تا موقعي كه اول فرودين ميشه رو ميگن چه روزي؟
مثلا" امسال 15:13 دقيقه سال تحويل ميشه ، از اين لحظه تا ساعت ۲۴ امشب رو ميگن چه روزي؟
اگه منتظر تبریک عید هم بودین باید بگم که چون عید نشده هنوز پس تبریکی هم فعلا" در کار نیست!
بعدا" میام عید دیدنی![]()
خب، به سلامتي امروز صبحم با صداي ناهنجار يك ترقه ،نارجك،خمپاره، كاتيوشا يا نمي دونم چي چي از خواب بيدار شدم و اين امر نويد بخش چهار شنبه ي سوري سرشار از آرامشي (؟!) است كه از كودكي ازش فراري بودم.
پ.ن: خدا ختم بخير كنه امروز رو.
ن.ا نوشت: الهي آمين!
+ يه فيلم خنده دار هم گرفتيم واسه امشب ببينيم،از فيلماي تي وي خوشم نيومد :دي.
مي دانم سالهاست كه خواندن را آموخته ام،
اما
اين روزها دلم نمي خواهد خوانده شوم :)
همين و همين...
+ بي ربط نوشت:
اكنون صداي اذان به گوش مي رسد. ساعت 12:20 دقيقه ظهر است!
بايد اول حس كرد چيزي وجود داره تا دنبال نشونه اي براي اثبات بودنش گشت :)
دقيقا" مثل اين نوشته كه بايد حس كني وجود داره تا براي اثباتش دنبال نشونه بگردي...
به همين سادگي!
+ البته گاهي حس ها رو هم ميشه به يه نشونه تعبير كرد. نشونه اي بي نشون براي كشف حقيقت.
+ "ن.ا" چرا يه موضوع ساده رو اينقدر مي پيچوني؟ هــــوم؟
باشه بيشتر از اين شكل فنري به موضوع نميدم! :دي
+ برداشت از اين پست براي عموم آزاد است!
اين نوشته نوع نگاه من به كتاب ك.ا.ف.ه پ.ي.ا.ن.و است، شايد آدم هاي ديگر نوع نگاهشان فرق كند و كلي هم كيفور شده باشند با خواندن اين كتاب، اما براي من چنين نبود. شايد تنها ارزش يكبار خواندن را داشت از آن جهت كه به قول يك نفر خواندن يك كتاب بهتر از نخواندن آن است و نه چیزی بیشتر از آن.
پس از اينكه نتوانستم چند صفحه از كتاب چند پست قبل را بخوانم و گذاشتمش براي روزي ديگر؛ شروع كردم به خواندن كتاب ك.ا.ف.ه پ.ي.ا.ن.و يي كه بين آن همه كتاب خريداري شده تنها كتابي بود كه حين خريد اصلا" نگاه نكردم ببينم متنش چگونه است، شايد اگر چند صفحه ي ابتدايي را نگاه كرده بودم و جمله ي تقديم به ف.ر.ي.ب.ا و هولدن كالفيد عزيزش را مي ديدم با پشت زمينه ذهني كه نسبت به ناتور دشت داشتم، همان كتابي كه هولدن شخصيت اول داستانش است، همان كتابي كه وقتي داشتم مي خواندمش حالم شبيه آن انسان هاي دنياپرستي بود كه در حال احتضارند و منتظرند زودتر اين همه رنج و سخت تمام شوند و جانشان را به عزرائيل تقديم كنند، نه از آن بابت كه دنيا را دوست ندارد بل ب هاين دليل كه زود تر از اين همه درد و رنج ِ جان كندن خلاصي يابند، هيچ گاه ك.ا.ف.ه پ.ي.ا.ن.و را نمي خريدم تا خاطره ي ناتور دشت برايم تكرار نشود . نويسنده ي كتاب هم فكر كند يكي به آمار فروش كتابش اضافه شده است و بعد از آن بخواهد احساس غرور كند كه ك.ا.ف.ه پ.ي.ا.ن.و فلان قدر تيراژ داشته و همه تا اين تاريخ به فروش رفته است.
نويسنده بدون هيچ قيد و بندي و به نظرم بي شرمانه از مسائلي صحبت كرده است تا من خواننده آنقدر حالم بد شود كه دلم بخواهد نامه اي بنويسم كه اين چه كتابي است و نامه را ضميمه ي كتابش بفرستم دم در خانه شان. وقتي در فكر نوشتن نامه اي با چنين مشخصاتي بودم ، ياد گ.ل گ.ي.س.و آن دخترك بامزه افتادم و گفتم بي خيال نامه. ادامه بده شايد نويسنده قصد داشته باشد از اين به بعد به احترام ِ مخاطب هم كه شده از اين اراجيف سخن به ميان نياورد، اما باز هم ديدم نه! مثل اينكه تغييري صورت نگرفته و حرف هاي آن چناني و اين چنانيش ادامه دارد .
راستش را بخواهيد چند جايي از رفتار نويسنده خوشم آمد،مثلا" آنجا كه نويسنده براي تربيت گ.ل گ.ي.س.و از او خواسته بود بي احترامي را بخش كند تا بداند قبل از اينكه به عمه اش بگويد صداي تلويزيون را كم كند برندارد به پدرش (نويسنده) زنگ بزند ، براي اينكه او يادش بماند اين نوع رفتار نوعي بي احتراميست . همين لحظه يادم به اين افتاد نويسنده اي كه احترام گذاشتن به ديگران برايش مهم است چطور بي توجه به آنكه كتابش در آينده مخاطباني عام خواهد داشت علاوه بر همسرش به عنوان مخاطب خاص، حاضر شده چنين حرف هايي را بر صفحات كاغذ جاري كند كه من خواننده حالم به هم بخورد كه چرا اين كتاب را براي خواندن انتخاب كرده ام.
تا قسمتي كه ص.ف.و.ر.ا قفسش را به وسط ك.ا.ف.ه پ.ي.ا.ن.و نياورده بود خواندن كتاب خيلي سريع پيش نمي رفت،شايد دليلش اين بود كه به قول نويسنده، فيلم ها از زماني آغاز مي شوند كه پاي يك زن به قصه ي فيلم باز مي شود اين كتاب هم به گونه اي نگارش شده بود كه قصه از جايي شروع شود كه ص.ف.و.ر.ا وارد داستان شده است...
اما ص.ف.و.ر.ا هم از آن دخترهايي نبود كه بتوانم راحت با او ارتباط برقرار كنم ، از آن هايي بود كه اگر در دنياي واقع حضور داشتند نمي توانستم به عنوان يك دوست صميمي بهشان نگاه كنم. دختري كه در قيد و بند خيلي چيزها نبود شايد به دليل نوع زندگي كه پيش از آن داشته است و كلا" نوع رابطه اش با نويسنده ي كتاب حالم را به هم مي زد. تنها نقطه اي كه از ص.ف.و.ر.ا خوشم آمد آنجايي بود كه براي ديدن غروب خورشيد رفته بود روي تخته سنگي نشسته بود كه آنجا هم چون نويسنده ي كتاب حضور داشت، باز هم حالم بد شد.
امروز تلويزيون يه فيلم كوتاه تخيلي نشون داد راجع به يه بازي كامپيوتري به اسم بادي (اگه اسمش رو اشتباه نكنم) !
جريان از اين قرار بود كه همه يكي از اين بازي دستشون بود و صبح تا شب باهاش بازي مي كردن... جايزش هم اين بود كه هر كي برنده ميشد يه بادي طلايي جايزه مي گرفت،اما بعدا" مشخص شد كه برنده ها اسير بادي ميشدن و بايد براي هميشه توي كارخونه بادي سازي كار كنن و اسباب بازي بادي بسازن.
خوووب دقت كنين ها
، از صبح تا شب وقتِ همه ي اهالي اون شهر رو بازي بادي گرفته بود.
چرا اينقدر لفتش ميدم و نميرم سر اصل مطلب؟! ![]()
اصل مطلب رو فك كنم گرفتين ، نگرفتين؟
باشه، يه راهنمايي ديگه.![]()
ديالوگي توسط نقش اول اين فيلم:
"بازي بادي توي شهر ما شده بود مثل يه بيماري واگير دار ، مثل طاعون، هر چند بيماري طاعون هم در برابر اسارت اين بازي مثه يه سرما خوردگي ساده بود"
آهـان، فهميدين مي خوام چي بگم.
بازم نه؟ ![]()
شفاف بگم؟
باشه.
اين فيلمه منو ياد فيس بوك انداخت كه كلا" آدم رو از كار و زندگي باز مي كنه
،(کار وزندگی رو از دیلوگ یکی از دوستان گرفتم
) ميري تو سايتش اصلا" نمي فهمي چند ساعته كه نشستي پاي سي پي. واویلا!
مشكليه كه اينجانب دو روزه گرفتارش شدم همينه. البته اين طور به نظر ميرسه خيليا هم دچار اين معظل شدن.![]()
خدا ما رو نجات بده!
الهی آمین...
دلش مي خواست خدا نگاهش كند.
اما حيف كه نمي دانست، خود، حجابي براي نگاه خداست...
نمي دانم چه سري در درون نوشته هاي اميرخاني نهفته ست
كه گويي من ِ در من نهفته را از دالان هاي تو در توي وجود بيرون مي كشد،
كه گويي من ِ در من نهفته را وادار به حرف زدن ِ با من مي كند،
عجيب جملات كتابش منقلبم مي كند و دقايقي طولاني نگاهم را به جمله اي از كتاب خيره و مرا در افكارم غرق...
گاه، برخي جملاتش در عين سادگي باعث مي شود قلب چنان خون را پمپاژ كند كه گويي جايي برايش در آن زندان استخواني 24 ميله اي وجود ندارد.
چه سري در درون اين نوشته ها هست كه دل را بي تاب ميكند، شور را لبريز و اشك را سر ريز...
(؟)
نمي دانم!
نمي دانم!!
نمي دانم!!!
وقتي تنها و تنها منتظري، به اميد برنده شدن نباش...
راستي اگر اين چنيني، ديگر منتظر هم نباش :)
ميگم يه لحظه صبر كن من از اين يه كارت اينترنت بخرم.( اين يعني اي دي اس ال نداريم
)
وارد ميشم. يه جايي هست كه ادعاشون ميشه اسلاميه! يه آقايي در حد 10 تا 15 سانت طول ريشش هست، نشسته اونجا. ميگم ببخشين آقا كارت اينترنت فلان شركت رو با اين مقدار ساعت دارين؟
ميگه بله! مياره و ميذاره روي ميز...
پول رو پرداخت مي كنم و دارم ميام بيرون كه آقاهه ميگه يه نوع كارتم داريم خيلي خوبه. يوزر و پسورد ميدين بهش...
اول فك مي كنم منظور آقاهه اينه كه اين رو مي خري بعد هر بار شارژش تموم شد مي توني شارژش كني با همون يوزر و پسورد قبلي. به آقاهه ميگم يعني هر بار بايد شارژ بشه؟!. ميگه نه خانوم يعني هر سايتي رو بخواي بدون فيلتر باز ميكنه... يوزر و پسوردش مال همينه.مزيت اين كارت همينه.
اين افكار مي گذره تو ذهنم...
"مكان فرهنگي با ادعاي رعايت موازين اسلامي؟! ظاهر به شدّت مذهبيه اين آقاهه؟! كارت بدون فيلتر؟! مزیتش همینه؟!
"
یا ابالفضل!![]()
چندشم ميشه. بر ميگردم بهش با لحن خيلي محكمي( محكم يعني محكم نه عصباني و نه خيلي عادي، ايت مينز قاطع و با اقتدار مثه ارتشيا) ميگم نه آقا ، هر چي بيشتر فيلتر شده باشه بهتره... كارت بدون فيلتر به درد ما نمي خوره.
(جدا" هیچ شکلکی نبود که نشون بده چقدر کفری شدم از این پیشنهاد کارته جز "
"
)
نوع برخورد آقاهه:
وقتي ميگم فيلتر دار باشه بهتره، هِر هِر مي خنده! آدم كثيف! پشيمون ميشم از اينكه رفتم تو اين مكان فرهنگي به ظاهر پاك(؟!). اين مرد با اين همه ريش و سيبيل كه اداي آدماي مذهبي رو در مياره واسه فروش ِ بيشتر و سود بيشتر ...لا اله الا الله.
آدم كثيف ... كثيفش e به توان بي نهايته!!!!!!!!!
+ والا يا سايت، سياسيه كه فيلتر شده يا هم اينكه... در هر دو صورت ما اهلش نيستيم.
جدا" جز اين دو حالت سايتي فيلتر ميشه آيا؟
++ بميرم از بی نتی ديگه نميرم توي اون مكان فرهنگي اسلامي ...
+++ از اين به بعد به صورت اينترنتي كارت مي خرم ... اي دي اس الم شايد... حالا ببينم كدوم يك از اين دو حالت واسم بهتره :)
+++ من از دوستاني كه اينجا رو مي خونن عذر مي خوام كه بيان اين موضوع موجبات آزردگي خاطر شان را به همراه داشت اما واقعيتي است كه در جامعه وجود دارد و قابل انكار نيست.
+ امروز توي امامزاده از كنار يه قبر كه بالاش رو به صورت باغچه مانند درست كرده بودند، از زير زمين، يه موش به چه بزرگي اومد بيرون، اين يعني اون زير قراره گوشتاي بدنمون خوراك حيوانات موذي بشه، پس
به كجا چنين شتابان؟
پا نوشت 1: احتمالا" پيش خودش ميگه اين بازم از مرگ نوشت...
++ من نمي دونم چرا بعضي وقتا يه حرفي ميزنم يا يه كاري انجام ميدم كه نتيجش فكر مشغولي درست كردن واسه خودمه.انگاري خوشم مياد. خوشم مياد؟!
پا نوشت 2: خوشم نمياد، اما مثكه بعضي وقت ها از دستم در ميره و فكر مشغوليه درست ميشه...
ن.ا نوشت: همه هم گاهي مثل تو مي مونن. حالا بي خيال شو لطفـــــا" (: ! گفتم لطفا" (:
+++ گاهي يه اشتباه كوچيك و سهوي مي تونه بيشتر از يه اشتباه بزرگ و عمدي از خودش ويرانه بر جاي بذاره!
پا نوشت 3: خدا بخير بگذرونه...
ن.ا نوشت: "+++" بي دليل نوشته شد.بدون هيچ ارجاعي به دنياي واقع ! من ؛
كوير ؛
تنهايي ؛
شب ؛
پشت بامي كاه گلي ؛
آسمان ؛
ستاره ؛
نگاه ؛
حرف ؛
نفسي عميق ؛
ديدن رنگ خدا ؛
آرامش ؛
من ؛
بازگشت ؛
سبكبال ؛
سبكبار ؛
فارغ از همهمه ي افكار ؛
و دوباره زندگي...
+ جايي كه بايد گفت شايد سكوت بهتر باشد و زمزمه با او كه آگاه است به آنچه ميگذرد. هم او که گفته است در پنهانی مرا بخوانید...
چرا گاهي آدم ها فكر مي كنند كه حضور فردي ديگر مانعيست براي حضور خودشان و مانعي است براي توجه شدن به آنها ! آدم ها دوست دارند مورد توجه واقع شوند اما بايد بدانند حضور فردي ديگر جاي آن ها را نخواهد گرفت، همه سر جاي خودشان خواهند بود. شايد سطح اختصاص يافته به آنها ثابت باشد اما عمق است كه مشخص خواهد كرد مهم بودنشان را . بايد غواص ماهري بود تا بتوان حد عميق بودن را حس كرد.آدم ها بايد بدانندحضور يكي به معناي كمرنگ شدن حضور آن ها نيست بلكه همه جايگاه خود را خواهند داشت.
+ نکته ای بس ظریف است در طول زندگی...
ويروس ها چه چيز مزخرفي هستند. تا به حال اينطوري باهاشون ملاقات نداشتم. خلاصه كه امروز به بنده لطف داشتند و ما را به حضور پذيرفتند . شايد من آن ها را به حضور پذيرفتم. نمي دونم!
الان فكر مي كنم كه از شرشون خلاص شدم. يعني يه جورايي مطمئنم...
چه ويروسايي . چقدر لينك بدرد نخور فرستادن واسه اد ليستام.
جالب اينجا بود من براي امتحان كه چه بلايي سر مسنجر اومده يه آي دي ديگه ساختم و بعضي ها رو اد كردم توي اون ليست جديد. اما باز مثكه ويروسه كارش رو خوب بلد بود و از اون آي دي هم لينك مي فرستاد.
اينم نوع برخورد تني چند از دوستان بابت ويروس :دي
من: سلام، من فلاني هستم!
يك نفر: سلام، اسم رمز.
] خوب شد يه اسم رمزي بلد بودم ! :دي [
يك نفر ديگه: ن.ا اين چه لينكايي هست تو فرستادي، از تو بعيده هــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!
[ خب بنده ي خدا راست مي گفت، من رو چه به اين حرفا ، خدا نگذره ازت ويروس ): باعث شدي چه چيزايي كه نشنوم ): ]
يك نفر ديگه بعد يك نفر ديگه: عجب! ويروسي شده مسنجرت؟ :))
[ خب مگه من مقصر بودم؟ بودم؟ نبودم كه! :) ]
يك نفر ديگه بعد اين دو نفر ديگه: اينا چيه؟ نكنه كادوي تولد ويروس بهت هديه دادن ؟
يك نفر ديگه بعد اين سه نفر ديگه: هيچي نگفت؛ اد كرد من رو.
+ اميدوارم هيشكي روي هيچ كدوم از اون لينكا كليك نكرده باشه. چون در اون صورت سيستم او هم ويروسي شده. تا اونجا كه تونستم پيغام دادم كه بابا اين مسنجر ويروسي شده ،اما خب ، اگه چنين اتفاقي هم افتاده نگران نباشين! اي وي جي رو اگه نصب كنين اين ويروس رو ميشناسه و شما از شرش خلاص ميشين. آخرين ورژن باشه لطفـــــــــا"!
+ عجب اسم هايي دارن اين ويروس ها. كظم غيظ ، يا حسين و ...
مي بينين هموطن هاي ما چه با استعدادن؟ بعد بگين ماهواره ي اميد رو دانشمنداي ما نساختن...
+ مهمترين بخش اين پست از ديد من:
از
تمام دوستان و آشناياني كه امروز با پيام هاي تبريكشون به هر نحو ممكن
و توسط هر وسيله ي ارتباطي من رو مورد لطف و محبت خودشون قرار دادند، كمال تشكر را
دارم.