+ اين
روزا كتاب مي خوني، تفريح ميري، خونه ي اقوام ميري،فيلم مي بيني، تو كاراي خونه
كمك مي كني، خلاصه بازم يه چند ساعت وقت اضافه مياد كه حوصله ي آدم تو اون وقت سر بره 
+ گاهي فرصت خوب ديدن كمتر از لحظه ايست،
فرصت تصميم گرفتن كمتر از دقيقه اي،
مهم آن است كه لحظه را بشناسي ، شايد هيچ گاه ديگر چنين فرصتي دست ندهد.
+ كدام جمله صحيح است؟
آدم ي دل تنگ مي شود، در خيال غرق مي شود
يا
در خيال غرق شدن آدم ي را دل تنگ مي كند؟
ن.ا نوشت: جوابش را نمي دانم، اما آنقدر مي دانم كه گاهي دل تنگ ي هست!
+ خداوندا به من آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را تغيير نايافتني است و شهامتي تا تغيير دهم آنچه را مي توانم.
مسنجر نوشت:
با وضع اينترنت لازمه چند مورد رو اينجا بگم،هر چند يا ايميل زدم يا آف گذاشتم اما به هر حال احتمال نرسيدن آف ها و ايميل ها هست، پس اينجا مي نويسم:
براي نفر اول: ممنون بابت كارت تبريك روز تولد حضرت فاطمه ! (هر چند هم ايميل زدم و هم آف گذاشتم و تشكر خودم رو اعلام داشتم اما به هر حال نمي دونم رسيده يا نه!)
براي نفر دوم: كتاب مختار بازارا و عادل آذر رو پيشنهاد مي كنم. عادل آذر خيلي ساده تره و مختار بازارا كمي پيچيده تر.( آف گذاشتم البته بازم نمي دونم رسيده يا نه.)
براي نفر سوم: فعلا" با اوضاعي كه هست مسافرتمون زمانش مشخص نيست!(آف گذاشته بودم برات)
براي نفر چهارم: ناراحت نباش خانومي:) من جواب آف هاي همه رو دادم، جواب آف تو رو هم دادم، احتمالا" به دليل اوضاع اينترنت بهت نرسيده. جواب سوالت هم ايشالله سر فرصت كه نت برگشت به حالت عادي:)
براي نفر پنجم: تو رو خدا بيخيال، چه فرقي مي كنه آخه :)
براي كل آدم هايي كه اينجا رو مي خونن: حال همگي خوبه ؟ چه خبرا ؟
(حذف شد)
قرار نبود اين پست حذف شده رو پابليش كنم وقتي امروز صبح ديدم يادم رفته ثبت موقتش كنم و پابليش شده، حذفش كردم.
قصه را كه مي داني؟ قصه ي مرغان و كوه قاف را، قصه ي رفتن و آن وادي صعب را، قصه ي سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست؛حكايت تقدير است كه بر پيشانيم نوشته اند. هزار سال است كه تقدير را تاخير مي كنم. اما چه كنم با هدهد، هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم مي زند؛ و من همان گنجشك كوچك عذر خواهم كه هر روز بهانه اي مي آورد، بهانه هاي كوچك بي مقدار.
تنم نازك است و بال هايم نحيف. من از راه سخت و سنگلاخ مي ترسم. من از گم شدن ، من از تشنگي، من از تاريك و دور واهمه دارم.
گفتي قرار است بال هايمان را توي حوض خورشيد داغ بشوئيم؟ گفتي كه اين تازه اول قصه است؟ گفتي كه بعد نوبت معرفت است و توحيد؟ گفتي كه حيرت، بار درخت توحيد است؟ گفتي بي نيازي...؟ گفتي كه فقر...؟ گفتي كه آخرش محو است و عدم...؟
آي هدهد! آي هدهد! بايست؛ نه من طاقتش را ندارم...
بهار كه بيايد ،ديگر رفته ام ،بهار، بهانه ي رفتن است. حق با هدهد است كه مي گفت؛ رفتن زيباتر است، ماندن شكوهي ندارد؛آن هم پشت سنگريزه هاي طلب.
گيرم كه ماندم و باز بال بال زدم،توي خاك و خاطره، توي گذشته و گِل. گيرم كه بالم را هزارسال هم بسته نگاه داشتم، بال هاي بسته اما طعم اوج را كي خواهد چشيد؟
مي روم. بايد رفت؛ در خون تپيده و پرپر. سيمرغ، مرغان را در خون تپيده دوست تر دارد. هدهد بود كه اين را به من گفت.
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني آتش گرفته ام؛ يعني كه شعله ورم! يعني سوختم ؛ يعني خاكسترم را هم باد برده است.
مي روم اما هر جا كه رسيدم، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت. مي دانم ؛اين كمترين شرط جوانمردي ست.
بدرود، رفيق روزهاي بي قراريم! قرارمان اما حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ، آنجا كه جز پر و بال سوخته نشاني ندارد...
متن برگرفته از كتاب :
"در سينه اش نهنگي مي تپد"
عرفان نظر آهاري
{
+ اينجا سه ساله شد!+ مي بيني باز هم دلم نيامد :)
+ مي خواهم بداني كه ...
}
+ امروز اونقدر پر انرژي بودم (هنوزم پر انرژيم) كه دلم مي خواست كل راه تا خونه رو بدوم اما نميشد وسط خيابون و توي اون شلوغي .
+ + چه راست گفتندهـــا كه معشوق همه ناز است و عاشق همه نياز!!!
يكسال و نيم دوري. خوب مي دوني چقدر دلم واست تنگ شده. چقــــــــــــــدر؟ اندازه ي 10تاي بچگيام. سفر اين هفته هم به خاطر تعطيليا كنسل شد. هفته ي بعدم انتخاباته. رفت تا تير...
(اضافه شد: ارجاع به يك سفر زيارتي دارد!)
+ + گاهي وقت ها يه سوال تو ذهن آدم نقش مي بنده كه نمي تونه اون رو به زبون بياره. سوالي كه ممكنه جوابش براي آدم خيلي مهم باشه، سوالي كه حتي ممكنه تو سرنوشت آدم خيلي تاثير بذاره اما وقتي نمي تونه بپرستش، نمي تونه ديگه. حالا ممكنه مانع پرسيدن اون سوال هر چي باشه.
+ + هواي اين روزها اونقدر خوبه كه آدم همش دلش مي خواد شامِش رو توي پارك بخوره، نشسته بر روي چمن. :)
خدايا ممنونتم بابت خانواده اي كه بهم عنايت كردي و من رو فرزند اين خانواده قرار دادي.خانواده اي كه هم اونا حرفاي من رو خوب مي فهمن و هم من مي تونم حرفاشون رو خوب بفهمم .
چقدر حرفاي پدر آرامش بخش بود برام :)
چقدر حرفاي مادر آرامش بخش بود برام. :)
+ خدايا خيـــــــــــــــــــــــلي ماهي :*
+ اين روزا هر چي بيشتر فك مي كنم ، كمتر نتيجه مي گيرم!
ن.ا نوشت: سكوت!
سلام:
اول از همه ممنون از همگي كه اين يكي دو روز با اس ام اس، تلفن، آف و كامنت و فيس بوك و خلاصه به هر وسيله اي سراغي از من و نتيجه ها گرفتين :)
دوم اينكه من اين يكي دو روز خونه نبودم كه نت بيام و جواب بدم و اين ها .
سوم اينكه بريم سر اصل مطلب و جواب يكجا به همه ي سوال هاي دوستان :)
گاهي وقت ها آدم به شدت از تلاش خودش راضيه اما نتيجه اون چيزي نميشه كه اون دلش مي خواد ، حالا شده حكايت من!
از درصدهايي كه زدم راضيم اما از رتبه ي به دست اومده اصلا" راضي نيستم.رتبه اي كه نه اونقدرا بده و نه اونقدرا خوب. در اصل رتبه م به دانشگاه هاي تهران نمي خوره.
|
نمره به درصد |
نام درس |
|
سفيد |
زبان عمومي وتخصصي |
|
64/40 |
تحقيق درعمليات 1 |
|
49/67 |
امارواحتمال مهندسي |
|
48/07 |
طرح ريزي واحدهاي صنعتي |
|
68/33 |
كنترل موجودي 1 |
در ضمن من هم آدم شهرستان برويي ديگه نيستم. همون چهار سال واسه ي هفت پشتم بس بود.
به عبارتي هنوز تصميم نگرفتم توي برگه ي انتخاب رشته اي كه قراره پر كنم شهرستان ها رو هم بزنم يا نه؟ اين به معني نيست كه انتخاب رشته نكنم ها. اما شهرستان رو ... اين تكه از حرفم مخالف ها و موافق هايي داره اما من خودم قبول نشدن رو به شهرستان رفتن ترجيح ميدم. تا او چه بخواهد ...
سوال ديگه اي هم مونده كه جوابش رو بخواين بشنوين؟
+ نمي دونم، اما به هر حال خير هر آدمي توي يه چيزيه ديگه و منم هم از اسرار غيب كه آگاه نيستيم. راضيم به آنچه كه او برايم رقم زده و خواهد زد. چرا كه تا اونجايي كه به من مربوط بود من تلاشم رو انجام دادم و از اين بابت حس خوبي دارم.
++ به همه ي دوستاني هم كه از الان تكليفشون كاملا" روشن شده و رتبه هاي خيلي خوبي كسب كردن تبريك ميگم. ان شالله كه همواره موفق و مويد باشن :)