تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

از قلمرو حكومت خودم در دنياي مجازي گرفته تا ديگر سرزمين هاي تحت حكمراني دوستان و آشنايان در اين دنيا،‌همگي دچار يك ركود نوشتني شده اند، همانند ركود اقتصادي دنياي واقع!

چه شده است كه اينقدر سكوت همه جا را فرا گرفته و به ندرت سخني از رهبران اين حكومت ها شنيده مي شود؟!

نكند ما نيز بايد كنفرانس حل معظل نوشتاري در بلاگفا برگزار كنيم؟!

ن.ا نوشت:چقدر دلم براي نوشته ي تمامي آن هايي كه نوشته هايشان را مي خواندم (مي خوانم) لك زده است!

بهانه ي فيس بوك را هم نياوريد...

بنويسيد ديگر،‌لطفا"‌ :)


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

پنج شنبه ي يك روز بهاري بود،از آن روزهايي كه آسمان گره از بغض گلويش باز كرده بود و مي باريد ،او ايستاده بود بالاي سر قبر شهيدي كه نمي شناخت، از لابلاي درختان باران شسته ي روبرويش، مي توانست گنبدي فيروزه اي را ببيند. منظره اي بس زيبا. باران بر سر و رويش مي باريد، چشم هاي او نيز باريدن آغاز كرده بودند، بي توجه به آنكه آدم هايي كه از كنارش عبور مي كنند چه فكر خواهند كرد. در خيال خودش غرق بود ،‌گه گاه خود را با شهيد مقايسه مي كرد، گاهي نگاهش را به گنبد فيروزه اي مي دوخت و در نگاهش تمام حرف هايش نقش مي بست، خوشحال بود از آن كه باران مي بارد، اميد داشت باران روزمره گي ها را از وجود او پاك كند. دوباره عهد هاي هميشه گي را در ذهنش چندين بار مرور كرد تا يادش نرود، تا يادش نرود كه زنده گي با زندگي فرق دارد. او بايد زنده گي كند و نه زندگي! باران هنوز هم مي باريد. لباس هايش خيس آب شده بود. كم كم آرامشي وصف ناپذير را در وجودش احساس مي كرد. تصميم گرفت راه خود را ادامه دهد.آدم ها از كنار او مي گذشتند اما او حضور هيچ كدامشان را حس نمي كرد. لحظه اي به خود آمد و حضور جمعيت را حس كرد، ماشين هاي بسيار را كه در دو طرف گاردريل خيابان پارك شده بودند تماشا كرد. آدم هايي كه از شدت باران به سمت ماشين هايشان مي دويدند. و با اين فكر كه كدام يك از اين آدم ها زنده گي مي كنند دوباره به زندگي برگشت با اين اميد كه زنده گي كند و نه زندگي...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

گاهي وقتا بعضي حرفا رو نميشه نوشت.

به خدا نميشه نوشت...


پايان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

بوق اشغال. مگه تلفنش آزاد ميشد. قريب 1 ساعت شماره رو می گرفتم و بوق اشغال هم چنان آنطرف خط جوابگو بود. ديدم اگه منتظر اين باشم كه تلفن آزاد شه شب مي شه. ساعت دقيقش رو نمي دونستم و فقط براي همين زنگ مي زدم.

حاضر شديم و رفتيم. گفتم به هر حال نيم ساعت اين طرف و آن طرف مي شود فوقش.

رفتيم و رسيديم. نوشته بود 11:30 – 13:30 – 15:30

ساعت من هم عدد 17:30 را نشان ميداد و اين يعني مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد!

رفته بوديم سوپر استار را ببينيم. اين گونه شد. نه ديديم و برگشتيم ):

در چنين زماني ست كه مي گويند: به خشكي شانس !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

سرو چمان من چرا ميل چمن نمي كند؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

و ديروز عصر قرعه ي فال به نام اخراجي ها 2در سينما استقلال زدند.

اگه بخوام تحت تاثير فيلم و به سبك بچه هاي اخراجي جناب مسعود خان ده نمكي رو مورد تشويق قرار بدم، بايد گفت:

ايول،‌ايول، داش مسعودُ ايول ()

90 دقيقه واقعا" فيلم ديديم.

بيشتر از اينم توضيح نميدم چون مزه ي ديدن فيلم از بين ميره !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

ميون همه ي رسوم معمول عيد ،از ديد و بازديد گرفته تا عيدي دادن و عيدي گرفتن*،امروز واسه ي چند دقيقه سنت شكني كردم. وقتي ديد و بازديد امروز تموم شد و مي خواستيم برگرديم خونه،يهو به سرم زد كه بريم كوه. كوه ،اونم روز اول عيد. راهمون رو تغيير داديم و رفتيم همون جاي هميشگي. اما يه حسي مانع از ايستادن توي اون نقطه شد، حركت كرديم و توي راه يه جاده ي كوهستاني پيدا كرديم(نمي دونم تا امروز چرا نديده بودم؟! هر چند كه به نظر جديد مي رسيد ،‌اين رو ميشد از آسفالت هايي فهميد كه رنگ مشكي براقشون خبر از نو بودنشون ميداد.

يه جاي دنج.هوا ابري بود ،زمين بارون خورده، كوه ها مه گرفته، بوي خاك به مشام مي رسيد ،نسيمي خنك مي وزيد و هوا عين هواي شمال با رطوبت زياد**، پاكه پاك، به گونه اي كه ميشد تك تك خونه ها و ماشين هاي شهر رو ديد، همه ي اينها باعث شد حس خوبي داشته باشم .

از اين به بعد اگه بخوام شهر رو نگاه كنم دلم مي خواد از همون جاي دنج امروز نگاه كنم،‌هر چند وجود مردي كه ذرت مكزيكي گذاشته بود توي راه و يه كتري روحي بزرگ با آب جوش و چاي ،نشون دهنده ي اين بود كه در آينده اي نزديك اين جاي دنج ،‌ديگه دنج نخواهند ماند.

ن.ا نوشت: تا به حال شهر رو به اين شفافي نديده بود م،‌هميشه هاله اي از دودهاي متصاعد شده از اگزوز ماشين ها مانعي بود براي اين شفافيت!

جاي خيلي خوبي بود واسه چند دقيقه تفكر!

+ كوري رو هم خواندم،‌همان نوشته ي ساراماگو، راستش كثيف كاري هاي بيش از حد درون نوشته هاي كتاب و سياهي جامعه ي ترسيمي توسط نويسنده (هر چند كه با تغيير سياهي كوري به سفيدي شايد خواسته بود از رقت بار بودن وضع جامعه ترسيمي اش بكاهد)، گاهي اوقات سبب مي گشت از جامعه اي كه در آن تا حد زيادي آسوده زندگي مي كنيم هراسي در وجودم شكل بگيرد،يعني همان موضوع گرگ بودن اجتماع را كه گاها" از زبان بزرگترها شنيده ايم.

ن.ا نوشت: در بين نقش ها به نظرت گرگ بودن خوب است يا گوسفند بودن؟سگ گله بودن بهتر نيست؟يعني همان حفاظت، احتياط و مراقبت، اينگونه هم از خطر طعمه ي گرگ شدن رهايي مي يابيم و هم بگونه اي نخواهيم بود كه همه در پي كشتنمان باشند به واسطه ي آسيبي كه گرگ به ديگران مي رساند.

*: عيدي دادن به كوچكترها خيلي لذت بخشه حتي بيشتر از ايني كه خود آدم عيدي مي گيره

**: همون رطوبتي كه آدم حس ميكنه چشماش مثل شيشه هاي ماشين ِ بخار گرفته توي زمستونه، همون بخاري كه آدم رو مجبور مي كنه پلك هاش رو بيشتر باز كنه تا بتونه بهتر ببينه!

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت   توسط ن . ا  |