تبليغاتX
بشـارت هـای زنــــدگی
الهی دل دریاییم را دریاب که این دل بی تو مردابی بیش نیست!

This sentences was written in one book and I read this today,

I love this sentence:

'A real friend is one who walks in when the rest of the world walks out'

And it's a proverb:

'A friend in need is a friend indeed'

And one of my friend, not close friend but she is my friend said:

'A real friend is a person who hear you when you are silent'

What's your opinion?

A real friend is a person who ???

Translation practice :d:

ترجمه انگليسي به فارسي :دي

جمله ي زير رو امروز توي يه كتابي خوندم كه واقعا" خوشم اومد.

'دوست واقعي كسي اه كه وقتي همه تنهات ميذارن (توي مشكلات)، اون برمي گرده و نميذاره تنها بموني.'


يه ضرب المثلم اين خارجي ها دارن كه قشنگه، ميگن:

دوست واقعي اوني ِ كه وقتي بهش نياز داري هست.


يكي از دوستانم، نه از دوستان صميميم، يه جمله اي گفت كه دوست داشتم:

دوست واقعي اوني ِ كه بدون اينكه تو حرفي بزني، بتونه حرفات رو بشنوه . من دوست دارم اينطوري معنيش كنم دوست واقعي اونيه كه از روي رفتار و نوع برخوردت بتونه حس كنه چ ِتِ . اون لحظه تو چه مودي هستي و اگه نياز داري به يه گوش واست بشه گوش و بعد از شنيدن حرفات ، حرفات بره تو صندوق دلش و قفل بشه و كليدش دور انداخته بشه و هيچ وقت جايي اون رو به زبون نياره :)


حالا نظر شما چيه نسبت به اين امر؟

تعريف شما از دوست واقعي چيه؟


++ I have to say something, some of my friends complined me and said why don’t you answer my pm on net (messenger), although you are invisible or online.

Now I have to say to my entire messenger list who read this blog, unfortunately I haven't reiceived any pm from you or any offline from anybody for long time:) If someone sent a message to me and expected to receive an answer from me, now they can say it again, I don't know why yahoo ate my friend's message :)


++ من بايد به دوستاني كه اينجا رو مي خونن يه نكته رو عرض كنم. بعضياتون شاكي شدين از دست من كه چرا وقتي اينويزيبل بودي پيام داديم، وقتي آنلاين بودي پيام داديم، جوابمون رو ندادي؟ ما مونديم تو چرايي اين موضوع؟ نكنه ناراحتي از دست ما و خلاصه...

من از همين جا اعلام مي كنم كه توي اين هفته ي اخير من هيچ پي ام يا آفلايني از طرف هيشكي دريافت نكردم ( به جز اينكه خودم بودم از كسي سوالي پرسيدم و جواب داده)، مطمئنا" اگه پيغامي دريافت مي كردم جوابتون رو ميدادم. كلا" اخلاقم اينطوري نيست كه جواب ندم حتي اگه از دست كسي ناراحتم باشم ، تازه اگه ناراحت باشم از دست اون فرد ،خيلي راحت بهش ميگم و سعي مي كنم اون ناراحتي تو دلم نمونه و خيلي زود حل بشه برام :) اين اخلاقم رو اونايي كه يه كمي بيشتر من رو ميشناسن كاملا" ميدونن. حالا اگر پيغامي دادين كه تو اين چند روز جوابش رو دريافت نكردين، مطمئن باشين به من نرسيده :) حالا اگر خيلي واجبه مي تونين اينجا كامنت خصوصي بذارين. واقعا" نمي دونم اين ياهوو گشنشه كه پيام دوستان من رو مي خوره؟


+ I answer all your comment in previous post.

+ جواب كامنتاي پست قبلي رو دادم. :)


(اينجا از يه نوع ترجمه استفاده شده كه مترجم با حفظ اصل مطلب، نظرات خودش رو وارد ترجمه ش كرده )

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

+ اگه اين روزها خواستين از جاده ي چالوس به سمت شمال برين، پيشنهاد مي كنم بعد از رد كردن تونل شماره 1 و پاسگاه (رهداري؟) و نرسيده به تونل شماره ي 2، قسمت پاركنيگ كنار جاده، ماشين رو پارك كنين و يه چند قدمي به سمت راست حركت كنين ، يه دره ي زيبا نمايان ميشه. در كنار رودخونه ي زيبا ، يه جاده ي قديمي قرار داره با ارتفاع كمي از سطح رودخونه كه دل كوه رو شكافته ...

ثبت نويس: براي اولين بار پنج شنبه 25 تير ماه این منظره رو كشف كردم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

فردا مبعث ِ؛

عيدِ؛

پس عيدتون مبارك!


+ خوش باحال اونايي كه يه روز رفتن جبل النور و از نزديك غار حرا رو ديدن،

خوش باحال تَر اونايي كه يه روز رفتن جبل النور و از نزديك غار حرا رو ديدن و دو ركعت نماز خوندن،

خوش باحال تَر تَر ِ اونايي كه يه روز رفتن جبل النور و از نزديك غار حرا رو ديدن و دو ركعت نماز خوندن و يه چند لحظه به "آدم" شدن خودشون فك كردن،

خوش باحال تَر ترَ ترَ ِ اونايي كه يه روز رفتن جبل النور و از نزديك غار حرا رو ديدن و دو ركعت نماز خوندن و يه چند لحظه به "آدم" شدن خودشون فك كردن و وقتي برگشتن براي هميشه "آدم" باقي موندن،

خلاصه كه خوش باحال همشون...

ما كه هنوز اندر خم يك كوچه ايم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

دويست و نود و نه بار من نوشتم و شما لطف كردين اومدين و خوندين، حالا بسته به مدت آشناييتون ،بعضي ها بيشتر و بعضي ها كمتر :) اما فك مي كنم الان كه وارد صده ي چهارم پست ها ميشم ،فرصت اون رسيده كه شما حرفاتون رو بنويسين و من بخونم.

دوست دارم ناگفته هاتون رو نسبت به خودم و اين بلاگ بخونم:)

+ نظرها هم به صورت تائيديه تا راحت تر بتونين اگه انتقادي هم هست، مطرح كنين :)


[صادقانه نويس] :

از اون پست هايي هست كه دلم مي خواد نظر داشته باشه ، نظراي كاملا" صادقانه و بي تعارف :)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

تو هم همون خوابي كه من ديدم رو ديدي؟ :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

+ آن مايه ز دنيا كه خوري يا پوشي

معذوري اگر در طلبش مي كوشي

باقي همه رايگان نيرزد هشدار

تا عمر گرانبها بدان نفروشي


+ ايام زمانه از كسي دارد ننگ

كو در غم ايام نشيند دلتنگ

مي خور تو در آبگينه با ناله چنگ

زان پيش كه آبگينه آيد بر سنگ


+ تا كي غم اين خورم كه دارم يا نه

وين عمر به خوشي دلي گذارم يا نه

پر كن قدح باده كه معلومم نيست

كاين دم كه فرو برم برآرم يا نه


+ دي كوزه گري بديدم اندر بازار

برپاره گلي لگد همي زد بسيار

وآن گل به زبان حال با او مي گفت

من هم چو تو بوده ام مرا نيكودار


+ گر يك نفست ز زندگاني گذرد

مگذار كه جز به شادماني گذرد

هشدار كه سرمايه ي سوداي جهان

عمرست چنان كش گذراني گذرد


+ بر چرخ فلك هيچ كسي چير نشد

وز خوردن آدمي زمين سير نشد

مغرور بداني كه نخوردست ترا

تعجيل مكن هم بخورد دير نشد


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

از آن روزها گفت و گفت كه چرا در طي اين همه سال زندگي مشترك تشكيل نداده ست. گفت كسي از دل كسي خبر ندارد! ياد خاطرات دوران جوانيش افتاده بود ، آن روزها كه در يك شهر كويري درس مي خواندند و او نتوانسته بود حرف دلش را به زبان بياورد. مي گفت درسمان كه تمام شد، هر كداممان برگشتيم به شهر و ديارمان. اما من تنها يك نشاني از او داشتم. چند سال از پايان درسمان مي گذشت، اما فكر او از ذهنم خارج نميشد كه نميشد، بي آنكه به خانواده ام حرفي بزنم رفتم به آن شهري كه او در آنجا زندگي مي كرد. خودم را آماده كرده بودم براي گفتن حرفي كه چند سال در دلم بود، مي خواستم اول نظر خودش را بدانم و بعد اگر او هم موافق بود با خانواده ام مطرح كنم. تنها شماره تلفن منزلشان را داشتم كه نمي دانستم بعد از اين همه مدت تغيير كرده است يا نه؟ خلاصه گوشي را برداشتم و زنگ زدم. بعد از احوال پرسي از زندگيش پرسيدم؟ گفت: چند ماهي است كه عقد كرده ام و چند روز ديگر مراسم عروسيشان است. اين جمله را كه شنيدم ،وا رفتم، اما سعي كردم به خودم مسلط باشم. تبريك گفتم در حاليكه در دلم به خودم لعنت مي فرستادم كه چرا زودتر تصميم نگرفته ام براي گفتن موضوع. گوشي را گذاشتم و حرف چندساله براي هميشه در دلم باقي ماند . از آن به بعد هيچ گاه نتوانستم ياد او را از ذهنم بيرون كنم و هيچ گاه هم نتوانستم قبول كنم با وجود دوست داشتن او، با ديگري زندگي كنم. اين را خلاف انسانيت مي دانستم. اين شد كه هنوز پس از گذشت سال ها تنها زندگي مي كنم.

گفتند: شايد اگه مطرح كرده بودي، او هم قبول مي كرد و الان تنها نبودي . اصلا"شايد دختره هم دوست داشته اما چون تو هيچ حرفي نزدي، دختره هم فك كرده اين دوست داشتنش يه طرفه ست و بي خيال شده و بعد از چند سال ازدواج كرده.

سكوت كرد و گفت: كه نمي داند!

و البته اين را هم گفتند: اگر مي گفتي، حتي دختره هم دوست نداشت، لا اقل ذهنت راحت مي شد، اونوقت شايد راحت تر با مسئله كنار مي اومدي و الان براي خودت زن و بچه داشتي!

گفت: گاهي زمان هست اما تعلل مي كنيم، نمي دانيم زمان منتظر ما نمي ماند.

ن.ا نوشت: "گاهي زمان هست اما تعلل مي كنيم، نمي دانيم زمان منتظر ما نمي ماند."

اين جمله ي آخرش رو ميشه تعميم داد به خيلي از مسائل زندگي...

+ اسمش رو نميشه گذاشت داستان،شايد بهتر بود عنوانش مي گذاشتم خاطره ي يك انسان تنها !

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

چند روز رفتيم مشهد. جاي همگي خالي :)

خيلي چيزا تغيير كرده بود .از دارالحجه و رواق امام خميني گرفته تا قبر شبخ بهايي ، از شماره ي كفشداري ها تا راه هاي مخصوص بانوان و آقايان ، از آسانسورها تا شكل ساعت ها...

+ رواق امام خميني هنوز كامل نشده . بعضي قسمتا گچيه هنوز. دارالحجه هم همين طور قسمت كفشداريش و اينا راه نيفتاده.بعلاوه خوبه كه آسانسور گذاشتن براي دارالحجه :)

+ اطراف قبر آقاي نخودكي رو هم بررسي كردم. ديدم بــــــــــــله! ماشالله چه خبره. همگي اوناث هستن و مشغول خوندن سوره ي ياسين! اينجا ياد همگي افتادم و از جانب همتون سلام دادم و آرزو كردم هر چه سريعتر همگي رو بطلبن مشهد.

+ اين مخابراتم كه بگم خدا چي كارش نكنه. تو حرم همش ارور ميداد يا آنتن نميداد. اونجا بود كه فهميدم ايرانسل بهتر از همراه اوله. چون همه ي ايرانسل ها آنتن داشتن و همراه اول مشكل داشت.نه ميشد اس ام زد و نه درست حسابي زنگ. و هر كي هم زنگ زده اين جمله ي قشنگ رو شنيده بود:" مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد" . كلا" رو اعصاب بود ديگه. اي همراه اول! اي 912 ! اي رو اعصاب راه برو.

+ آب بازي بچه ها توي صحن جمهوري خيلي باحال بود. كلا" آب تني اي مي كردن اونجاها :) جاي خودم خالي جاي شما هم خالي؟

+ يه ليوان داشتم (ليوان خودم بود) ، آب كرده بودم تا وقتي تشنم ميشه نخوام هي بلند شم و برم آب بيارم، كنار دستم بود، يادم رفت برش دارم وقتي داشتيم برمي گشتيم از حرم. فردا صبح كه دوباره رفتيم حرم، دقيقا ليوان همون جا بود، دست نخورده حتي يه كم آبي هم كه باقي مونده بود تهش هنوز توش بود :)

+ تو حرم يه چند تا خانوم جنوبي رو هم ديدم، پرسيدم از كدوم شهر اومدين؟ گفت فك نكنم بشناسين. از دير اومديم. من رو مي گي، گفتم همون جايي كه كوچكترين مدرسه ي دنيا اونجاست. گفت آره. پس مي شناسين. گفتم : اوهوم. خلاصه كه يه غذاي دريايي هم بهم ياد داد.

+ توي اين چند روز صدا و سيما رو هم يي ها رو هم ملاحظه كرديم از نزديك ، از نظام اسلامي گرفته تا راشد يزدي و ... حالا همچينم نكته ي مهمي نبودا . همين طوري نوشتم خاطره بشه

+ يه دو سه ساعتي رو هم رفتيم خونه ي دانشجويي ايام جواني! اونجا هم خيلي تغيير كرده بود. از نماي خونه تا رنگ اتاق ها و حتي در ورودي.حتي مغازه ها هم بعضياشون كلا" تعطيل شده بودن و بعضياشون هنوز به فعاليت خودشن ادامه ميدادن دانشگاه رو نرفتم ببينم چي شده از بس كه دوست دارم محيطش رو!

+ از همون شب اول توي اين هتلي كه ما بوديم مراسم عروسي ديديم تا روز آخرش!

يه شبي هم حدود 11:30 اين طورا رفتم فست فود هتل يه غذايي سفارش بدم. آقاهه گفت كسي نيست الان غذا رو بياره دم در اتاقتون. لطف كنين بايستين خودتون ببرين. منم منتظر شدم . غذا كه آماده شد داشتم مي رفتم طرف آسانسور كه يهو ديدم بله! زدم فيلم عروس و داماد رو خراب كردم. مجبور شدن اون تيكه رو دوباره از اول بگيرن.

اين خراب كردن فيلم و عكس مردم به همين جا ختم نشد. فرداش اومدم برم طرف پاركينگ يهو ديدم يه سري آدم گفتن وااااااااااااااااااي! گفتم چي شد؟ بازم ديدم بله! اينا كلي زحمت كشيده بودن و دوربين رو تنظيم كرده بودن عكس بگيرن كه من از راه رسيدم و لحظه گرفتن عكس مانعي شدم بين اون ها و دوربين.البته من تنهانبودم تو اين فقره. همدستاي ديگه هم داشتم كه من نمي شناختمشون.اما خدايي دوربينشون رو يه جايي گذاشته بودن كه قابل رويت نبود! بعدم توي ساعت و راه رفت و آمد مردم كه آدم واي نميسه عكس بگيره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت   توسط ن . ا  | 

وقتي ميرزاي شيرازي تنباكو را تحريم كرد، ايرانيان قليان هايشان را كنار گذاشتند، زمان گذشت تا به چند سال اخير رسيد، كم كم دوباره قليان را مُد كردند، و كشيدنش را يك جور كلاس دانستند، يك مدت آن را در اماكن عمومي ممنوع اعلام كردند و اجاره دادنش را غيرقانوني دانستند

اما

هنوز هم شاهد اجاره دادن و كشيدن آن در اماكن عمومي هستيم!

نظر نوشت ن.ا : اينكه ميرم كوه مي بينم يه عده به جاي اينكه از هواي پاك استفاده كنن، قليون مي كشن ،اينكه ميرم پارك يه عده به جاي پياده روي نشستن قليون مي كشن و چند كيلو دود از دماغ و دهنشون ميدن بيرون ، اينكه دختران جوان! هم قليون مي كشن، اينكه كنار دكه ها پره از قليون هايي براي اجاره دادن، برام ناراحت كننده ست، به نظرم حيف ريه هاي آدمه كه اينگونه در معرض دود قرار بگيرد، راستش به سلامتي خودشون آسيب مي زنن هيچ، آدم از كنارشون رد مي شه حالت تهوع مي گيرد به واسطه ي بوي تهوع آور توتون( ؟ ) يا تنباكو هايشان( ؟ )، مخصوصا" از كنار بعضي از اين سفره خونه هاي سنتي كه رد ميشي ديگه بدتر!

من مخالف كشيدن قليان هستم :)

نظر شما در مورد اين امر چيست؟ موافقيد يا مخالف؟ و چرا؟ (اگه دوست دارين نظرتون رو بگين ، والا هيچ اصراري نيست :) )

توضيح نوشت: به دليل اينكه احتمال ربط دادن اين موضوع به مباحث سياسي وجود دارد، لازم به ذكر است كه بحث سیاسی! امنیتی! انتخاباتی! نماز جمعه ای! انقلابی! همه رقمه! سه تا صد! نه! ممنوع!

(كپي رايت از وبلاگ روياهاي يك مرد)

*: رفته بوديم پارك، ديدن اينكه علاوه بر پسرهاي جوون،دختراي جوون هم قليون مي كشيدن باعث شد اين پست رو بنويسم.

+ اطلاعيــــــــه:

دوستان محترم تا زماني كه اينترنت به حالت عادي برگرده، لطفا" از گذاشتن هر گونه آفي براي اينجانب خودداري بفرمائيد، چرا كه يا آف هاي شما كلا" نمي رسد يا آف هاي من به شما و خلاصه... اگر مطلبي هست به صورت خصوصي كامنت بگذاريد. جواب شما به صورت خصوصي در وبلاگ هايتان داده خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت   توسط ن . ا  |