هميشه پشه ها را راهي مي كردم كه از راهي بروند پي زندگيشان، اما ديشب يكي از آن ها ول كن نبود و خلاصه منم تصميم گرفتم به قتل برسانمش.
آمدم پشه را بكشم پايم ليز خورد و نمي دانم چه شد كه در يك لحظه گردنم گرفت، پشه هم فرار كرد.
به شدت گردن درد گرفته ايم :(
ن.ا نوشت: احتمالا" پشه هه نفرينم كرد :دي
از اونجايي هم كه حضرت سيلمان نيستم نتونستم بفهمم چي گفت كه اين بلا سرم اومد:))
+ نگفتم. دليلش را هم نمي دانم. شايد نشد. شايد نخواست كه بگويم. شايد نخواستي كه بگويم. خلاصه كه نگفتم. :)
+ دلخور نباش كه اين روزها مثل هميشه نيستم! مثل هميشه حالت را نمي پرسم. مثل هميشه ...
مي داني گاهي وقت ها آدمي نياز دارد ديگري حالش را بپرسد و احوالش را جويا شود. دقيقا" عين اين روزهاي من :)
+
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت   توسط ن . ا
|